03 شهریور 1405
بعد از مدتی در سال 1349 ـ 1350 از کرند به اسلامآباد غرب منتقل شدم. در اسلامآباد (شاهآباد) در دبیرستان به تدریس مشغول شدم. تا حدود زیادی از نظر فکری و سیاسی رشد کرده بودم و کمی احتیاط میکردم و تقریباً خیلی مطالب را در دبیرستان به بچهها میگفتم. در این زمان با شریعتی و حسینیه ارشاد و آثار دکتر شریعتی آشنا شده بودم و بعضی از مطالب او را در کلاسها بیان میکردم. حتی برخی از جزوههای سخنرانیهای او را برای دانشآموزان در حسینیه ارشاد میخواندم. در دبیرستانهای روزانه و شبانه تدریس میکردم، ولی به دلیل این روشنگریها به طور مداوم مرا به اداره آموزش و پرورش، شهربانی و ساواک میبردند. اما به آن صورت که دستگیر و زندان کنند، نبود؛ چون بیشتر مأمورها محلی بودند و آنها از طایفه ما و یا طایفه دیگر ایل کلهر بودند و من و خانوادهام را میشناختند. خلاصه ما را تحویل نمیدادند که به زندان برویم، ولی بازخواست میکردند، تعهد میگرفتند، نصیحت میکردند که شما پسر فلانی هستید، این کارها را نکن و مراقب خودت باش، سر خودت را بر باد نده، زبان خود را کنترل کن. ولی دوباره به برگزاری جلسات مذهبی در شاهآباد شروع میکردم. حتی با حضور دانشآموزهای خودم جلسات مذهبی در منزل تشکیل دادم، به همین خاطر سر کلاس مطالب سیاسی، مذهبی، اعتقادی مطرح میکردم. کمکم درسهایی که در اسلامآباد غرب تدریس میکردم از من گرفتند و ممنوعالتدریس شدم. تقریباً سال 1351 دیگر هیچ تدریسی نداشتم.
بنابراین در مدرسه روزانه درس نداشتم، اما در شبانه درس میدادم و هم عدهای جوان که سن آنها زیاد بود، شاگرد من بودند. آنها با من آشنا شدند و در فرصتهای مناسب اغلب آنها را آگاه میکردم. علاوه بر آن، این مطلب را هم بگویم من به همراه گروه دیگری در مسجد قمر بنیهاشم جمع میشدیم. اما این جلسات در پوشش مبارزه با بهائیت بود. یکی از دوستانم که از دبیران همکارم در شاهآباد بود، مرا با فعالیتهای بهائیت بیشتر آشنا کرد. او معتقد بود که این کار باعث میشود فعالیتهای مذهبی و سیاسی ما مخفی بماند. چون مأموران با فعالیتهای ضدبهائیت کاری ندارند و حساسیت نشان نمیدهند. شاید علت آنکه گاهی مرا به شهربانی میبردند یا به آموزش وپرورش احضار میشدم، ولی دستگیر نمیشدم همین بود.
- عبور از شب، خاطرات مرتضی محمودی، تدوین محمدرضا تمری، مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد دفاع مقدس، پائیز 1400، ص 80 و 81.
تعداد بازدید: 1