انقلاب اسلامی :: گزارش‌دهی از ایران به روش شاه

گزارش‌دهی از ایران به روش شاه

پوشش بحران ایران حاکی از آن است که سیاست‌های واشنگتن ممکن است این کشور را به باتلاقی دیگر فرو ببرد.

22 مهر 1405

ویلیام آ. دورمن و احسان امی

مترجم: ناتالی حقوردیان

توضیح گروه پژوهش‌های بین‌المللی مرکز مطالعات پایداری: مقالة زیر جزو نخستین پژوهش‌هایی است که واکنش خبرگزاری‌ها، مجله‌ها و مطبوعات مهم امریکا را نسبت به انقلاب اسلامی مردم ایران در بحبوحه انقلاب بررسی و نقد می‌کند.

به نظر این دو نویسنده[1]، مطبوعات امریکا به دو دلیل نتوانستند انقلاب ایران را به درستی پوشش خبری دهند و بنابراین درک نادرستی از تحولات ایران را در سال ۱۳۵۷ در میان جامعه امریکا نشر دادند.

دلیل اول: تصور کلیشه‌ای حاکم بر مطبوعات امریکا است که طی 25 سال پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، با تبلیغات فراوان به این ذهنیت رسیدند که حکومت پهلوی مترقی است و با اجرای برنامه‌های مدرن‌سازی، جامعه ایران را با سرعت غربی می‌کند؛ در حالی که به پیامدهای شیوة استبدادی غربی‌کردن حکومت پهلوی توجهی نمی‌کردند. این شیوه استبدادی موجب شد تا نارضایتی سیاسی و تبعیض اقتصادی در میان مردم ایران افزایش یابد.

دلیل دوم: ناآگاهی و بی‌اطلاعی از ویژگی‌ها و کارکردهای مذهب شیعه در جامعة ایران است. اکثر خبرنگاران و روزنامه‌نگاران امریکایی، دستگاه روحانیت شیعه در ایران را با ساختار دستگاه کلیسا در جوامع غربی یکی می‌دانستند و نقشی مهم برای آن در تحولات سیاسی قائل نبودند.

نویسندگان در پایان نتیجه می‌گیرند که مطبوعات امریکا به دلایل قومی یا ایدئولوژیک، در نظر مردم امریکا چنین جا انداخته‌اند که اپوزیسیون ایران مشروعیت ندارد و به این شکل، پرداختن به این موضوع را در عرصة عمومی — که از مهم‌ترین تحولات سیاسی خارجی بعد از دخالت امریکا در ویتنام است — بی‌نتیجه کرده‌اند. تعجبی هم نداشت که با پیروزی انقلاب اسلامی و حوادث بعد از آن، سیاستمداران و مطبوعات امریکا از تحولات ایران غافلگیر شدند.

□□□

 

بیش از شش هزار پناهنده مجارستانی — که بعضی زخمی و آسیب‌دیده‌اند — با ورود تانک‌های شوروی و فروپاشی مقاومت در غرب مجارستان، به اتریش پناهنده شده‌اند.

مقالة پاول هافمن در نیویورک تایمز، 5 نوامبر، ۱۹۵۶

شاه نظامیان را برای جنگ با معترضان گسیل می‌کند

شاه ایران، امروز سفر خود را به اروپای شرقی لغو کرده و فرماندهی نظامیان، مبارزه با هزاران افراط‌گرای مسلمان را بر عهده گرفت...»

مقالة آ.پ  در  نیویورک تایمز، 12 می 1978/ 22 اردیبهشت1357

چگونه می‌توان میان مبارزان آزادی و افراط‌گرایان مذهبی تمایز قایل شد؟ آیا این تمایز تابع میزان سرکوب یا آزادی در جامعه آن‌هاست؟ آیا به حضور مشاوران، تکنسین‌ها یا سربازان خارجی بستگی دارد؟ یا به وجود یا فقدان ابزارهای مسالمت‌آمیز برای تغییر اجتماعی؟

 

خبرنگاران و سردبیران امریکایی ممکن است در بررسی گزارش‌های خود از پوشش اعتراضات کنونی در ایران، این‌ها را از خود بپرسند. ممکن است بحران ایران و قیام مجارستان کاملاً مشابه هم نباشند؛ اما شباهت این دو موضوع به اندازه‌ای است که نیازمند یافتن پاسخی به این پرسش‌ها باشد؛ زیرا تقریباً تمامی رسانه‌های خبری امریکا معمولاً درگیری ایران را کار متعصبان مذهبی «عمامه‌به‌سر» در اتحاد با «مارکسیست‌های فرصت‌طلب» توصیف کرده‌اند، نه — آن‌طور که ادعا می‌شود — واکنش مردم علیه رژیم سرکوب‌گر. بنابراین، با این کار، مطبوعات به گمراه شدن ذهنیت مردم امریکا و محدودیت مناظره‌ها در ارتباط با این بحران فزاینده سیاست خارجی دامن زده‌اند.

این مقاله به بررسی سخت‌گیرانة عملکرد مطبوعات می‌پردازد که شامل مطالعة دقیق خبرگزاری‌های امریکا، مجلات خبری و روزنامه‌های مهم است که از زمان شروع بحران فعلی در ژانویه ۱۹۷۸ / دی ۱۳۵۶ منتشر شده‌اند. مطلبی که در ۱۰ سپتامبر / ۱۹ شهریور ۱۳۵۷ در روزنامة لس‌آنجلس تایمز منتشر شد، نمونه‌ای از مطالبی است که در اکثر مطبوعات امریکایی می‌توان دید. اما پس از آن‌که شاه در ماه نوامبر / آبان ۱۳۵۷ دولت نظامی را بر کشور تحمیل کرد، شدت وقایع به گونه‌ای بود که باعث شد نظرها دربارة رژیم او عوض شود:

«اکثر تظاهرات اخیر از فراخوان افراط‌گرایان مذهبی شکل گرفته است که مخالف تلاش‌های شاه برای غربی‌سازی این کشور نفت‌خیز و ضدکمونیست و کاهش تسلط سنتی روحانیان مسلمان هستند.»

