انقلاب اسلامی :: فرار از پادگان به خاطر کروکی خانه

فرار از پادگان به خاطر کروکی خانه

24 شهریور 1405

چهارباغی: وقتی به زنجان برگشتید، فعالیت‌های انقلابی را ادامه دادید؟

زهدی: بعد از چند روز که به پادگان تیپ 2 زنجان برگشتیم، از ستاد گردان من را خواستند. گفتند که کروکی خانه‌تان در زنجان را بکشم. من کروکی خانه را کشیدم، پیش خودم گفتم این کروکی را برای چه چیزی می‌خواهند! گفتم حتماً ضداطلاعات می‌خواهد به آنجا برود و بازرسی کند. کتاب‌های زیادی مثل کتاب‌های دکتر شریعتی و استاد مطهری و نوارهایی در خانه داشتم. یک هم‌اتاقی داشتم که او هم اهل تبریز بود. اول فکر و برنامه‌ریزی‌ام این بود که تا آخر خدمت سربازی در پادگان بمانم، اما با خودم گفتم که پادگان دیگر جای ماندن نیست؛ البته آن موقع واقعاً نمی‌شد حدس زد که کار انقلاب به کجا می‌رسد. این را که انقلاب به این زودی به تحقق بپیوندد، اصلاً کسی حدس نمی‌زد؛ یعنی شما یک نفر را حتی بین متفکرین و رهبران انقلاب پیدا نمی‌کند که پیش‌بینی کرده باشد که تا آخر سال 57 انقلاب پیروز می‌شود. شاید کمتر از سه سال را کسی پیش‌بینی نمی‌کرد. همه می‌گفتند حداقل سه سال نیاز داریم، آن هم با جنگ مسلحانه. می‌گفتند این ارتش را مگر به این زودی می‌شود از میدان به در کرد! شاه هم تا بن دندان مسلح بود و به این زودی وانمی‌داد؛ می‌گفتند مگر می‌شود حکومتی را که نیم‌قرن بوده، به راحتی کنار زد؟! برای نابودی رژیم شاه به برنامه درازمدت فکر می‌کردیم.

حکمتیان: اینکه کروکی خانه را از شما خواستند، یعنی عوامل رژیم شما را زیر نظر داشتند؟

زهدی: آره، ضداطلاعاتی‌ها را من می‌شناختم. دو سه نفر بودند. وقتی می‌خواستم با یک نفر صحبت کنم، یکی از آن سه نفر اطراف من می‌آمد و می‌نشست؛ مثلاً در صورتی که داشت‌ صحبت‌های من را گوش می‌داد، تظاهر می‌کرد که بند کفشش را می‌بندد. ظاهراً سوابقم را که در دانشگاه فعالیت سیاسی داشتم، در آورده بودند. از آنجا که می‌دانستند دانشجوی اخراجی هستم، حساس شده بودند. آن موقع که کروکی خانه‌ام را گرفتند، من دیگر به این نتیجه رسیدم که پادگان جای ماندن نیست. قبل از این، می‌خواستم در پادگان بمانم؛ چون این قصه ادامه دارد و احتمالاً به جنگ منجر می‌شود. می‌گفتم اگر اتفاقی رخ بدهد، من یک اسلحه در دستم دارم. آن انقلابی که بیرون از پادگان است، دستش خالی است، اما من که طرفدار انقلاب هستم و به خودم هم شک ندارم، وقتی موقعیتی دارم که می‌توانم برای انقلاب کار کنم، چرا ازپادگان بیرون بروم! لذا اصلاً برنامه‌ای نداشتم که از خدمت سربازی فرار کنم، ولی این قضیه که پیش آمد، دیدم باید فرار کنم؛ چون احتمال می‌دادم دستگیرم کنند.

چهارباغی: برای فرار از پادگان چه نقشه‌ای داشتید و چه کار کردید؟

زهدی: رفتم یک بلیت اتوبوس گرفتم؛ البته منتظر بودم که حقوق ماهیانه‌ام را با آن هفده روزی که به تبریز مأموریت رفته بودیم، بگیرم. آن موقع پول خوبی بود. فکر کنم حق مأموریت روزی دویست‌وپنجاه یا سیصد تومان می‌دادند که حق من در آن مأموریت، جمعاً حدود چهار ـ پنج هزار تومان پول می‌شد. هزارودویست تومان هم حقوق ماهیانه بود.

یک افسر حقوق بود که یک کیفی داشت و اسامی افراد هم همراهش بود، حقوق را می‌داد و امضا می‌گرفت. منتظر افسر حقوق بودم. گفتم حالا که دارم فرار می‌کنم، حقوق را بگیرم. با شش ـ هفت هزار تومان آن موقع می‌توانستم چند ماه زندگی کنم. افسر حقوق که پول‌ها را داد، من بلافاصله رفتم بلیت تهران گرفتم. آن موقع گاراژهای مسافربری در مرکز شهر بودند. کتاب‌ها و همه وسایلم را بسته‌بندی کردم و داخل جعبه گذاشتم. بعد با رفیقم که هم‌اتاقی‌ام بود، به بیرون از پادگان رفتیم. گفتم برویم در شهر یک گشتی بزنیم. داخل خیابان، من تقریباً وقت را تلف کردم تا ساعت حرکت اتوبوس برسد؛ مثلاً ساعت 6 بعد از ظهر اتوبوس تهران حرکت می‌کرد.

رفتیم ساندویچ خوردیم، بعد نزدیک گاراژ که رسیدیم، بدون مقدمه به دوستم گفتم خداحافظ! گفت یعنی چی خداحافظ؟! گفتم من بلیت دارم،‌ پنج دقیقه دیگر اتوبوسم حرکت می‌کند؛ یعنی این‌قدر حفاظتی کار کرده بودم که هم‌اتاقی‌ام هم نمی‌دانست که اصلاً چنین فکری دارم. پنج دقیقه قبل از حرکت اتوبوس، هم‌اتاقی‌ام فهمید که من دارم فرار می‌کنم. با خود می‌گفتم که اگر او قضیه را بداند، ممکن است از زبانش در می‌رود و لو می‌روم. گفت چرا داری فرار می‌کنی؟! خیلی برایش توضیح ندادم، تنها گفتم اوضاع خوب نیست. فقط گفتم که اوضاع بد است. به او گفتم که کتاب‌ها و نوارهایم را جمع کردم. شما به منزل برگشتی، آن کتاب‌ها را ازخانه بیرون ببر، دیگر خودت می‌دانی که با آ‌نها چکار کنی. چون احتمالاً ظرف یکی ـ دو روز بعد می‌آیند خانه را بازرسی می‌کنند. شما وسایل را حتماً جابه‌جا بکن. بعد من سوار اتوبوس شدم و به سمت تهران حرکت کردم. آن موقع برادر دومم، آقا مجید، با اهل و عیالش در کرج زندگی می‌کرد و اولین فرزندش هم تازه به دنیا آمده بود؛ البته من به جاهای مختلفی می‌رفتم و یکجا نمی‌ماندم، ولی بیشتر خانه آقا مجید بودم.

 

- تاریخ شفاهی دفاع مقدس روایت یعقوب زهدی: توپخانه سپاه پاسداران، ج 1، گردآورنده: محمود چهارباغی، تدوین امیرمحمد حکمتیان، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، 1403، ص 94 - 92.



 
تعداد بازدید: 3


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: