انقلاب اسلامی :: نامه‌ای در وسط حیاط

نامه‌ای در وسط حیاط

26 خرداد 1405

به مدرسه علوی رفتم که اسم محسن را بنویسم. زمانی که با رئیس مدرسه راجع به ثبت‌نام صحبت کردم، از من تعهد خواست. فکر می‌کنم به ذهنش رسید که او دیگر بزرگ شده است و امکان دارد با دوستانش در این مدرسه برنامه انقلابی داشته باشد. برایم خیلی عجیب بود، تعهد برای چه چیزی؟ او که نمره‌هایش خیلی خوب بود. چندین سال در این مدرسه درس می‌خواند. آنها روی‌شان نمی‌شد که بگویند برای چه تعهد بدهد. من هم آدمی نبودم که تعهد بدهم. بدم آمد و به خانه برگشتم.

به آقای گلزاده غفوری که با مدیر مدرسه دوست بود، یا جزو هیئت امنای مدرسه بود، زنگ زدم. به ایشان موضوع اخذ تعهد از محسن را گفتم؛ ایشان جواب قانع‌کننده و درستی نداد. فردا به مدرسه رفتم و مدارکش را خواستم. کارمندی که در دفتر بود، از من خواست که صبر کنم. حاضر نبودند مدارک را به من بدهند، چون محسن از شاگردان خوب مدرسه‌شان بود و حاضر نبودند او را از دست بدهند. من هم یک دنده و لجوج، خیلی برخورده بود که شاگرد شناخته شده و درس خوان را به خاطر اینکه پدرش مبارز است، بعد از چند سال که در ‌آن مدرسه درس خوانده است، آن هم مجتمع اسلامی، حالا از من تعهد بخواهند که کار انقلابی نکند. به آقا گفتم که محسن باید از این مدرسه به جایی برود که پدرش درس خوانده است. مدارک را گرفتم و به دبیرستان اسلامی جهان‌آرا به مدیریت شهید دانش بردم. آنها زمانی که نمره‌هایش را دیدند، فوری اسم او را نوشتند. این مدرسه از نظر درسی خیلی خوب و مسیر آن به منزل ما نزدیک بود. وجود محسن و دوستانش در آن مدرسه بود، که زمان انقلاب آن را به جوش آورد. مدرسه جهان‌آرا به دلایل مختلفی که در حوصله این کتاب نیست، کلاس چهارم نظری را برقرار نکرد، بنابراین محسن را برای سال آخر دبیرستان یا نظری در دبیرستان خوارزمی تجریش ثبت‌نام کردم.

محیط خانه را باید آماده می‌کردم که فاطی بتواند درس بخواند. هنوز تا شروع مدرسه، چند هفته‌ای فرصت بود. پس از مهمانداری‌ها به مدرسه فخریه واقع در نزدیک منزل‌مان مراجعه کردم. مدیر این مدرسه، زن فوق‌العاده خوب و مهربانی به نام خانم نظری بود. اسم فاطی و فائزه را آنجا نوشتم. رنگ لباس آنها را گرفتم، پارچه تهیه کردم و مشغول خیاطی شدم. همیشه دو دست لباس مدرسه برای هر کدام‌شان تهیه می‌کردم. خیاطی برایم مشکل شده بود، چرا که فکر راحتی می‌خواست که من نداشتم.

آشیخ اکبر مرتب تلفن می‌کرد و شماره تلفن محل اقامت خود را هر کجا که بود می‌داد. تلفن می‌زدیم و احوالش را می‌پرسیدم. خیالم ناراحت بود که سفرش چه وقت تمام می‌شود و به ایران می‌آید. می‌دانستم ساواک او را زیر نظر دارد. دو ماهی گذشت. یک روز تلفن کرد و گفت برو پاسپورتت را بگیر، من می‌روم مصر، شما هم بیایید آنجا، با هم به مکه برویم.

به اداره گذرنامه مراجعه و تقاضای پاسپورت کردم. برای هفته آینده وقت دادند. به موقع مراجعه کردم، دوباره به هفته آینده موکول کردند. هفته بعد رفتم، گفتند شنبه بیایید. شنبه رفتم، به سه‌شنبه انداختند. پیش خود گفتم، شاید به خاطر برنامه تحصن قم است. سئوال کردم چرا این‌قدر مرا اذیت می‌کنید و هی عقب می‌اندازید؟

ـ مگر شما همسر آقای هاشمی رفسنجانی نیستید؟

ـ چرا، هستم.

ـ پس ما نمی‌توانیم پاسپورت شما را برگردانیم، دستور داده‌اند که آن را ضبط کنیم.

معلوم شد که به خاطر او به من پاسپورت نمی‌دهند. تلفن که کرد برایش توضیح دادم. او گفت که من هم نمی‌روم و به زودی به ایران می‌آیم.

قصدش این بود که با ماشین بیاید. بچه‌ها یک ماهی بود که به مدرسه می‌رفتند. مبارزه در اوج خود بود. هر روز خبر دستگیری یکی از یاران امام، آقای منتظری، آقای مهدوی کنی، آقای طالقانی و... را اطلاع می‌دادند. از شکنجه و اذیت زندانیان، داستان‌ها تعریف می‌کردند. مرتب در برنامه سخنرانی و اجتماع انقلابیون شرکت می‌کردم. اخبار، مقالات، اطلاعیه‌ها، دفاعیات زندانیان، نحوه شکنجه آنها، سرودها و زندگینامه‌های آنها بین مردم پخش می‌شد، بچه‌ها هم آنها را از مدرسه به منزل می‌آوردند. زدوخورد خیابانی هم زیاد شده بود. خانه‌های تیمی چریک‌ها لو می‌رفت. پرویز ثابتی به عنوان مقام امنیتی در ساواک مصاحبه می‌کرد و از تلویزیون پخش می‌شد.

من دلم شور می‌زد که آشیخ اکبر را به مجرد ورود به مرز دستگیر خواهند کرد. یک روز از تبریز تلفن زد که وارد ایران شدم، امشب را در تبریز می‌مانم و فردا به طرف تهران حرکت می‌کنم. الحمدلله از مرز گذشته بود. بچه‌ها خیلی خوشحال شدند که او می‌آید. فردای آن روز غروب در منزل بود. او برای هر یک از بچه‌ها بلوز و اسباب‌بازی از تبریز خریده و همراهش آورده بود. از ورودش خوشحال شدم که سالم به ایران رسید. بچه‌ها دورش جمع شدند و با خوشحالی تقاضای سوغاتی کردند. او چمدانش را باز کرد و سوغاتی آنها را که از تبریز خریده بود، داد.

مهمانداری و دید و بازدید دوباره شروع شد. سه چهار وز گذشت. برای ترخیص ماشینی که همراهش آورده بود، به گمرک رفت. دو سه روز به گمرک می‌رفت تا بتواند کارهای آن را تمام و ماشین را شماره کند. یک روز که از گمرک آمد، ناهار خوردیم. تا غروب در خانه بود. دو سه نفر به دیدنش آمدند. بعد از نماز مغرب به منزل یکی از دوستانش که جلسه بود رفت. به من گفت برای شام برنمی‌گردد. خواهرم فرخنده هم آنجا بود. ما در حال صحبت با هم بودیم، بچه‌ها هم مشغول درس خواندن و انجام تکالیف بودند.

زنگ در به صدا در آمد. کارگرمان طاهره برای باز کردن در رفت. با دلهره آمد و گفت چند مرد بودند، همین که در را باز کردم، آنها وارد خانه شدند. متوجه شدم که ممکن است مأمورین ساواک باشند که برای دستگیری او آمده‌اند. احساسی که در این مدت داشتم به حقیقت پیوسته بود. جند روزی رهایش کردند و در مرز او را دستگیر ننمودند. می‌خواستند دوستان اینجا را شناسایی کنند.

از ساختمان که بیرون آمدم، آنها جلوی در هال بودند. از پله‌ها بالا آمده بودند. رو به آنها کردم و گفتم با چه اجازه‌ای وارد خانه مردم می‌شوید؟ آن که نزدیک‌تر بود، کارت و حکم خود را نشان داد. خواهرم آن را گرفت، گفت که عکس آن شبیه شما نیست. از زیر لباسش هفت‌تیر خود را بیرون آورد. آن دو نفر هم دو مسلسل را رو به ما گرفتند. گفتند اینها که شبیه ما هست. مأمور ارشد گفت: «چنانچه خشونت کردند با آنها با خشونت رفتار کنید». من دیگر نگذاشتم خواهرم صحبت کند، با صدای بلند گفتم آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است. هر کجا را که دلتان می‌خواهد بگردید.

