25 فروردین 1405
کار در کتابخانه اسلامی دسترسی به کتابهای گوناگون را برایم بیشتر فراهم کرد. حرص و ولع من به خواندن کتابها زیاد بود. مثل گرسنهای بودم که سر سفرهای پر از غذاهای مختلف نشسته و دلش میخواهد از هر کدام بچشد. ساعت دو که کتابخانه را تحویل میگرفتم تا دو و ربع که بچهها برای گرفتن یا پس دادن کتاب مراجعه میکردند، فرصت داشتم تا به کتابها نگاهی بیندازم و صفحهای از هر کدام بخوانم. بعد هر کدام را بیشتر میپسندیدم، جزو برنامه مطالعاتیام میگذاشتم. خیلی از کتابهای دکتر شریعتی را خواندم. از آقای بازرگان هم کتاب زیاد خواندم مثل خانه مردم، ذره بیانتها، راه طی شده، سیر تحول قرآن و باد و باران در قرآن. از جلال آلاحمد کتاب غربزدگی و از آقای محمدتقی شریعتی هم کتاب خلافت و ولایت از نظر قرآن و سنت را خواندم.
با کار در کتابخانه به مرور متوجه شدم، بچههای انجمن اسلامی دیرتر از چپیها کتابخانهشان راه انداختهاند. به خاطر همین تعداد کتابهایشان نسبت به کتابخانه چپیها کمتر بود. آنها با پول شخصی خودشان به تدریج کتابهای مختلفی خریده و در کتابخانه گذاشته بودند. بعضی از کتابها مجاز و در بازار فراوان بود. بعضی دیگر، یا نبود یا کم و معدود بود؛ مثل کتابهای دکتر شریعتی و مهندس بازرگان، و همینطور کتاب پرتوی از قرآن آقای طالقانی و رساله امام. به اینها کتابهای ممنوعه میگفتند. کتابهای ممنوعه در قفسه کتابخانه و در معرض دید همه نبود. توی کشوی میز مسئول کتابخانه بود. البته کتابهای آقای بازرگان به خاطر اسم خود آقای بازرگان ممنوعه بود، وگرنه محتوایشان ضدرژیم نبود. ایشان در آثارشان با نگاه علمی به مسائل دینی پرداخته بودند. منتها رژیم دلش نمیخواست خیلیها مطرح شوند. جزواتی هم داشتیم که تحلیلی و به صورت پلیکپی بودند؛ نه عنوانشان مشخص بود و نه اسم نویسنده. محتوای آنها، بیشتر سیاسی و فلسفی بود. این جزوات و کتابهای ممنوعه را به همه کس نمیدادیم. خودمان افراد را انتخاب میکردیم و میگفتیم همانجا بنشینند و بخوانند. کتابهای دکتر شریعتی چون خواهان زیاد داشت و در کتابخانه کم بود، بچههایی که کتابهای ایشان را داشتند، آنها را با روزنامه جلد و مخفیانه دست به دست میکردند. داشتن و خواندن کتابهای دکتر جرم محسوب میشد و دستگیری و زندان در پی داشت.
