22 اردیبهشت 1405
یادم هست من در سال 54 وقتی که در کاشمر معلم شدم رفتم در یک روستایی به نام روستای نامق، (نامق آخرین روستای کوهسرخ هست، کوهسرخ یک بخشی از بخشهای صعبالعبور کاشمر بود) آموزش و پرورش مایل بود من را در روستاهای اطراف کاشمر قرار بدهد ولی چون در آن روستا تعدادی بهایی وجود داشت که اینها تبلیغ بهائیت میکردند ما هم علاقهمند بودیم با آنها مبارزه کنیم، خودم تقاضا کردم من را به آن روستای دوردست بفرستند که بروم با آنها به قول حالاییها، گفتمان کنم.
معاون آموزش و پرورش را خدا رحمتش کند، آقای اکبر شهابی میگفت: آقا تو معلوم میشود که دیوانه هستی من میخواهم به روستایی بروی که هر روز ناهار در خانهات باشی، میگویی من میخواهم برم به روستای دور، گفتم من یک هدفی دارم از این کار که میخواهم به آن روستا بروم. (و آن هدف وجود بهاییها در روستای نامق بود).
جوانی بود دیگر، در جوانی آدم هم خیلی ریسکپذیر هست، هم آماده برای سختیها، لذا من به روستای نامق رفتم. به دلیل درگیریهایی که شد ما را از روستای نامق به روستای دیگری به نام روستای «سعدالدین» تبعید کردند، که آخرین روستای بخش خلیلآباد کاشمر بود وقتی وارد روستای سعدالدین شدم متأسفانه دیدم که شرایط بدتر شد اگر همه کشور زیر بار یک استبداد هست آن روستا زیر بار دو تا استبداد بود یکی استبداد شاه یکی استبداد خوانین.
یعنی عمداً ما را آموزش و پرورش تبعید کرد به آنجا که در اثر استبداد خوانین بیشتر تحت فشار قرار بگیریم. ما از یک جهت برای هدایت جوانها تلاش میکردیم از سوی دیگر خوانین مانع میشدند باز با خوانین درگیر شدیم بعداً من را به روستایی به نام روستای کریز در کوهسرخ فرستادند. خوشبختانه چون روستای کریز دو سه تا روحانی خوب در قم داشتند روشنفکرتر بودند و با خط امام هم آشنایی بیشتری داشتند.
لذا من یادم هست اولین بار در محرم سال 56 بود که در آن روستا وقتی نام امام را بردیم مردم به شور و شعف آمدند ماه محرم بود، بامردم سینه میزدیم، یک دفعه من رفتم وسط جمعیت شروع کردم به میدان گرفتن (میدانداری در سینهزنی)، شعار من هم این بود:
بیا خمینی وطن انقلاب است، نقش مخالفین تو بر آب است.
جان ما فدایت، همچون مصطفایت!
نصر من الله، نصر من الله!
شروع کردیم به سینه زدن، مردم هم که خودشان بهوسیله آن دو تا طلبه قمی زمینه داشتند، خلاصه روز بعد هم مردم خیلی هماهنگ شدند و ما اولین راهپیمایی را در روستا علیه شاه به راه انداختیم بعد هم اعتصاب کردیم، مدرسه را بستیم و آمدیم به تکتک روستاها و به بچهها گفتیم مدارس را تعطیل کنید هر چه میخواهد پیش بیاید، بیاید.
یکی یکی مدارس پشت سر هم اعتصاب کردند، اعتصاب کردن رسید به بقیه مدارس و به خود آموزش و پرورش کشیده شد. به حمدالله آموزش و پرورشیها هم پشت سر هم هماهنگ شدند و اعتصاب کردیم. خلاصه یک شور و هیجانی در شهر به وجود آمد میخواهم بگویم این روحیات، روحیات جوانی بود طبیعتاً جوان جسور هست، علاقهمند هست ارتباط ما با این دو بزرگوار باعث شد که در خود اصل انقلاب هم بتوانیم نقش داشته باشیم و اینها همه از عنایات خداوند متعال و در اثر هدایتهای آن دو عالم ربانی بود.
- خاطرات محمدرضا خباز، رضا بسطامی، سمنان، حبلهرود، 1397، ص 46 - 45.
تعداد بازدید: 7