وارد ساختمان شدند. بچه‌ها کتابی از عزیز نسین ـ نویسنده ترکیه‌ای ـ‌ می‌‌خواندند که ممنوع بود. با آنها وارد ساختمان شدم. به اتاق بچه‌ها رفتم و کتاب را برداشتم و زیر چادرم پنهان کردم. بچه‌ها بزرگ شده بودند، اعلامیه، شعر و کتاب با خودشان به منزل می‌آوردند. دلم شور آنها را می‌زد. پیش خودم می‌گفتم نکند آنها یا خودم را همراهشان ببرند.

این کار سابقه داشت. یک بار برای گرفتن آقا شیخ حسن لاهوتی به منزل ایشان رفته بودند. ایشان در منزل نبودند. مأموران مدت یک ماه آنجا می‌مانند. زمانی که ایشان نمی‌آید، پسرانش حمید و سعید را با خود می‌برند. ایشان هم به خاطر بچه‌هایش خود را معرفی می‌کند، سپس بچه‌ها را آزاد می‌کنند. مرتب دعا و آیت‌الکرسی و آیه جعلنا من بین ایدیهم... می‌خواندم. از خدا می‌خواستم که چیزی پیدا نکنند. آشیخ اکبر هم امشب به منزل نیاید. اما از صحبت‌هایشان مشخص می‌شد، آن‌قدر صبر می‌کنند تا ایشان وارد منزل شود. آنها سئوال می‌کردند و من اظهار بی‌اطلاعی می‌نمودم. بازرسی منزل را با دقت انجام دادند.

در منزل یک کتابخانه بود که کتاب‌های بچه‌ها داخل آن قرار داشت. اغلب آن کتاب‌ها مربوط به افراد انقلابی بود. هر کتابی را برمی‌داشتند، واهمه داشتم که نکند ایراد بگیرند، یا بچه‌ها اسم خودشان را پشت آن نوشته باشند. الحمدلله آنها اطلاعی از کتاب و نویسندگان آنها نداشتند. مرتب می‌پرسیدند چه کسی آنها را مطالعه می‌کند؟ من فوری می‌گفتم، بابایشان و من. آنها بچه هستند، درس دارند و فرصت مطالعه کتاب غیردرسی را ندارند. همه‌جا را بازرسی کردند. تلفن را خودشان جواب می‌دادند. آنها در حیاط، بیرون ساختمان، در ورودی و پشت‌بام مأمور گذاشته بودند. هنوز آقای هاشمی نیامده بود. کم‌کم داشتند از آمدن او مأیوس می‌شدند و مرتب با مافوق خود تماس می‌گرفتند ولی مافوق، آنها را به ماندن دستور می‌داد.

دو اتاق جلوی در خروجی در بیرون ساختمان داشتیم که دفتر کار و کتابخانه ایشان بود. این اتاق‌ها را برای مهمان‌های زیادی که همسرم داشت، فرش کرده و داخل یکی از آنها کرسی گذاشته بودم. آشیخ اکبر از کرسی و زندگی معمولی خوشش می‌آمد. مأموران، پسرم محسن را همراه خودشان به آن اتاق بردند که بازجویی کنند، تا شاید بتوانند حرفی در بیاورند. او 14 سال داشت و کلاس اول نظری بود.

از این حرکت آنها ناراحت شدم. باید به طریقی محسن را از دستشان خلاص می‌کردم. داخل آن اتاق‌های بیرونی شدم و گفتم: «آقایان اگر سئوالی دارید از من بپرسید، چون این بچه فردا امتحان دارد، باید درس بخواند و هم زود بخوابد که فردا بتواند در جلسه امتحان به سئوال‌ها جواب دهد. خواهش می‌کنم اجازه بدهید که او به کارش برسد.» آنها با کمی تأخیر موافقت کردند. محسن که رفت به دنبالش، به داخل ساختمان رفتم. از اینکه او از دستشان نجات پیدا کرد، خوشحال بودم.

ساعت از 12 شب گذشته بود، ولی بچه‌ها همه بیدار بودند؛ حتی مهدی و یاسر هم خوابشان نمی‌برد. فهمیده بودند که اینها برای دستگیری پدرشان آمده‌اند. با بی‌سیم در حال صحبت با مافوق خود بودند.