تقریباً تمام گزارش‌های مطبوعاتی از تظاهرات، از ژانویه تا اواسط نوامبر ۱۹۷۸ / دی ۱۳۵۶ تا آبان ۱۳۵۷، به این موضوع توجه داشته‌اند که نیروهای مذهبی ارتجاعی با کمک چپ‌گرایان، در مقابل شاهِ مصممی قرار گرفتند که می‌کوشید تا مردم عقب‌مانده و لجباز خود را به دنبال خود به قرن بیستم بکشاند؛ گزارش‌های بعدی بسیار تلویحی به اصلاح این تفسیر دست زدند. از دیدگاه مخالفان تحت فشار ایرانی، چنین پوشش خبری، انگیزه‌های آن‌ها را نادرست تفسیر و بیش از حد ساده‌سازی کرده است؛ مهم‌تر از آن، این گزارش‌ها از اعتقاد شایسته آنان به آرمان‌هایشان مشروعیت‌زدایی کرده‌اند. این‌که مطبوعات بتوانند مبارزه‌ای برای آزادی را تحریف کنند، تحت هر شرایطی نگران‌کننده است. اطلاع‌رسانی نادرست به امریکایی‌ها درباره کشوری مانند ایران که منافع آن در حد زیادی به منافع امریکا گره خورده، حتی نگران‌کننده‌تر است.

مقایسه صدها گزارش از تاریخ شروع بحران فعلی نشان می‌دهد که خبرنگاران امریکایی قادر به درک ریشه اصلی مخالفت با طرح مدرن‌سازی شاه نبوده‌اند و این امر علت اصلی شکست آنان در تشریح رویدادهای جاری در ایران است. شکست در درک این مطلب که چرا افراد منطقی که متعصب مذهبی و مارکسیست نیستند، ممکن است به مدرنیسم مورد نظر شاه اعتراض کنند نیز نتیجه کوته‌بینی فرهنگی و فاصله ایدئولوژیک خبرنگاران با ارزش‌های جامعه ایران بوده است.

مطبوعات امریکا در پیروی از سیاست‌گذاران خارجی، ابتدا اپوزیسیون ایران را نادیده گرفتند سپس آن را انکار کردند. اما تاریخ (سوابق روزنامه‌ها) گواه جدیت و تداوم کشمکش‌های سیاسی است. عکس‌های به‌کاررفته، سه دهه اعتراض در تهران را نشان می‌دهند که به‌ترتیب عبارتند از: میدان بهارستان در کودتای ۱۳۳۲؛ تظاهرات ضدشاه، ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ که منجر به مرگ شصت نفر و اعلام حکومت نظامی شد؛ صدها هزار نفری که در ۱۶ شهریور گذشته [۱۳۵۷] در اعتراض به خیابان آمده‌اند که یکی از صدها اعتراض تاکنون بوده است.

 

مدرن‌سازی ایران که در سال ۱۹۶۳ / ۱۳۴۱ با نام «انقلاب سفید» (سفید به معنای بدون خونریزی) آغاز شد، بعدها به «انقلاب شاه و ملت» تغییر نام یافت. در ظاهر امر — جایی که مطبوعات غرب به آن توجه دارند — انقلاب سفید از ویژگی‌های بسیاری برخوردار است که برای اذهان غربی جذاب است؛ زیرا از نظر آنان چنین تغییراتی — به زور یا بدون زور — الزاماً نشانة پیشرفت هستند. اهداف مذکور شاه شامل اصلاحات ارضی، صنعتی‌شدن، امنیت نظامی، ثبات سیاسی و دادن آزادی سیاسی، سرمایه‌داری مشارکتی، و آموزش‌وپرورش عمومی هستند. این برنامه می‌توانست به آزادی زنان و بی‌شک سکولار کردن کشور منجر شود.

پیش از شروع دور اخیر تظاهرات از ژانویه ۱۹۷۸ / دی ۱۳۵۶، بیشترین پوشش خبری امریکا از ایران، متوجه برنامه مدرنیزاسیون، فروش تسلیحات به شاه و نقش ایران در سیاست نفت بوده است. به شرایط سیاست داخلی کشور یا گذشتة رژیم شاه کمتر پرداخته شده است. نویسندگان گزارش‌ها به این موضوع بسنده کرده‌اند که ایران در میان آب‌های پرتلاطم خاور نزدیک و میانه، جزیرة ثبات است؛ تا به این ترتیب، حسی عجیب‌وغریب از ثروت نفتی ایران ارائه کنند، ناکارآمدی‌های اقتصادی برنامه مدرن‌سازی را به تصویر بکشند و شاه را مردی با رؤیایی در سر نشان دهند. همانند مقاله‌ای که جک فویسی[2] در مقاله خود در لس‌آنجلس تایمز، در شماره ۲۱ دسامبر ۱۹۷۵ / ۳۰ آذر ۱۳۵۴ نوشته است:

«شاه ایران شتاب‌زده است. او می‌خواهد تا پیش از مرگش، کشوری پیشرفته بسازد که قدرت تأثیرگذاری حداکثری و شهروندانی جهانی و ثروتمند داشته باشد... با توجه به این‌که محمدرضا شاه پهلوی ۵۶ سال دارد و کاملاً بر توسعه کشورش و چاه‌های نفتی مسلط است که تقریباً بیست میلیارد دلار درآمد سالیانه برای کشور به ارمغان می‌آورند، اهدافش دور از دسترس نیست. اگر می‌شد همه چیز را با پول حل کرد، ایران می‌توانست راه خود را به سوی عصری طلایی دیگر همانند ۲۵۰۰ سال پیش بیابد که کشتی‌های اروپایی، افریقایی و آسیایی هدایایی را برای شاهان ایران می‌آوردند.»

مطبوعات، با شیفتگی نسبت به ظاهر رونق اقتصادی ایران، نتوانستند به‌درستی کارآیی دیدگاه شاه نسبت به توسعة اقتصادی و اصرار او بر موفقیت اغلب اصول انقلاب سفید را بررسی کنند. به‌عنوان مثال، برنامة اصلاحات ارضی شاه اغلب دلیلی بر توسعه‌گرایی او تلقی می‌شد؛ اما به‌ندرت جزئیاتی از آن منتشر می‌شد. سوءتفاهمی که دربارة هدف این برنامه و موفقیت آن به‌وجود آمده، در گزارش‌های اخیر از بحران ایران به‌خوبی دیده می‌شود؛ به‌گونه‌ای‌که ورد زبان روزنامه‌نگاران شده است. آسوشیتد پرس در ۲۹ اکتبر سال گذشته / ۷ آبان ۱۳۵۶ گزارش داد: «مسلمانان شیعه با تلاش‌های شاه برای مدرن‌کردن... و دادن آزادی بیشتر به زنان و توزیع مجدد زمین‌های وقفی مخالفند.»