نوار سخنرانی برخی افراد مثل دکتر شریعتی را هم در کتابخانه داشتیم و امانت میدادیم. نوار کاست در زمره تکنولوژی ارتباطی آن روز بود و در پیشبرد انقلاب خیلی تأثیر داشت. ما جلد نوار کاست افرادی مثل دکتر شریعتی که گوش دادن به سخنرانیشان ممنوع بود، با جلد نوار کاست یک فرد دیگر مثلاً آقای کافی عوض میکردیم که دردسر ایجاد نشود. جلد بعضی نوارکاستها هم کاغذ سفید بود. البته داخلش اسم سخنران نوشته شده بود. نوارهای ممنوعه از طریق دوستان به دست ما میرسید. نوار دکتر شریعتی به وفور تکثیر میشد. وسایل صوتی جدیدی آمده بود که بعضیشان جای دو نوار و بعضی دیگر جای سه نوار داشت و همزمان و به سرعت کار تکثیر را انجام میداد. مسئول تکثیر آقای محمدرضا مرشدی بودند. ایشان ورودی 1354، از بچههای فعال و سیاسی و همکلاس من بودند. اصالتاً دامغانی و از خانوادهای متمول و متدین بودند و در خیابان شاه (جمهوری اسلامی) زندگی میکردند. ایشان اتاقی با ویژگیهای لازم برای تکثیر نوار در پشتبام خانهشان درست کرده بودند. ما نوارهای ممنوعه را هم فقط به افراد مطمئن میدادیم. اگر کسی نوار، عکس یا کتاب ممنوعه داشت، حکم دادگاهش سنگین میشد. افرادی که رساله حضرت امام را داشتند، معمولاً آن را در کیسه نایلون میگذاشتند و در باغچه خانه پنهان میکردند و در صورت لزوم از باغچه در میآوردند.
کتابخانه اسلامی با اینکه کوچک بود، اما به اندازه یک دنیا برای ما ارزش داشت. کانون فعالیت سیاسی و مبارزاتی بچههای مذهبی بود و در رشد آگاهی افراد تأثیر زیادی داشت. محل قرار بچهها بود و آنجا اخبار، کتابهای ممنوعه، اعلامیه گروههای مختلف سیاسی و اعلامیههای حضرت امام را ردوبدل میکردند...
فعالیتها در کتابخانه اسلامی ادامه داشت تا انیکه یک روز صبح، وقتی آقای توانا به کتابخانه آمدند، دیدند در باز نمیشود. بالای اتاقک کتابخانه یک پنجره بود. بچهها قلاب گرفتند، آقای مرشدی رفت بالا و از پنجره داخل اتاقک را نگاه کرد و گفت کتابخانه را تاراج کردهاند. حتی صندلیها را هم برده بودند. ظاهراً ساواک یا افراد وابسته به آن، شبانه به کتابخانه حمله کرده بودند. صحنه ناراحتکنندهای بود. چون بچهها با صرفهجویی در پولی که به عنوان کمکهزینه دانشجویی به آنها داده میشد، و ریاضتی که به خودشان میدادند، کتابها را خریده بودند. مثلاً آقای توانا از خوابگاهش در میدان فردوسی تا دانشگاه تهران مدتی پیاده آمده بود و پولی که دو ریال دو ریال باید صرف بلیت اتوبوس میکرد، برای خرید کتابها هزینه کرده بود. بعضی کتابها هم امانت یا هدیه بچهها بود. این جوری کتابخانه به مرور پر شده بود.
آقای مرشدی فوری قفل را شکستند و رفتند از میدان انقلاب قفل جدیدی خریدند و در کتابخانه را باز کردند. چند تا از بچهها هم از کتابخانه دانشکدههای دیگر تعدادی کتاب آوردند و گذاشتند توی قفسهها. من و چند تا از خانمهای رشته حقوق هم، برای اینکه نشان بدهیم کتابخانه را در هر شرایطی باز نگه میداریم، روی زمین روزنامه انداختیم و نشستیم، و مشغول کتاب خواندن شدیم. جوری هم نشستیم که معلوم نشود کی آنجا نشسته. چادر را تا نیمه صورت انداخته بودیم روی سر، سرمان هم پایین بود و کتاب میخواندیم. دانشجوهایی که میآمدند داخل یا از جلوی در رد میشدند، با دیدن قفسههای خالی سئوال میکردند که چه شده بچهها هم توضیح میدادند. نشستن ما در کتابخانه کار خطرناکی بود. در واقع دهنکجی به آنهایی بود که کتابخانه را غارت کرده بودند.
- تا آن ستاره، خاطرات زهرا شجاعی، طیبه پازوکی، انتظارات سوره مهر، چ اول، 1403، ص 152 – 155؛ 168 - 169.
تعداد بازدید: 22