13 مرداد 1405
چند روز پس از واقعه سینما رکس اعلام شد استاد مطهری به مدت ده شب متوالی در سالن کانون توحید در میدان توحید سخنرانی میکنند. اولین شب سخنرانی بعد از نماز مغرب و عشاء، من و حیدر محمودی (پسرعمویم) کارمند گمرک و آقایی به نام آقای عباسی که جزو همافرها بود، با هم بودیم. خانهای که در آن زندگی میکردیم استیجاری و مال همافری بود. در مهرآباد جنوبی، جنوب فرودگاه مهرآباد، همسایه همیه همافر بودیم. آقای عباسی آدم مقید، بسیار متدین و انقلابی بود. ارتباط فکری و سیاسی با هم داشتیم و با هم صحبت میکردیم. ایشان کاملاً عاشق امام بود. من به آنها گفتم سخنرانی استاد شب شروع میشود. سه نفری برای شرکت در این سخنرانی رفتیم، ولی وقتی به آنجا رسیدیم در کانون بسته بود. ابتدا فکر کردیم که شاید ما زود آمدیم، مدتی معطل شدیم. تعدادی جوان هم در آنجا ایستاده بودند. از آنها پرسیدیم: چرا در کانون بسته است؟ آنها اظهار بیاطلاعی کردند گفتند: شاید زود باشد. ما منتظر ماندیم، ولی هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که خیابان روبروی کانون توحید به مرور کاملاً پر از جمعیت شد. در همهجا اعلام شده بود. البته اعلام آن از طریق رادیو و تلویزیون و روزنامهای نبود؛ دهان به دهان پخش میشد که فلانجا سخنرانی است. مثل اینکه در صدا و سیما گفته شده بود، 99 درصد جمعیت جوانها بودند. جوانها به خیابان جلوی کانون توحید ریختند، اطراف کانون هم مملو از جمعیت شد. ولی نه در باز شد و نه خبری از آمدن استاد مطهری بود. بعد از دقایقی فردی اعلام کرد که سخنرانی استاد لغو شده و برگزار نمیشود، ولی کسی از جایش تکان نخورد. نگاه کردم، دیدم هیچکس نمیرودو بعد از چند دقیقه یکی از جوانها در خیابان رو به قبله ایستاد و روی آسفالت شروع کرد به اذان و اقامه گفتن و شاید اولین نمازی که روی آسفالت و در خیابان خوانده شد، همان شب بود. به وسیله یک فرد اعلام شد که ما نمیرویم، همگی نماز مغرب را به جماعت میخوانیم و اینجا منتظر میمانیم تا استاد بیاید؛ عدهای هم بلافاصله به فرد پیشنماز که مثل طلبه بود، اقتدا کردند؛ چون ریشش بلند بود ولی لباس شخصی تنش بود و نماز را شروع کرد، نماز مغرب به جماعت شروع شد. من هم در ردیف اول پشت سر آن آقا اقتدا کردم. اما دو نفر دیگری که همراه من بودند، نمیدانم در صف پشت سر یا جای دیگر بودند. آنها هم به اقامهی نماز شروع کردند. عدهای هم ایستادند یعنی نماز اقامه نکردند. این عده که ایستاده بودند در حاشیه درحال نظاره نمازگزارها بودند. کمکم خودروها و کامیونهای پلیس آمدند و صدای پایین آمدن نیروها مشخص شد. چند کامیون پلیس پیاده شدند و در اطراف جمعیت حلقه زدند؛ اما کسی عکسالعملی از خودش نشان نمیداد و از تماشاچیها کسی فرار نکرد. مشغول نماز بودیم دیگر بالطبع تکان نخوردند. پلیس هم چیزی از جمله تهدید اعلام نکرد. ولی از صدای پای گروهی پلیسها میآمدند و آنها جمعی میدویدند و فرمانده فرمان میداد آنجا بروید. این نجواها را هنگام نماز میشنیدیم که اینها دارند اطراف ما جمع میشوند. دستور استقرار در اطراف جمعیت میدادند و کاملاً مشخص بود که دارند این کارها را میکنند. نمیدانم در رکعت دوم یا سوم بود که ناگهان خانمی شجاعانه با صدای بلند اعلام کرد چرا بقیه تماشاچی هستید، یاالله همه بیایید اقامه نماز کنید، به نماز بایستید و با صدای تشجیع و تشویق این خانم عده زیادی از مردم که در اطراف نمازگزاران نظارهگر بودند به جمع نمازگزاران پیوستند و نماز اقامه کردند و با درخواست انقلابی آن زن که فریاد میزدند که ما از پلیس نمیترسیم و خواستار سخنرانی استاد مطهری هستیم، تقریباً نماز مغرب تمام شد.
پیشنماز هم خیلی با آرامش بدون کوچکترین دلهرهای و با آرامی دعای تعقیب را خواند؛ اصلاً انگار که هیچ پلیسی وجود ندارد و یا اطرافش هیچ اتفاقی نیفتاده است. من که کمی اضطراب داشتم در دل تحسینش کردم. کاملاً در همین موقع پلیس با بلندگو از جمعیت خواست که حالا که نمازتان را خواندید، متفرق شوید، چون برنامهی سخنرانی برگزار نمیشود و ما نمیخواهیم به کسی لطمه و آسیبی برسانیم. لطفاً متفرق شوید و به خانههایتان بروید. اما پیشنماز بدون توجه به اعلام پلیس، نماز عشاء را اقامه کرد، بعد فردی که مکبری میکرد با صدای بلند اقامهی نماز عشاء را اعلام نمود. اما پلیسها با باطومهای چوبی بلند که دستشان بود به سوی نمازگزاران حملهور شدند و اجازه ندادند نماز اقامه شود. اما بعضیها نماز را اقامه کرده بودند، پلیسها به کتکزدن نمازگزاران شروع کردند و نماز به هم خورد. فرمانده دستور داد بزنید و دستگیر کنید. پسرعمویم و آقای عباسی به سوی من آمدند که یاالله پاشو فرار کنیم، ما را میگیرند. آقای عباسی که همافر بود، خیلی میترسید و میگفت اگر مرا دستگیر کنند امشب اعدامم میکنند، باید فرار کنیم. من گفتم باشد. تا بلند شدم، دو نفر همراه من غیبشان زد و فرار کردند. زرنگی هم بود. من تعلل کردم که ناگهان قبل از اینکه از من جدا بشوند، فرمانده گفت آن دو نفر بلند قد و گنده را دستگیر کنید، بیاورید. من و پسرعمویم هم بلندقد و هم هیکلدار بودیم و به ما اشاره کرد. پسرعمویم با همافر فرار کرد و من هم متواری شدم. نمیدانم آنها کجا رفتند، ولی من از مسیری دیگری فرار کردم. پلیس جوانی که یک ستاره داشت دنبال من میآمد. او هم از آنجا داد میزد بگیرش. فرار کردم و در حدود سیصد متر به کوچهای رفتم و ایستادم که ببینم او کجاست. دیدم کنارم است، دوباره فرار کردم کمی آن طرفتر یک دفعه افسر به من گفت: برو چرا میایستی؟ نمیخواهم تو را بگیرم. من دوباره ایستادم. گفتم: شما وظیفهای؟ گفت این کارها به تو ربطی ندارد. فرار کن شر درست نکن. حرف نزدم و فرار کردم، به در خانهمان در مهرآباد رسیدم. همافر همسایه دیوار به دیوار ما بود و پسرعمویم هم دو سه کوچه آن طرفتر بود به سراغشان رفتم، دیدم در خانه هستند. آقای عباسی گفت که نمیتوانستم منتظر شما بایستم؛ اگر مرا میگرفتند خطرناک بود و در این موقع نباید تعلل میکردیم.
- عبور از شب، خاطرات مرتضی محمودی، تدوین محمدرضا تمری، مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد دفاع مقدس، پائیز 1400، ص 136 - 133.
تعداد بازدید: 12