اگر خبرنگاران بیشتر در موضوع اصلاحات ارضی تعمق می‌کردند، شاید متوجه می‌شدند که برنامة شاه از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۶، در جهت گسترش پایگاه سیاسی او در مناطق روستایی و در میان روستاییان و کاهش نفوذ زمین‌داران به‌عنوان رقبای سیاسی همیشگی و آتی شاه بوده است. زمین‌داران بزرگ، بسته به سرمایة اولیة خود، میان ۷۵ تا ۳۷۵ هکتار از بهترین زمین‌ها را در اختیار دارند. همان مصادرة اندک، زمین‌داران را متقاعد کرد تا سرمایة خود را از بخش کشاورزی به بخش جدید صنعتی و اقتصادی انتقال دهند و عملاً به سلطه آنان در روستا پایان داده شود؛ همان‌گونه که مد نظر شاه بود.

وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد، معلوم شد که تنها ۱۰ درصد از روستاییان از اصلاحات ارضی بهره‌مند شده‌اند و ده میلیون روستایی دیگر یا زمینی نداشته‌اند یا کمتر از ۱۰ هکتار زمین نامرغوب در اختیارشان قرار گرفته بود؛ آن هم در کشوری که برای بقای خانواده، هر خانواده باید پانزده هکتار زمین در اختیار داشته باشد. بسیاری از خانواده‌های کشاورز از زمین‌ها رانده شدند و روانة شهرها شدند و در نتیجه خیلی سریع تولیدات کشاورزی کاهش یافت. اساس چیزی که شاه از آن به‌عنوان اصلاحات اراضی یاد می‌کرد، دارایی‌های بزرگ خصوصی تا ۹ درصد و دارایی‌های دولتی تا یک درصد کاهش یافت و دارایی روستایی تا ۱۰ درصد افزایش یافت و دارایی‌های وقفی در نهایت دست‌نخورده ماند. هیچ تغییر فاحشی در دارایی زمین به‌وجود نیامد، به‌جز اینکه امروزه ایران مجبور است ۵۰ درصد اقلام مورد نیاز غذایی خود را به‌دنبال هرج‌ومرج به‌وجود آمده در کشاورزی وارد کند. این برنامه، از نظر سیاسی موفق و در عین حال برنامه‌ای اقتصادی و اجتماعی شکست‌خورده بود.

علی‌رغم این سوابق تاریخی، مطبوعات بر این امر اصرار دارند که برنامة اصلاحات ارضی، گواهی بر ارادة شاه برای مدرن‌سازی و دادن آزادی در کشورش است. وقتی مطبوعات، ادعای شاه را در این‌باره تکرار می‌کنند، این سابقه را از یاد می‌برند. آن‌ها مانند نیکلاس گیج[3] در نیویورک تایمز، ۱۸ می ۱۹۷۸ / ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۷، دلیل اصلی قیام‌های کنونی را نارضایتی از مصادره زمین‌ها می‌دانند: «خمینی [رهبر معنوی شیعه] که از سال ۱۳۴۲ [۱۳۴۴] در تبعید در عراق است، پس از آغاز اصلاحات اراضی و دیگر اقدامات مدرن‌سازی شاه با آنان مخالفت و جنبش سراسری علیه شاه را آغاز کرد.»

واقعیت ساده این است که اصلاحات اراضی شاه هرگز مسئلة جنبش مقاومت ایران — مذهبی یا سکولار — نبوده است؛ زیرا توزیع مجدد اراضی چشمگیر نبوده است. از طرفی، اعتراض رهبران مذهبی نسبت به مدیریت زمین‌های وقفی است. در ایران، بسیاری از افراد و خانواده‌ها زمین‌های خود را وقف بنیادهای مذهبی می‌کنند که به نام امامان یا مقدسین شیعه نام‌گذاری شده‌اند. (اکثریت مسلمانان ایران را شیعیان تشکیل می‌دهند.) بنیادها و نهادها اغلب تحت مدیریت دولت بوده‌اند؛ اما از زمان شروع برنامه‌های توسعه، کنترل این نهادها از نظر اداری به دست ساواک افتاد و ساواک نیز منابع این بنیادها را در جهت پیشبرد اهداف سیاسی حکومت به‌کار گرفت و به حامیان مذهبی شاه پاداش داد و منتقدان او را از کمک‌های مالی محروم کرد.

همچنین بیشتر مطبوعات این ادعای شاه را پذیرفته‌اند که یکی از مهم‌ترین دلایل مخالفت مذهبی‌ها، برنامة او برای دادن آزادی به زنان است. ملاها به‌عنوان مردان شوونیستی شناخته می‌شوند که مخالف آزادی زنان هستند. پاول هافمن[4] در نیویورک تایمز (۵ مارس ۱۹۷۸ / ۱۴ اسفند ۱۳۵۶) نوشت: «هدف آشوبگران علیه دولت مرکزی و... زنانی است که حجاب سنتی برای پوشش سر، یعنی چادر، به سر نمی‌کنند.» نیوزویک ۲۲ می / ۱ خرداد ۱۳۵۷ نوشت: «ملاهایی که عبای مشکی به‌تن دارند، از دولت می‌خواهند تا از اصلاحاتی که به زنان اجازة حضور در دانشگاه‌ها و یا کشف حجاب می‌دهد، عقب‌نشینی کند.»

این مسائل، از جمله حقوق مساوی برای زنان، مسئلة مورد نظر شیعیان نیست. البته این به آن معنا نیست که دیدگاه شیعه نسبت به نقش زنان برای اذهان غربی آزاردهنده نیست. علاوه‌براین، علما از غربی‌گرایی پوشش زنان و عملکرد اجتماعی زنان و اشاعة این فکر که زنان اسباب جنسی هستند، خرسند نیستند. اما بعضی از زنان شیعه چادر به سر می‌کنند و شماری نیز سر نمی‌کنند و بعضی از زنان شیعه در دانشگاه‌های داخل و خارج از کشور مشغول به تحصیل هستند. حتی در رساله‌ها و اعلامیه‌های محافظه‌کارترین افراد مذهبی، کسی دلایل مخالفتش با مدرن‌سازی را دادن حق رأی به زنان یا حضور آنان در دانشگاه ذکر نمی‌کند.

مطبوعات ادعای رژیم را پذیرفته‌اند که شیعیان، مخالف آزادی زنان هستند. اگرچه ممکن است دیدگاه‌های شیعه از نظر غربی‌ها قابل قبول نباشد؛ اما برابری حقوق زنان مسئله اصلی نیست.

راهپیمایی زنان شیعه در تهران.

 

مطبوعات ادعای رژیم را پذیرفته‌اند که شیعیان، مخالف آزادی زنان هستند. اگرچه ممکن است دیدگاه‌های شیعه از نظر غربی‌ها قابل قبول نباشد؛ اما برابری حقوق زنان مسئله اصلی نیست.

به‌طور کلی، مطبوعات این نکته را نادیده می‌گیرند که شیعه، قرن‌هاست اصول مترقی اجتماعی را در تعالیم خود گنجانده است؛ شیعیان در موضوع عدالت اجتماعی نیاز ندارند کسی به آن‌ها آموزش دهد. در این حال، نمونه‌ای از پوشش خبری تظاهرات سال ۱۳۵۷ نشان می‌دهد که مطبوعات می‌خواستند این ادعای شاه را بپذیرند که «مارکسیست‌های اسلامی» آخرین مشکل او هستند: نیوزویک (۲۲ می ۱۹۷۸ / ۱ خرداد ۱۳۵۷) گزارش داد: «یورش پیوستة نظامیان شاه علیه تظاهرکنندگان — ائتلاف غریب بنیادگرایان مسلمان و چپی‌ها — سامان ذهنی مطبوعات غرب را به‌هم ریخت» و یو اس نیوز و ورلد ریپورت به مخاطبان خود گزارش داد که «اینجا در ایران، ملاها — در اتحاد مخفی با چپ‌گرایان ایرانی — سردمداران تظاهرات علیه برنامه‌های مدرن‌سازی محمدرضا شاه پهلوی هستند.» (۲۶ ژوئن ۱۹۷۸ / ۵ تیر ۱۳۵۷)

اگر روزنامه‌نگاران درک درستی از کشور و تاریخ معاصر آن داشتند، دیدگاه شاه نسبت به وقایع جاری تا این حد محتمل و قابل قبول نمی‌شد؛ زیرا نظریة اجتماعی شیعه از یک دهه پیش تبدیل به فراخوان اعتراضی علیه نظم مستقر شد. موضع مترقی این مذهب و محبوبیتی که پس از آن به دست آورد، پاسخی بود به سرخوردگی گسترده لیبرالیسم غرب و مارکسیسم شرق که دو منبع ایدئولوژی برای مخالفان رژیم پهلوی بود. ایرانیان سیاسی‌شده، از ایدئولوژی‌های غربی روی گرداندند و به داخل و سنت‌های خودشان روی آوردند و در آن‌جا نسخة معاصر شیعه را یافتند که ترکیبی بود از میل به تغییر اجتماعی رادیکال با این باور که جامعه‌ای بدون بُعد اخلاقی، ناگزیر به دامن تمامیت‌خواهی سقوط می‌کند. این شیعة مدرن را می‌توان در بسیاری از جنبه‌ها با تفسیر رادیکال مسیحیت مقایسه کرد که هر از گاهی در امریکای لاتین سر بر می‌آورد. این پدیده شباهتی به کمونیسم شوروی یا هر شکل دیگری از آن ندارد و به‌مراتب پیچیده‌تر از آن چیزی است که مطبوعات به خوانندگان خود القا می‌کنند.

علی‌رغم گزارش‌های منظم مبنی بر مخالفت شیعیان با مدرنیزاسیون، فعالان این مذهب مانند هر گروه دیگری در تاریخ معاصر ایران به‌شدت به آن پایبند هستند. آنچه باعث افتراق شیعیان رادیکال و نیروهای مخالف شاه با راهبردهای توسعة رژیم می‌شد، مخالفت آنان با اولویت شاه و نحوة توزیع مزایای برنامه‌های توسعه بود. به‌عنوان مثال، مخالفان بیست میلیارد دلار هزینه برای تجهیزات و تسلیحات نظامی و پروژه‌های غیرضروری را زیر سؤال می‌برند، در حالی که کشاورزی بسیار توسعه‌نیافته است و نیازهای ضروری اجتماعی تأمین نمی‌شود. آنان همچنین نحوة توزیع ثروت را زیر سؤال می‌برند؛ به‌گونه‌ای که در حال حاضر کمتر از یک درصد جمعیت صاحب بیش از ۸۰ درصد دارایی خصوصی است.

رژیم و شیعیان در موضوع غرب‌گرایی نیز اختلافات اساسی دارند. در این موضوع، اکثر عناصر مخالفِ دیگر نیز به رهبران شیعه می‌پیوندند بر این تأکید دارند که ایدئولوژی ایجاد یک جامعه مترقی باید ریشه در فرهنگ و سنتِ اخلاقی ایرانی داشته باشد، در حالی که از نظر آنان راهبرد رژیم، پذیرش بی‌قیدوشرط هر چیز غربی است.

علاوه بر این، علی‌رغم پیام رسانه‌های خبری، شیعیان علاقه‌ای به حکومت بر کشور ندارند. آنان منتقدِ نحوة ادارة کشور هستند. همان‌گونه که آیت‌الله خمینی، رهبر معنوی شیعة تبعیدی، در مصاحبه با لوموند (۶ می ۱۹۷۸ / ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۷) توضیح داده است:

«کمال مطلوب ما ایجاد یک دولت و حکومت اسلامی است؛ مع‌ذلک نخستین اشتغال حاضر ما سرنگون کردن این رژیم خودسر و خودکامه است. در مرحله اول بایستی قدرتی به‌وجود آوریم که به احتیاجات اساسی مردم پاسخ دهد.»[5]

این‌که مطبوعات توصیف رژیم از واقعیت ایران را پذیرفته‌اند، آن‌جا آشکار می‌شود که توصیف روزنامه‌نگاران از سلطنت را می‌خوانیم. برای مثال، تا وقتی ابعاد تظاهرات، اعتصابات سراسری و کارگری ۱۳۵۷ آشکار نشده بود، بی‌تردید مطبوعات [همچنان] بر این باور بودند که شاه از حمایت گسترده مردمی برخوردار است.

فارغ از این‌که برآورد خبرگزاری یونایتدپرس را بپذیریم که ۱۵۰۰ نفر از تظاهرکنندگان کشته شده‌اند یا اصرار اپوزیسیون که بیست هزار نفر از معترضان کشته‌شده‌اند، اگر این اتفاق در یکی از کشورهای بلوک شوروی رخ می‌داد، مسلماً مطبوعات امریکا از این مسئله به‌عنوان بحران مشروعیت رژیم یاد می‌کردند. اما تایم در ۵ ژوئن ۱۹۷۸ / ۱۵ خرداد ۱۳۵۷ به مخاطبان اطمینان داد که «شاه از پایگاه حمایت مردمی گسترده‌ای برخوردار است، بویژه در ارتش و در میان کشاورزان و طبقه کارگر صنعتی تازه شکل‌گرفته که از منافع اصلاحات ارضی بهره‌مند شده‌اند.»

در سایة رویدادهای اخیر در ایران، شاید بهتر باشد که صحت این ارزیابی را بررسی کنیم. رویدادها بر این دیدگاه غلبه کردند. پس از هفته‌ها تظاهرات، اعتصاب سراسری که بخش زیادی از تجارت و صنعت نفت کشور را به تعطیلی کشاند و اعلام برقراری حکومت نظامی و استقرار دولت نظامی، تونی آلاوی[6]، خبرنگار کریستین ساینس مانیتور، در ۸ نوامبر / ۱۷ آبان ۱۳۵۷ گزارش داد که حمایت از شاه «ضعیف به نظر می‌رسد» و با استناد به برآورد مشاهداتش از ایرانیان حامی سلطنت، این جمعیت را در حدود ۲۰ درصد از کل جمعیت کشور تخمین زد.

شاید اگر مخاطبان امریکایی چیزی از تاریخ شاه می‌دانستند، بهتر می‌توانستند ادعاهای متناقض مخابره‌شده از ایران را پردازش کنند. با این حال، تنها به آن‌ها گفته می‌شد که شاه در سال ۱۳۳۲، پس از سرنگونی دولت منتخب دمکراتیکِ نخست‌وزیرْ محمد مصدق، دوباره به تاج و تخت بازگشت. استفادة مکرر مطبوعات از واژگان پادشاهی (اشاره به تختِ طاووس، سلسلة پهلوی، ولی‌عهد و غیره) این تصور را در مخاطبان ایجاد کرده است که اعتبار شاهنشاه، فارغ از هر چیز دیگری که بتوان در مورد این آدم گفت، بی‌عیب‌ونقص است. در واقع، سلسله اعلی‌حضرت محمدرضا پهلوی، تنها دو نسل قدمت دارد. بحران مشروعیت فعلی ریشه در این دارد که ایران دو دوره را تجربه کرده که طی آن دو دوره، آزادی بیان و آزادی تجمع واقعیت بوده‌اند و خاندان پهلوی با کمک عوامل خارجی، آشکارا در پایان دادن به هر دو دوره نقشی مهم داشته‌اند. دورة اول در سال ۱۲۹۹ به پایان رسید، زمانی که رضا شاه، پدر حاکم فعلی، با کمک انگلیسی‌ها کودتا کرد و به قدرت رسید. دورة دوم، از سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، زمانی به پایان رسید که پسر در کودتای طراحی‌شده سازمان سیا و سرنگونی مصدق [دوباره] بر تخت نشست.

مطبوعات در مجموع نظر شاه را پذیرفته‌اند که معتقد است ایدئولوژی‌هایی که به بهترین شکل می‌توانند نظر مردم کشورش را به خود جلب کنند، تعصب دینی و کمونیسم هستند. البته تحرکات سیاسی شامل عناصر متنوعی است که برخی اهداف پنهانی دارند. نکته این است که مطبوعات به این دخالت‌های حاشیه‌ای توجه کرده‌اند و انگیزة واقعی مردم ایران را نادیده گرفته‌اند: جبران خسارت‌های سنگین نابرابری اقتصادی و پایان دادن به 26 سال سرکوب مطلق سیاسی.

 

بسیاری از تحلیل‌گران مطبوعات (و حتی بعضی از منتقدان پروپاقرص آن‌ها) ممکن است از این ادعا که گزارش ناآرامی‌های اخیر ایران تحریف شده باشد، به‌طور کلی تعجب کنند؛ به خصوص تا این حدی که ما امروز دربارة آن بحث می‌کنیم. به هر حال، تظاهرات و کشتار دسته‌جمعی معترضان اخبار صفحات اول نبوده‌اند؟ آیا گزارش‌ها حاکی از آن نیست که شاه «مستبد» و «سرکوبگر» است و «با دست آهنین حکومت می‌کند»؟ تناقض ظاهری زمانی از بین می‌رود که میان انتقاد از راهکار و انتقاد از نتیجه، تمایز قائل شویم. درست است که اغلب از راهکارهای شاه انتقاد می‌شود؛ اما انگیزه‌ها و اهدافش هدف انتقاد نیست و این در حالی است که همواره از مخالفانش به‌عنوان متعصب و غیرمنطقی یاد می‌شود. نتیجه کلی این‌که از نظر مردم امریکا، شاه فردی کم‌طاقت است که خشن رفتار می‌کند؛ اما همواره منافع کشورش را در سر دارد و در هر حال بهتر از هر فرد دیگری است که بخواهد جای او را بگیرد. گزیده‌ای از یک تحلیل از آسوشیتدپرس (۶ سپتامبر ۱۹۷۸ / ۱۵ شهریور ۱۳۵۷) بیانگر چنین دیدگاهی است:

«منبع اعتراضات فعلی، شتاب ایران برای ورود به قرن بیستم با مهندسی شاه طی پانزده سال گذشته است. از سال ۱۳۴۲، یک دهه بعد از این‌که امریکا به او کمک کرد تا قدرت را در دست گیرد، شاه کوشید تا جامعة فئودالی ایران را وارد جهان مدرن کند... اما توسعه در تقابل با سنت‌های باستانی اجتماعی و مذهبی قرار گرفته است و طرفداران این سنت‌ها هم کوتاه نمی‌آیند. منتقدان می‌گویند که شاه از گنجاندن یک عامل غفلت کرده و آن هم دمکراسی است.»

تأکید رسانه‌های خبری بر این است که منبع اصلی مبارزات بر پایة منابع مذهبی و سنتی استوار است که اغلب مورد سوءظن امریکایی‌ها نسبت به فرهنگ‌های غیرمسیحی است؛ آن‌ها این منابع را عقب‌مانده، خرافات‌زده و از همه مهم‌تر، ارتجاعی می‌دانند که مانعی بر سر راه پیشرفت هستند. این تیتر خبری و مقاله در لس‌آنجلس تایمز به قلم جو الکس موریسِ پسر[7] (۲۶ اکتبر ۱۹۷۸ / ۴ آبان ۱۳۵۷) نمونه‌ای از آن است: شاه مجبور شد از رؤیای صنعتی شدن دست بکشد. «برای عقب‌نشینی از رویارویی کامل با مردم سرکش، محمدرضا پهلوی از رؤیای خود برای تبدیل ایران به یک قدرت مهم صنعتی و نظامی تا سال ۲۰۰۰ دست کشید.» حداقل برای امریکایی‌ها کار دشواری نیست که مقاومت در برابر استبداد را نامشروع جلوه دهند؛ بویژه اگر در ظاهر، مقاومت در برابر توسعه باشد!

مذهبی یا متعصب؟ مطبوعات مسیحی و سکولار غربی قضاوت درستی نسبت به جامعه‌ی اسلامی ندارند.

عکس بالا، نماز معترضان در خیابان‌های تهران را نشان می‌دهد.

چنین پوششی مشوق فرضیه‌ای است که جمعی از نظریه‌پردازان در جوامع صنعتی غربی مطرح می‌کنند که کشورهای توسعه‌نیافته بدون حکومت خودکامه یا دیکتاتوری، توسعه نخواهند یافت. عناوین خبری و داستان‌های منتشرشده دربارة تظاهرات پاییز گذشته، با استفاده از کلمات کلیدی مانند «اوباش»، «شورش‌ها»، «هرج‌ومرج» و «آشوب و بلوا» این تعصب را نمایش می‌دهند. برخی نمونه‌ها عبارتند از: شورش اوباش ایرانی: نخست‌وزیر استعفا کرد. «نخست‌وزیر، جعفر شریف‌امامی، استعفا کرد... یکشنبه شب... فریاد «مرگ بر شاه» اوباش فضای تهران را پر کرد.» (ساکرامنتو بی، ۶ نوامبر ۱۹۷۸ / ۱۵ آبان ۱۳۵۷)؛ «تهران می‌سوزد»، شهری آکنده از هرج‌ومرج که اوباش وحشی آن را به آتش کشیده‌اند. (کریستین ساینس مانیتور، ۶ نوامبر ۱۹۷۸ / ۱۵ آبان ۱۳۵۷)؛ و این گزیده از سرمقاله مانیتور ۷ نوامبر / ۱۶ آبان ۱۳۵۷ بیانگر نتیجه‌گیری تمامی ستون‌های خبری است: «بعد از شورش‌ها و آتش‌سوزی‌ها در تهران، جای تعجب نیست که شاه به دولت نظامی متوسل شده است... به نظرْ شاه چاره‌ای ندارد جز این‌که اجازه دهد ارتش نقش بزرگ‌تری ایفا کند.»

زمانی که چنین گزارش‌های تحقیرآمیزی در تضاد با روایت مطبوعات از زندگی شاه قرار می‌گیرد، برداشت امریکایی‌ها نیز از این موضوع آسیب می‌بیند؛ روایتی که آن را منظم، باکیفیت و رشک‌برانگیز به تصویر می‌کشند. هم‌گام با علاقه به زندگی سلطنتی، شیفتگی به زندگی خصوصی شاه برای او مشروعیت آورده است که مطبوعات اغلب برای سایر دیکتاتورها چنین مشروعیتی قائل نیستند. برای مثال، مقالة اولین شمارة اکتبر گذشتة مجلة لایف این موضوع را نشان می‌دهد. این مجله پنج صفحة پررنگ‌ولعاب را به شاه و خانوادة سلطنتی در ویلای لوکس در خزر اختصاص داد و بحث بحران سیاسی ایران را به دو جملة ذیل محدود کرد: «او به‌دلیل حاکمیت استبدادی و روش‌های به‌کاررفتة پلیس مخفی زیر دستش مورد انتقاد جدی قرار گرفته است. مسئلة جدی‌تر برای او مخالفت‌های خشونت‌باری است که نسبت به تلاش‌های توسعه‌ای صورت گرفته است.» در جای دیگری از همین شماره، یک عکس در صفحات میانی در دو صفحه به‌صورت سیاه‌وسفید چاپ شده بود که یک چریک نوجوان زخمی را نشان می‌داد که پشت سنگر مخفی شده و بنابر زبان لایف، نمایانگر این بود که «کشور با دیکتاتوری او کاملاً مخالف است.» البته که این کشور «نیکاراگوئه» بود و حاکم آن «آناستازیو سوموزا».[8]

این‌که از شاه تنها به‌عنوان حاکمی «مستبد» و از سوموزا به‌عنوان «دیکتاتور» یاد می‌شد، موضوع اصلی بحث است. هر دو حاکم را امریکا به قدرت رساند، هر دو هم‌زمان با بحران‌های داخلی مشروعیت روبه‌رو هستند، هر دو از روش‌های مشابهی برای سرکوب مخالفان استفاده می‌کنند و هر دو قصد دارند با هر هزینة تلفات انسانی در قدرت بمانند. ما نتوانستیم حتی یک مقاله در اخبار یا مقالات مهم در مطبوعات جریان اصلی امریکا پیدا کنیم که در آن از شاه به‌عنوان «دیکتاتور» یاد شده باشد.

می‌توان چنین گفت که برخورد مطبوعات با سوموزا متفاوت است، چون ستارة نیکاراگوئه در منظومة منافع امریکا درخشش ستارة ایران را ندارد. اما توضیح آن‌چه مطبوعات امریکا به‌عنوان اخبار ایران منتشر می‌کنند، به‌نظر می‌رسد بسیار پیچیده‌تر از چیزی است که بتوان در قالب منطق منافع ملی فهمید. عوامل محکم‌تر دیگری نیز تأثیر دارند. ما این عوامل را به دو دسته تقسیم می‌کنیم: فرهنگی و ایدئولوژیک.

مذهب یکی از موانع اصلی فرهنگی خبرنگاران امریکایی (و سردبیران آنان در امریکا) است که اخبار ایران را گزارش می‌کنند. علاوه بر این، در شرایط سیاسی فعلی، ورود خبرنگاران به این مسئله بسیار دشوار بوده است. به‌عنوان مثال، اگر این موضوع برای خبرنگارانی رخ می‌داد که اخبار واتیکان را پوشش می‌دهند و همواره روحانیان آن را با عنوان «ردای سیاه» خطاب قرار می‌دهند، هم شرایط چنین بود؟ این اصطلاح توصیفی برای ملاها نیز به‌کار می‌رود. بدین ترتیب، آیا برای خبرنگاران امریکای شمالی که اخبار کشیش‌های کارگر امریکای لاتین را منتشر کرده‌اند و از آنان تحت عنوان افراط‌گرایان مذهبی یا متعصبان یاد می‌کنند نیز پیش می‌آمد؟

این موارد شاید بی‌اهمیت جلوه کنند؛ اما به مسئله بزرگ‌تری اشاره دارند. از نظر روزنامه‌نگاران غربی، روحانیان و شیوه‌های مذهبی غیرمسیحی، «دیگری» هستند. مناسک، باورها، مشی روحانیت و رابطه دین با جامعه به‌طور کلی با معیارهای غربی قضاوت می‌شود و پیامد اجتناب‌ناپذیر آن، سوءتعبیر و تحریف است.

این تعصب فرهنگی در سرمقالة ۱۰ نوامبر ۱۹۷۸ / ۱۹ آبان ۱۳۵۷ در روزنامه سان فرانسیسکو کرونیکل آشکارا نشان داده شده است:

  «چه نوع حکومتی در ایران بدون شاه قابل تصور است؟ آیت‌الله روح‌الله خمینی، رهبر مرتجع و سازش‌ناپذیر شیعه، می‌خواهد حکومت جمهوری اسلامی تأسیس کند که ملاها آن را اداره می‌کنند و در آن‌جا جایگاه زنان را به آنان نشان می‌دهند. این چهرة سالخورده در حال حاضر در فرانسه زندگی می‌کند. فلورا لوئیس[9] از نیویورک تایمز چند روز پیش با او مصاحبه کرده است. او برای انجام این مصاحبه مجبور شده کفش‌هایش را در بیاورد و سر و شانه‌هایش را به‌گونه‌ای با یک پارچة کتانی سفید مربع‌شکل بپوشاند که تنها چشمانش معلوم باشد و برای طرح سؤالاتش در برابر آیت‌الله زانو بزند و بر زمین بنشیند. دشوار است قبول کنیم که کشور بزرگ و پیشرفتة اقتصادی مانند ایران تحت حکومت موفق و طولانی متعصب مذهبی قرار گیرد که خمینی آن را نمایندگی می‌کند.»

گذشته از مغالطة جاه‌طلبی سیاسی خمینی، موضوع قابل توجه در این مقاله، جهل و تکبری است که در این روزنامه به‌چشم می‌خورد. درآوردن کفش‌ها هنگام ورود به یک خانه، بویزه منزل فردی سالخورده، رسمی رایج است. همچنین، نشستن روی زمین رواج دارد و به معنای زانو زدن نیست؛ می‌توان حدس زد که در زمان مصاحبه، خمینی هم روی زمین نشسته بود. شیعیان تنها گروهی نیستند که در میان آنان زنان هنگام حضور در برابر یک رهبر مذهبی یا مکان مقدس باید سر خود را بپوشانند. برای مثال، در مذهب کاتولیک برای قرن‌ها زنان ملزم بودند هنگام ورود به کلیسا سر خود را بپوشانند و در مکزیک هنوز این رسم رایج است. با پشت سر گذاشتن دو مراسم برای انتصاب پاپ، رسانه‌های خبری باید متوجه شده باشند که مراسم و سنت‌ها در برخی مذاهب باستانی نشانه تعصب نیستند.

ترکیب قوم‌گرایی دینی به قدری پیچیده و ریشه‌دار است که صرف‌نظر از این‌که شرایط چگونه باشد، دین و دولت باید از هم جدا باشند. بنابراین، اگر برای حکومت دینی، شیعه مد نظر قرار گیرد، به‌نظر می‌رسد نگاهی نامطلوب و خطرناک باشد. به‌عنوان مثال، این نکته را می‌توان در پوشش خبری نشریه یو. اس. نیوز و ورلد ریپورت (۲۶ ژوئن ۱۹۷۸ / ۵ تیر ۱۳۵۷) دید: «آن‌ها [ملاها] می‌خواهند روند مدرن‌گرایی در ایران را کند کنند و در مدارس دینی تفکیک جنسیتی برقرار کنند تا جلو آلودگی زنان به «فساد» غربی را بگیرند. آنان بیش از هر چیز می‌خواهند در مرکز فرایند تصمیم‌گیری برای ایران، قدرت را در دست داشته باشند.»

علی‌رغم تصویری که در گزارش‌های مطبوعاتی منعکس می‌شود، اسلام دینی نیست که نهادهای مشخصی داشته باشد؛ زیرا هیچ مرزبندی مشخصی برای قدرت ندارد. هیچ ساختار سازمان‌دهی‌شده‌ای مانند کلیسا در آن وجود ندارد که در امور حکومت دخالت کند. ملاها بیشتر معلم هستند تا کشیش و اغلب در رابطة بین فرد و خداوند دخالت نمی‌کنند. در بهترین حالت، این گمراه‌کننده است که مطبوعات، روحانیت شیعه را به‌گونه‌ای معرفی می‌کنند که گویی آن‌ها نمایندگان دولت در سایه، حزب سیاسی یا دستگاهی با سلسله‌مراتب مشخص مانند کلیسای کاتولیک هستند.

ایدئولوژی همانند فرهنگ، مانعی بزرگ بر سر راه مطبوعات است. به‌عنوان مثال، از مخالفان شوروی به‌عنوان چهره‌هایی قهرمان یاد می‌شود که به‌دلایل اخلاقی با نظام مخالفند؛ در مقابل، مخالفان ایران بازیگرانی تلقی می‌شوند که به‌دنبال منافع اقتصادی و ارتجاع مذهبی هستند. در حالی که داستان‌های بسیاری از زندگی مخالفان روسی و تهدیدهایی که با آن مواجه هستند منتشر شده است، در مورد وضعیت اسفناک ایرانیان عادی که خطاهایی در رژیم می‌بینند، سکوت اختیار شده است. یک نمونه غفلت دیگر، مصاحبة خمینی با لوموند است که تنها مصاحبة جامع از نوامبر / آبان ۱۳۵۷ گذشته است؛ زمانی که او از عراق به فرانسه سفر و فشار رویدادها الزام چنین مصاحبه‌ای را تحمیل کرد. یکی از مقالات قابل تأمل، مصاحبة نیم‌ساعته ۱ دسامبر / ۹ آذر ۱۳۵۷ مجلة مک‌نیل/ لهرر ریپورت[10] است که تصویری مصمم از خمینی را در آغاز مبارزات مخالفان در ماه دسامبر / آذر ۱۳۵۷ به تصویر می‌کشد. مجله تایم که همواره آماده گزارش رویدادها از روندهای جاری است، در شماره ۲۰ نوامبر / ۲۹ آبان ۱۳۵۷ خود به مخاطبان خبر داد که «در سیاست ایران، تا این اواخر تنها یک چهرة مشهور وجود داشت: محمدرضا شاه پهلوی. اما حالا، چهار چهرة مخالف نوظهور وجود دارند...» سپس این چهار نفر را معرفی می‌کند.

سؤال دیگر دربارة ایدئولوژی وجود دارد که باید در این‌جا به آن پرداخت: چرا هیچ‌کدام از نشریات به‌جد به آن سؤالات سختی که دولت کارتر دربارة جنگ سرد و تهدید شوروی در صورت سقوط شاه مطرح کرده، نپرداخته‌اند؟ سرمقاله‌ها و گزارش‌های خبری آکنده از اشاراتی هستند که خط‌مشی دولت را دنبال می‌کنند؛ اما نکته چندانی از آن را به چالش نمی‌کشند. برخی نمونه‌ها عبارتند از: «تصور تجزیه در سراسر منطقه از ترکیه تا ایران و شبه‌قاره و این‌که در نهایت مسکو با این سرزمین‌های تجزیه‌شده بازی می‌کند، ذهن مقامات ارشد امریکا را هراسان کرده است» (سرمقالة واشنگتن پست، ۳۱ اکتبر ۱۹۷۸ / ۹ آبان ۱۳۵۷)؛ و شرح‌حال شاه بی‌پناه آرنو دی بورچ[11] _ در ۲۰ نوامبر ۱۹۷۸ / ۲۹ آبان ۱۳۵۷، هفته‌نامه نیوزویک _ که سناریویی را ترسیم کرد که اگر «جمهوری اسلامی به سبک خمینی» برقرار شود، دیدگاه آخرالزمانی یا جنگ جهانی سوم رخ خواهد داد یا «به تسلیم استراتژیک جهان غرب» منجر خواهد شد.

در این مقاله‌ها نشانه‌هایی از تردید مطبوعات نسبت به نحوة پوشش اخبار مربوط به شاه و رژیم او به چشم می‌خورد. تاکنون، تغییرات چشمگیری را نمی‌بینیم. به‌عنوان مثال، در مقالات آسوشیتدپرس از نوامبر / آبان ۱۳۵۷ گذشته تغییرات چندانی به چشم نمی‌آید که سرمقالة روز ششم [نوامبر] نمونه‌ای از آن است: «مخالفان بیشتر مسلمانان افراطی هستند که با غرب‌گرایی این کشور اسلامی سنتی مخالفند؛ اما خواهان اصلاحات دمکراتیک در دولت، آزادی زندانیان سیاسی و پایان حکومت نظامی هستند.» این امر نشان‌دهندة تغییری چشمگیر نسبت به چشم‌انداز شیعی نیست؛ اما به هر حال بهبود نسبی را نشان می‌دهد.

برنامة دلگرم‌کننده‌ای از تلویزیون پخش شد. برنامة ۱۲ نوامبر / ۲۱ آبان ۱۳۵۷ مایک والاس[12] در «۶۰ دقیقه» که برای اولین بار دیدگاه‌های برخی از مخالفان را اشاعه داد. بخشی مهم از برنامة مصاحبه با جواد علامیر، تاجر خوش‌تیپ ایرانی بود که در پاسخ به سؤال والاس، فهرستی از شکایات و مطالبات خود را عنوان کرد. او گفت: «حکومت شاه غیردمکراتیک است و ثروت را در سطوح بالا نگه داشته  سرکوبی را آغاز کرده که در تاریخ معاصر ایران نمونة آن وجود نداشته است.»

شاید مطبوعات به‌اندازة کافی از موضوع ویتنام درس نگرفته‌اند. اگر درس گرفته بودند، خبرنگاران متوجه می‌شدند که در ایران هم همانند هر کشور دیگری، رژیمی که بر پایة سرکوب سیاسی و نابرابری اقتصادی بنا شده باشد، دشمن‌تراشی می‌کند. حتی اگر هم‌اکنون گزارش‌دهی بهبود یابد، مطبوعات هنوز با چالش تغییر کلیشه‌هایی مواجه خواهند بود که طی 26 سال حکومت پهلوی _ و اعتراضات مردمی دوازده ماه گذشته _ در اذهان عمومی شکل داده است.

ریچارد آ. فالک[13]، استاد حقوق بین‌الملل پرینستون، در سرمقالة لس‌آنجلس تایمز به جدی بودن این موضوع اشاره کرد و نوشت که امریکا باید «سیاست خود را دربارة ایران بازنگری کند، قبل از این‌که دوباره خود را در میانة جنگ داخلی یک کشور دیگر بیابد.» دولت کارتر به صراحت اعلام کرده است که محکم و استوار در طرف شاه ایستاده است. رسانه‌ها با مشروعیت‌زدایی از مخالفان، لاجرم شرایطی برای دولت به‌وجود آورده‌اند که بر این باور پافشاری کند که هیچ جایگزین مناسبی برای رژیم شاه وجود ندارد. مطبوعات [امریکا] با پیروی از سیاست‌گذاران خارجی (به دلایل قومی یا ایدئولوژیک)، در نظر امریکایی‌ها چنین جا انداخته‌اند که اپوزیسیون ایران مشروعیت ندارد و به این شکل، پرداختن به این موضوع در عرصة عمومی را _ که از مهم‌ترین تحولات سیاسی خارجی بعد از دخالت امریکا در هندوچین است _ بی‌نتیجه کرده‌اند. اگر مطبوعات به باز کردن این بحث کمک نکنند، مردم امریکا کمابیش در همان شرایطی که در زمان جنگ ویتنام حاکم بود، تصمیم خواهند گرفت.

پی‌نوشت‌ها:

 

[1].  “Reporting Iran the shah's way Dorman,” William A;Omeed, Ehsan Columbia Journalism Review; Jan 1, 1979; pg 27-33

ویلیام آ. دورمان، رئیس دانشکدة روزنامه‌نگاری دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در ساکرامنتو است. احسان امید، نام مستعار [ منصور فرهنگ]، استاد ایرانی رشته علوم سیاسی در دانشگاه امریکا است.

[2]. . Jack Foisie

[3] . Nicholas Gage.

[4] . Paul Hofmann.

[5] . نویسندگان در ادامه جمله‌ای آورده‌اند که امام خمینی نگفت و در سئوال خبرنگار لوموند مطرح شد: « منظور از نظام اجتماعی-سیاسی اسلامی چیزی شبیه به امپراتوری عثمانی یا رژیم مستقر در عربستان سعودی نیست.» ویراستار

[6] . Tony Allaway.

[7] . Joe Alex Morris, Jr..

[8] . Anastasio Somoza.

[9] . Flora Lewis.

[10] . MacNeil/Lehrer Report,.

[11] . Arnaud de Borch.

[12] . Mike Wallace.

[13] . Richard A. Falk.



 
تعداد بازدید: 43


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: