31 شهریور 1405
در سال 1356 رژیم ستمشاهی با چاپ مقالهای در روزنامه اطلاعات به امام خمینی که قلباً مورد احترام ملت ایران بود، توهین نمود و این زمینهساز برافروختن آتش خشم ملت از زیر خاکستری بود که رژیم سالها سعی داشت آن را خاموش کند. قیامهای مردمی پیدرپی در شهرهای ایران (از چهلم شهدای شهری به چهلم شهدای شهری دیگر) شکل گرفت. کارخانه ذوب آهن اصفهان که با 45000 نفر کارمند، کارگر، مهندس و تکنسین از بزرگترین مجموعههای کارگری ایران بود نیز دور از این جریانات نماند؛ و آنجا نیز اعتراضات و اعتصابات متعددی شکل گرفت. من نیز به همراه دوستان دیگر در ذوبآهن فعالیتهای اسلامی الهام گرفته از نظرات امام خمینی را در زیر چتر اتحادیه انجمنهای اسلامی ذوب آهن در کارخانه و فولادشهر (آریاشهر سابق) به عهده گرفتیم. جا دارد از یاران ارزشمندی مانند شهید جعفرزاده، مرحوم مهندس حسنپور، شهید پارسا، مهندس فریدی، مرحوم مهندس نیلی، مهندس شهیدی (مدیرعامل وقت ذوب آهن اصفهان)، مهندس ناجی، مهندس عرفانیان و مهندس نقیبی یادی بکنیم.
خاطرم میآید به اتفاق همسر و دخترم با خودروی شخصی از ذوبآهن به تهران میرفتیم. به قم که رسیدیم دیدیم تظاهرات عظیمی برپا شده و مردم با شعار «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» خواستار سقوط شاه و برپایی جمهوری اسلامی بودند. ما هم در تظاهرات شرکت نمودیم. به نزدیکیهای حرم حضرت معصومه(س) که رسیدیم، دیدیم نظامیان رژیم ساواک با شلیک گلوله و پرتاب سنگین گاز اشکآور، تعدادی از تظاهرکنندگان را به خاک و خون کشیده بودند و بقیه مردم به طرف کوچههای اطراف حرم هجوم آوردند. من و همسر و دخترم به داخل کوچهای پناه بردیم. بسیاری از مسافرخانهها و منازل، درها را باز گذاشتند تا به مردم پناه بدهند. ما هم به داخل مسافرخانهای رفتیم. صاحب مسافرخانه بخاری را روشن کرده بود. ما هم چشمان خودمان را که بر اثر گاز اشکآور میسوخت، مقابل بخاری گرفتیم. به دخترم مریم هم گفتیم چشمانش را مقابل بخاری بگذارد تا سوزش شدیدش برطرف گردد. دخترم مریم که در آن ایام حدود 5 سال بیشتر نداشت، در حالی که چشمانش شدیداً میسوخت، گفت: «بابا نگران نباش! من تحمل میکنم!» طلبه روحانی که در کنار ما بود گفت: «آفریم دخترم که آنقدر مقاوم هستی!»
اتحادیه انجمنهای اسلامی، اعتصابات در کارخانه ذوب آهن و راهپیمایی در فولادشهر را به عهده داشت. روحانی جوانی به نام حجتالاسلام ابوالقاسمی از طرف آیتالله طاهری نماینده امام خمینی در اصفهان همکاری خود را با این اتحادیه شروع کرد. حاج آقا ابوالقاسمی جوان بود و نقش بسیار خوب و مثبتی در ذوب آهن و آریاشهر سابق (فولادشهر فعلی) داشت و سخنرانیهایش در بین مهندسین و تکنسینها و کارگران، بسیار مؤثر و پرجاذبه بود و علتش این بود که حاج آقا ابوالقاسمی این روحانی جوان، حرف و عملش با هم یکی بود. به عنوان نمونه در آن ایام ایران به علت ضعف و خیانتهای شاه به صنایع مختلف و از جمله کشاورزی، از صادرکننده گندم تبدیل به واردکننده شده بود. اینجا بود که ملت به فرمان امام خمینی مبنی بر جهاد کشاورزی در تمام نقاط کشور، شروع به کشت گندم نمود. در فولادشهر کارکنان کارخانه در زمینهای زراعی، شروع به کشت گندم نمودند. در تابستان که فصل برداشت گندم بود، همه با همراهی حاج آقا ابوالقاسمی در هوای گرم شروع به دروی گندم نمودیم، تشنگی زیادی در حین درو به همه دست داد که شروع به نوشیدن آب مینمودیم. در پایان درو متوجه شدیم حاج آقا ابوالقاسمی با وجودی که از همه بیشتر در برداشت گندم فعال بود، عرق میریخت و آبی نمینوشید، روزه بود. این حرکت یک روحانی جوان بر روحیه ما که از مهندسین و تکنسینها و کارگران ذوب آهن بودیم خیلی اثر مثبت گذاشت و نمونه روحانیت واقعی در خط امام خمینی را در چهره حاج آقا ابوالقاسمی میدیدیم و بسیار به او احترام میگذاشتیم، در اجرای فرامین امام خمینی در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی جهت سرنگونی شاه آمریکایی راسختر شده بودیم.
در بحبوحه انقلاب یادم هست که در اصفهان آیتالله طاهری، از زندان رژیم ستمشاهی در تهران آزاد شده بود و مردم اصفهان، استقبال باشکوه و بینظیری از ایشان کردند. جمعیت از پلیس راه اصفهان تا مسجدی که ایشان در محله حسینآباد قبلاً امامتش را به عهده داشتند به استقبال آمده بود. بیت آیتالله طاهری در حسینآباد اصفهان مرکز تجمع و فعالیت انقلابیون در اصفهان به حساب میآمد؛ البته بیت آیتالله خادمی هم در اصفهان یک مرکز تجمع دیگر انقلابیون بود.
در آن زمان حرکات انقلابی مردم اصفهان به حدی گسترده شده بود که رژیم مجبور شد که حکومت نظامی در اصفهان را با پخش مکرر اعلامیه در رادیو و تلویزیون برپا نماید. فرمانده حکومت نظامی در اصفهان تیمسار ناجی بود که بسیار با خشونت بر علیه انقلابیون عمل میکرد. جالب این بود که یکی از برادرانی که نقش زیادی در فعالیتهای انقلابی کارخانه ذوب آهن اصفهان داشت، برادر عزیز مهندس حسین ناجی بود و تیمسار ناجی دائی ایشان بود. منزل ایشان در طبقه بالای خانه دو طبقه در اصفهان بود که در طبقه اولش مادر پیر تیمسار ناجی ساکن بود و به همین علت عوامل حکومت نظامی هیچ شکی به این خانه نداشتند. مهندس ناجی با احتیاط فراوان دستگاه کپی و تکثیر اعلامیهها را در خانه خودش جا داده بود و اکثر اعلامیههای انقلابی و پیامهای امام خمینی را در این خانه تکثیر میکرد که توسط برادران انقلابی در اصفهان پخش میشد و جالب این که کسی از افراد رژیم تا آخر به این خانه مشکوک نشد. در اینجا انسان به یاد آسیه، همسر فرعون میافتد که مهر حضرت موسی را در دلش مینشیند و در کاخ فرعون حضرت موسی را بزرگ مینماید و این معجزه الهی است که کسی که در کاخ فرعون ایام طفولیت و نوجوانی خود را طی میکند، سرنگون کننده کاخ فرعون و نظام فرعونی میشود.
ما هم در آن روزهای پرشور انقلاب در فولادشهر، با کمک دیگر برادران، تظاهراتهایی در خیابانها و اجتماعاتی در مرکز اجتماعات این شهر برپا میکردیم و در این اجتماعات خیلی وقتها، بنده مجری بودم.
اولین اقدامی که در آنجا انجام شد تغییر نام این شهر که قبلا آریاشهر نامیده میشد، به نام جدیدش یعنی فولادشهر بود. در یکی از اجتماعات بزرگی که در پشتیبانی از انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی هر روزه انجام میشد، نام جدید یعنی فولادشهر را که نام بامسمائی برای ساکنین آن بود (که همه از کارگران، تکنسینها، مهندسین و مدیران صنعت فولاد بودند) به رأی در اجتماع بزرگ گذاشتیم. آنجا بود که کلیه کارگران و تکنسینها و مهندسین یک صدا با فریاد اللهاکبر انتخاب نام فولادشهر را تأیید کردند که از آن به بعد این شهر به نام فولادشهر تغییر پیدا کرد. بعد از پیروزی انقلاب هم به همین نام در وزارت کشور مصوب و ثبت شد.
یکی از خاطرات من در آن روزها در فولادشهر، اعتصابات کارخانه ذوب آهن بود. بنا به فرموده امام خمینی که از طریق اعلامیهها به اطلاع همگان رسیده بود، بیشتر کارخانجات از جمله صنعت نفت و کارخانه ذوب آهن در حمایت از انقلاب اسلامی ایران دست به اعتصاب زدند. فقط سعی کردیم برای اینکه کارخانه ذوب آهن صدمهای نبیند، نقاطی از کارخانه را که لازم بود به صورت گرم نگهداری میکردیم و از سردشدنشان جلوگیری میکردیم. بدون اینکه تولیدی داشته باشند مانند کوره بلند یا واحد تولید کُک.
در آن ایام یک تعدادی از مارکسیستها از اروپا به ایران برگشتند برای اینکه پایگاه نفوذ خودشان را در صنایع مهم مانند کارخانه ذوب آهن اصفهان که یک واحد بزرگ کارگری بود، ایجاد کنند. آنها اعلام کردند که یک اجتماع بزرگ کارگری در سالن بزرگ آمفیتئاتر فولادشهر برپا میکنند و همه کارکنان را دعوت کردند. در شروع برنامه در این آمفیتئاتر که کارکنان زیادی هم شرکت کرده بودند، یکی از مارکسیستها میکروفن را در دست گرفت و بر خلاف فرموده امام خمینی در جهت تداوم اعتصابات تا سقوط شاه اعلام نمود همه کارگران و تکنسینها و مهندسین از فردا کار و تولید را در ذوب آهن شروع کنند تا کارکنان بتوانند حقوقشان را ماهیانه بگیرند ـ زیرا به علت اعتصابات مدتی بود که کارکنان حقوق نگرفته بودند، ولی مصمم بودند که بنا به فرموده امام خمینی تا سقوط شاه به اعتصابات خود ادامه دهند. مارکسیستها میخواستند با راهاندازی مجدد کارخانه، در آن جا به ایجاد سندیکاها و پایگاههای نفوذی خود پرداخته و کارکنان را تحت سیطره خود بگیرند. بیشتر کارکنان حاضر در آمفیتئاتر با این پیشنهاد نابهجا مخالف بودند. من از مجری جلسه درخواست نمودم که بیایم پشت میکروفن و در این باره صحبتی داشته باشم. مجری برنامه که مرا میشناخت که از هواداران امام خمینی و انقلاب هستم، به من اجازه نمیداد تا پشت میکروفون بروم و نظرات خودم را بگویم. از طرف دیگر شهید جعفرزاده که از مؤمنین به انقلاب و امام خمینی و مورد اعتماد کاکنان ذوب آهن هم بود، با اعتراض به مجری برنامه گفت چرا نمیگذارید برادر اردبیلی پشت میکروفون برود و نظراتش را بگوید. سوءنیت مجریان این برنامه که قصد داشتند اعتصاب را بشکنند، برایم کاملاً روشن و مسجل شده بود. بنابراین سریعاً به بالای سن آمفیتئاتر رفتم و رو به کارکنان کردم و گفتم که برادران و خواهران ذوب آهن، من احتیاجی به میکروفون ندارم. شما مرا میشناسید، به شما هشدار میدهم که این افراد قصد سوء بر علیه انقلاب اسلامی به رهبری امام خهمینی دارند و برخلاف فرموده ایشان میخواهند اعتصابات ذوب آهن را بشکنند و اهداف سوء خودشان را پیاده کنند. کارکنان ذوب آهن که مرا میشناختند و به من اعتماد داشتند، از این جملات، به خود آمده و به پا خاستند و فریاد سر دادند که شما حق ندارید بر خلاف نظر امام خمینی اعتصابات را به شکست بکشانید؛ زیرا نتیجهاش به نفع رژیم آمریکایی شاه خائن خواهد شد. حتی کار به جایی کشید که کارکنان این چند نفر را دستگیر نمودند و به منزل آیتالله طاهری در اصفهان که مرکزیت و پایگاه انقلاب اسلامی در آن شهر به شمار میرفت، بردند. در آنجا برادران انقلابی از این چند نفر تعهد گرفتند و سپس آزادشان کردند و آنها به تهران برگشتند. مقارن پیروزی انقلاب اسلامی، تیمسار که فرمانده گردان ضربت ذوب آهن بوده و همچنین مسئولیت انتظامات و حراست ذوب آهن را به عهده داشت، وقتی که متوجه شد که شاه فرار کرده و پیروزی انقلاب را قطعی دید شبانه همراه با خانوادهاش از کارخانه ذوب آهن فرار کرد و بعدها هم سر از آمریکا در آورد. رئیس کارخانه ذوب آهن، اصفهان، فردی به نام شیبانی بود و شگفت اینکه مدرک تحصیلی او لیسانس زبان انگلیسی بود. او نیز همراه با خانوادهاش به انگلستان گریخت و بعدها شنیدم که گویی در لندن یک سوپرمارکت باز کرده و آن را اداره میکند.
- جبهه پشت جبهه - خاطرات خودنوشت مهندس محمدهادی اردبیلی، قم، دفتر نشر معارف، 1402، ص 48 -42.
تعداد بازدید: 8