یکباره در باز شد. آقای هاشمی با چند مأمور وارد ساختمان شدند. بیرون خانه هم مأمور گذاشته بودند. آنها همراه آقای هاشمی وارد شدند. هم او غافلگیر شد و هم من ناراحت از آمدنش، ولی مأموران خوشحال بودند که به مقصود خود رسیده‌اند. یکی از آنها گفت: بفرمایید با ما برویم، چیزی نیست، چند سئوال از شما داریم، به زودی برمی‌گردید؛ در اغلب دستگیری‌ها این جمله را می‌گفتند.

دیدم دست او در جیب بغلش است و می‌خواهد حرفی بزند، ولی حرفی نزد. پس از مدتی گفت: «اجازه می‌دهید به دستشویی بروم.» آنها اجازه دادند. چند نفر از آنها به حیاط خلوت، پشت دستشویی رفتند که پنجره به آن باز می‌شد. چند نفر هم دم دستشویی ایستادند. فردا فهمیدم که رفتن به دستشویی مصلحتی بود و نیاز به آن نداشته است. بعد از بیرون آمدن از توالت گفت: «بفرمایید برویم.» در حال خداحافظی مرتب دست خود را در جیب بغلش می‌کرد و در می‌آورد. نمی‌دانستم چه می‌خواهد بگوید و چرا این کار را می‌کند.

او را در حضور پنج فرزند قد و نیم قد که با گریه بدرقه‌اش می‌کردند و جلوی چشمان مهدی شش ساله و یاسر چهار ساله، در تاریخ 1/9/1354 به زندان بردند. شب خیلی بدی بود. نه من خواب می‌رفتم، نه بچه‌ها. مدتی طول کشید تا گریه آنها قطع شد. حتی مهدی و یاسر هم خواب نمی‌رفتند. خودم را به خواب می‌زدم، شاید آنها خواب بروند، ولی آنها مرا بیدار می‌کردند، خوابشان نمی‌برد.

مرتب می‌پرسیدند که آنها چه بر سر پدرشان می‌آورند. بزرگترها هم با خودشان حرف می‌زدند و دستگیری پدرشان را تجزیه و تحلیل می‌کردند. نزدیکی‌های صبح، بچه‌ها و بعد بزرگترها خوابشان برد.

بعد از اینکه آنها خوابیدند، کتابی که مخفی کرده بودم، در آشپزخانه آتش زدم. خیالم راحت شد. اذان صبح برای نماز بلند شدم. نماز را خواندم، سپس بچه‌هات را برای خواندن نماز بیدار کردم. صبحانه را آماده نمودم که زنگ در به صدا در آمد. وارد حیاط شدم. چشمم به پاکتی که روز زمین بود، افتاد. آن را برداشتم. نامه‌ای بود که آشیخ اکبر برای محمدآقا ـ اخوی خود ـ نوشته بود.

حالا فهمیدم اینکه مرتب دست خود را در جیب بغلش می‌کرد، به خاطر این نامه بود. آن را وسط حیاط در زمان بردن، از زیر عبایش به زمین انداخته بود. در را که باز کردم، جوانی بود که در شرکت گاز کار می‌کرد و از مبارزین بود. با او کار داشت. خبر دستگیری‌اش را به او توضیح دادم و گفتم که ممکن است منزل ما تحت نظر باشد. خیلی ناراحت شد و اجازه خواست وارد شود و از منزل آقای خانیان برود، چون هنوز بین خانه ما و ایشان دیوار وجود نداشت. بچه‌ها پس از صرف صبحانه، آماده رفتن به مدرسه شدند. چون نامه دربسته بود، آن را باز نکردم. پیش خود گفتم، به خاطر این نامه بود که به دستشویی رفت و مرتب دست در جیب بغلش بود.

دو سه روزی احتمال می‌دادم مأمورین حرکاتم را زیر نظر داشته باشند؛ نامه را پست نکردم. بعد از چند روز آن را به پست انداختم و خدا را شکر به دست محمدآقا در آمریکا هم رسید.

 

منبع: پابه‌پای سرو، عفت مرعشی، به اهتمام سیدعلی مرعشی، تهران، دفتر نشر معارف، 1391، ص 238 - 248.



 
تعداد بازدید: 11


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: