03 خرداد 1405
نویسنده: سرلشکر کِی. پرکینز (مدیر، دفتر همکاری نظامی، وزارت دفاع)
ترجمه کیانوش برزوئی
توضیح گروه پژوهشهای بینالمللی مرکز مطالعات پایداری: درباره «ارتش شاه و انقلاب اسلامی» با وجود انجام چند پژوهش، همچنان جنبههای گوناگون آن کاملاً بررسی نشده است. مقاله زیر به این دلیل ترجمه شده که سرلشکر کِی. پرکینز[1] یکی از فرماندهان ارشد ارتش انگلیس است که در دهه 1350 ش با بخشهایی از ارتش شاه (نیروی زمینی، هوایی و دریایی) در ایران و کشور عمان از نزدیک همکاری کرده، تجربههای این همکاری و دلایل سقوط ارتش شاه را از منظر خود به نگارش درآورده است. وی معتقد است ارتش ایران توان برنامههای مدرنسازی سریع شاه را نداشت و مسئله آموزش و بهرهبرداری از امکانات مدرن سبب شد تا ارتش نتواند بهموقع کارآیی لازم را در جریان انقلاب از خود بروز دهد. در ضمن بیاعتمادی میان فرماندهان ارشد و زیردستانشان، کیفیت ارتش را در زمان بحران پایین آورد. ارتشی که شاه برای حفظ قدرت خود اتکای زیادی به آن داشت، در زمان لازم تاج و تخت او را نجات نداد. لازم به تذکر است که نویسنده به موضوع راهبرد انقلابیها در جذب سربازان ارتش اشارهای نمیکند و تنها از منظر یک نیروی نظامی خارجی به دلایل ناکارآمدی ارتش در زمان انقلاب اسلامی میپردازد.
⁕⁕⁕⁕
نقش ارتش در وقایعی که به انقلاب ایران منتهی شد، در مقایسه با سایر جنبههای بحران - مانند فقدان دمکراسی، ساواک، نقصهای حکمرانی شاه و فعالیتهای خانواده او - کمتر مورد توجه قرار گرفته است، اما بهطرزی متناقض، ارتشی که شاه به آن بسیار توجه داشت، بهطور مستقیم به سقوط او کمک کرد. جذب منابع عظیم و اتکای این نیروها به کمکهای خارجی، به مخالفان شاه ابزار لازم را داد، در حالی که تضعیف روحیه و فرار آنان در سراسر بحران، شاه را از تنها پایگاه قدرت موجود محروم کرد و پایان رژیم پهلوی را رقم زد. درک شرایطی که ارتش ایران در آن قرار گرفت، برای اجتناب از تکرار موارد مشابه در آینده، هرچند در ابعادی کوچکتر؛ اما با پیامدهای سیاسی به همان اندازه گسترده، ضروری است.
غرب که نقشی مهم در ایجاد ارتش مدرن ایران ایفا کرد، تعهدات مشابهی نسبت به سایر رژیمهایی دارد که ممکن است به همان اندازه در معرض خطر باشند. ازاینرو، این بررسی به تحلیل ارتش ایران و شکست آن اختصاص یافته است. اما پیش از آن، مختصری درباره صلاحیتهای شخصیام توضیح میدهم.
در دوران فرماندهی ارتش سلطان عمان طی جنگ ظفار، این فرصت را داشتم که فرماندهی یک تیپ ایرانی را بر عهده داشته باشم. این تجربه، نه تنها به دلیل همکاری فراوان در حوزه نیروی انسانی و تجهیزات، بلکه به لحاظ مشاهده مستقیم پتانسیل نظامی ایران نیز ارزشمند بود. این تیپ هر سه ماه یکبار تعویض میشد و در مجموع شش تیپ مختلف تحت فرمان من قرار گرفتند. همچنین با نیروی دریایی ایران تعاملاتی داشتم و برای مدتی کوتاه، کنترل عملیاتی یک اسکادران ناوچه و یک کشتی تهاجمی را بر عهده داشتم. هرچند کمتر با نیروی هوایی ایران در ارتباط بودم، اما تعاملات کافی برای ارزیابی توانمندیهای آنان را داشتم. این تعاملات، مستلزم سفرهای منظم به ایران و آشنایی نزدیک با رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، فرماندهان سه نیروی اصلی و تعدادی از تیمسارها بود. همچنین از چندین مرکز آموزشی نیز بازدید کردم.
در دهه ۱۹۷۰/1350، ارتش ایران رشدی بیسابقه را تجربه کرد که با ورود شتابزده مدرنترین تسلیحات همراه بود. در نیمه اول این دهه، نیروی هوایی و نیروی دریایی هرکدام حداقل دو برابر شدند و به تجهیزات پیشرفتهای دست یافتند. در همین دوره، نیروی زمینی نیز بازسازی شد و با وجود افزایش محدود تعداد نیروهایش، منابع بسیاری به ژاندارمری تخصیص یافت، نیرویی شبهنظامی که اندازهاش دو برابر شد. طی پنج سال بعد، نیروی هوایی و دریایی دوباره تقریباً دو برابر شدند و ارتش به ۸۰ درصد بزرگتر از وضعیت خود در سال ۱۹۶۹/1348 رسید. تردیدی نیست که شاه به مشکلات عظیمی که این برنامه توسعه به همراه داشت، کاملاً آگاه بود. با این حال، ملاحظات اصلی او امنیت ملی و توسعه اقتصادی متنوع و مدرن تا زمانی بود که درآمدهای نفتی پابرجا بودند. ایجاد ارتش بزرگ و مدرن نهتنها این نیاز امنیتی را برآورده میکرد، بلکه به کاهش بیکاری و تأمین نیروی کار ماهر برای صنایع نیز کمک میکرد.
دولتهای غربی مشتاق بودند کمک کنند، چون شاه را محور ثبات منطقه و مشتری دائمی صنایع تسلیحاتی خود میدیدند. در نتیجه، محدودیت چندانی در فروش تسلیحات و تخصص وجود نداشت.
ارتش دیگر [کشورها] نیز گسترش سریع را تجربه کرده بودند؛ اما از بحرانهای سیاسی مشابهی که به سرنگونی شاه انجامید جان سالم به در بردند، زیرا هیچکدام به این سرعت و با اتکای به چارچوبی ابتدایی و سنتی ساخته نشده بودند. همزمانی این گسترش و پیچیدگی در ایران مشکلات مهلکی را به همراه داشت.
فرماندهی در ارتش[ایران] کم و بیش بازتابی از روابط فئودالی حاکم بر کشور بود؛ رابطهای که میان ملاکان و نحوه مدیریت آنها از یک سو و کشاورزان و کارگران از سوی دیگر برقرار بود. در صنایع و روستاها، انضباط شدید برقرار بود و اعتصابات به دستور دولت ممنوع بود. دستوری که هیچکس جرئت به چالش کشیدن آن را نداشت. از این رو، ارتش نیازمند اطاعت بیچونوچرا بود و بدون دشواری خاصی دستورات اجرا میشد. اما گسترش سریع، فرماندهی در سطوح پایین را ضعیف کرد و موجب شد تعداد زیادی از افسران وظیفه و درجهداران تازهکار و بیتجربه که اغلب از لحاظ پیشینه اجتماعی مشابه زیردستانشان بودند، به جمع نیروها بپیوندند. این افراد بهندرت واجد تجربهای بودند که بتوانند اقتدارشان را تقویت کنند. اگرچه فرماندهی بهشیوه سنتی برای مقابله با شرایط دشوار جوابگو نبود، اما تلاشی هم برای آوردن نگاه روشنفکرانه که با ارتش جدید همخوان باشد، صورت نگرفت. بهنظر من فرماندهان ارشد از این مشکل آگاه بودند، اما به دلیل نداشتن انگیزه و فکر برای مقابله با آن، تنها در موارد خاص اقداماتی تسکینبخش انجام دادند. بنابراین انضباط توانست آنان را از آزمون عملیاتهای ظفار سربلند بیرون آورد که در آن فقط یک تیپ درگیر بود و میشد تدابیری ویژه اتخاذ کرد. نیروها دستمزد خوبی دریافت میکردند و از لحاظ لجستیکی هیچ کمبودی نداشتند؛ بهعنوان مثال، پشتیبانی جراحی میدانی در حد بالاترین استانداردهای ممکن بود.
چون این عملیات در شرایط جنگی بار سنگینی بر دوش سطوح پایین فرماندهی وارد میکرد، مقرر شد به هر گروهان پیادهنظام، نیروهایی ویژه اضافه شوند، اگرچه انجام آن وظایف در توان پیادهنظام با فرماندهی درست بود، اما نیاز به ابتکار، تخصص یا مهارتهای ویژه داشت. بررسی افکار یک سرباز عادی حتی با یک افسر رابط که ترجمه را بهخوبی انجام میداد، دشوار بود؛ زیرا بهوضوح سربازان عادت نداشتند که بهجز در شرایط رسمی، افسران ارشدشان را مورد خطاب قرار دهند. روحیه افراد بالا بود، اگرچه ارتباط میان فرماندهان تا حدی شکننده بهنظر میآمد و این نکته برداشتی است که میشد از نگرانیهای سربازان هنگام گفتگو با فرماندهان گروهان خود در محیط غیررسمی سنگرها یا پشت توپ فهمید.
میتوانم ارزیابی محدودی از رهبری در نیروی دریایی ارائه دهم، زیرا تنها یک اسکادران را مشاهده کردم که تحت فرماندهی یکی از بستگان شاه قرار داشت، افسری معروف که به احتمال زیاد نمایانگر کل نیروی دریایی نبود.[2] اما رهبری در تمامی سطوح نیروی دریایی به نظر سالم میرسید. آموزش بهتر و تجربیات کسبشده در خارج از کشور (مانند ارتباط با کالج دارتموث)[3] بهطور قابل توجهی در این تفاوت مؤثر بود، اما حس من این بود که دلیل اصلی، کیفیت بالای افسران و اعتماد متقابلی بود که میان آنان و نیروهایشان وجود داشت. فرمانده ناوگان بهوضوح بسیار بیشتر از همتایان نظامی خود که بسیار مسن بودند، به نیازهای مدرن توجه داشت و زمانی که بعدها فرمانده نیروی دریایی شد، تأثیر مثبت او به بخشهای دیگر نیز گسترش یافت. متاسفانه هنگام وقوع انقلاب، بینظمی و آشفتگی در سراسر ارتش فراگیر شد. اما در نیروی دریایی، برخلاف[بخشهای دیگر] ارتش، انضباط تا این حد فرو نپاشید.
از میان سه نیروی ارتش، نیروی هوایی بیشترین آسیبپذیری را نسبت به تبعات توسعه سریع داشت. این نیرو تعداد زیادی از افراد را جذب و در بسیاری از موارد آموزش آنها را نیز در جریان دورههای نظامی برعهده گرفت. همافرها با اعتمادبهنفس جدیدی که کسب کرده بودند، احساس میکردند که استعدادهایشان بهدرستی شناخته نمیشود و از اینکه صرفاً به وظایف فنی محدود شدهاند آن هم در حالی که به نظر میرسید تحصیلاتشان آنها را از بسیاری از مافوقهایشان برتر میکند، ناراضی بودند. رشد سریع نیروی هوایی نتوانست فرماندهی مناسبی را در سطوح میانی تأمین کند و بسیاری از کارکنان آن، بویژه همافرها به انقلاب پیوستند.
درسهایی که باید آموخت
یکی از درسهایی که غرب باید از شکست ایران بیاموزد، این است که نمیتوان از اهمیت کیفیت رهبری در افرادی که به آنها یاری یا پشتیبانی میرسانیم، غفلت کرد. اما ویژگیهای ملی و حساسیتهای فرهنگی مسئله را پیچیده میکند و نمیتوان آن را صرفاً به افزودن یک مبحث به برنامههای آموزشی محدود کرد. برای ایرانیان پذیرفتنی نبود که خارجیها به آنها یاد بدهند چگونه با مردمشان برخورد کنند. حتی اگر موضوعاتی فراتر از مفاهیم سطحی فرماندهی میدانی و تمرینات رزمی در برنامه آموزشی گنجانده میشد، بعید بود که ایرانیان این آموزهها را جذب کنند، حتی اگر حاضر به شنیدن آن بودند. افزون بر این، چنین آموزشی که بر اساس سنتها و ویژگیهای وارداتی طراحی میشد، برای ارتشی که تنها با روشهای بومی آشنا بود، ارزش عملی چندانی نداشت. راه حل این مشکل را میتوان در سواحل جنوبی خلیج فارس مشاهده کرد که کمکهای خارجی با احترام به نگرشهای محلی ارائه شد. نیروهای نظامی در آن مناطق، هرچند ظاهراً بر پایه الگوهای غربی ساختار یافته و غالباً با حضور افسران بریتانیایی در موقعیتهای اجرایی، توانستند نیازهای مدرن را در عین حفظ سنتهای عربی برآورده کنند و بهترین عناصر هر دو جهان را ترکیب نمایند.
ارتش ایران که زیر فشار توسعه سریع قرار داشت، ناچار شد بار سنگین مدرنسازی را نیز به دوش بکشد. در فاصله چند سال از اواخر دهه ۱۹۶۰/1340 تا میانه دهه ۱۹۷۰/1350، تجهیزات جنگ جهانی دوم خود را با تجهیزاتی همتراز با سطح پیشرفت امریکا جایگزین کردند. جزئیات این تغییرات در هر سه نیروی نظامی متفاوت بود، اما در نهایت این بار برای همه بسیار سنگین بود.
ارتش ایران در ابعادی جاهطلبانه مدرنسازی و تجهیز شد. تجهیزاتی از هر دو بلوک شرق و غرب به کیفیت و کمیتی در اختیار ارتش قرار گرفت که آن را به مجهزترین ارتش جهان، و بیش از حد مجهز تبدیل کرد. طیف گستردهای از سلاحهای مدرن، از انواع سلاحهای سبک، تسلیحات ضد تانک و خمپارهها تا توپخانه سنگین در اختیار ارتش قرار گرفت. این نیرو برابر با ارتش بریتانیا تانکهای چیفتن و بزرگترین مجموعه بالگردهای جهان را در اصفهان در اختیار داشت، مجموعهای که انواع بالگردها از سنگینترین مدلهای شینوک به پایین را شامل میشد. هر ارتشی، صرفنظر از اینکه چقدر آموزش دیده و با تجربه باشد، جای تردید است که آیا میتوانست از عهده چنین مدرنسازی جامع و همزمان برآید و لو اینکه این مدرنسازی صرفاً در حد تغییر نسل سلاح باشد و افراد نیز با تجهیزات خود آشنایی کامل داشته باشند. بنابراین جای تعجب نیست که مشکل اساسی استفاده از مدرنترین تجهیزات در ایران این بود که برای سربازانی که با برخی از سلاحهای موجود خود بهسختی میتوانستند کار کنند، کار کردن با سلاحهای جدیدی که دو نسل جدیدتر بودند، فشار مضاعف به سیستم میآورد. علیرغم حضور گسترده مربیان و تکنسینهای خارجی، تجهیزات بهطور نادرست بهکار گرفته نگهداری میشد. این وضعیت هرگز برای فرماندهان رده بالا کامل آشکار نشد، چراکه بهطور اخلاقی در سطوح پایین بر اساس این ضربالمثل ایرانی رفتار میکردند که «دروغ مصلحتآمیز به از راست فتنهانگیز». بیشک مقامات بالاتر نیز این نکته را مد نظر داشتند که خود نیز در میان یکدیگر به چنین رویکردی تن میدادند، اما این روش، هیچگاه راهی مناسب برای انجام کارهای ستادی نیست.
مسئله جدیتر این بود که مدیریت این تجهیزات جدید بهشدت دچار فقدان آموزش اولیه بود و ناگزیر به نگرشی منجر شد که گویی صرف حجم و تنوع تجهیزات، راهحل عملی تمام مشکلات است. این موضوع بویژه در جنگ ظفار کاملاً آشکار بود، باوجود آموزشهای مقدماتی ویژه برای آن محیط خاص بهجای بهرهبردن از تاکتیکهای دیگر، مقدار زیادی مهمات استفاده میشد، هرچند نمیتوانست به همان اهداف دست یابد. در نیروی هوایی نیز که به جدیدترین جعبههای سیاه و سیستمهای الکترونیکی و تسلیحات هوشمند مجهز شده بود، دیدگاهی مشابه وجود داشت. تسلیحات هوشمند به ابزار استاندارد مقابله با تقریباً هر تهدیدی تبدیل شده بود و تنها وقتی افسران میانی نیروی هوایی مسافر پروازهای شناسایی بودند، میشد آنها را قانع کرد که جور دیگر هم میشود از تجهیزات استفاده کرد. نیروی حملونقل هوایی پشتیبانی مؤثری ارائه میداد، اما این امر بیشتر به دلیل بهرهگیری از منابع عظیم بود تا استفاده بهینه از آنها.
به نظر میرسید که از میان سه نیروی نظامی، نیروی دریایی بهترین عملکرد را داشته باشد، اما این ارزیابی بر اساس تجربه کار با یک اسکادران ناوچه است که تقریباً میتوان گفت قطعاً بالاتر از میانگین عملکرد کلی آنها بود. ایرانیان این کشتیها را کامل اداره میکردند، برخلاف سایر واحدهای نیروی دریایی که گفته میشود از کمکهای گسترده خارجی، در دریا و خشکی برخوردار بودند. اسکادرانی که من با آن کار میکردم، بدون انجام تمرینهای پیشین، بهطور مؤثر در عملیاتی آبی ـ خاکی عمل کرد، اما باز هم تمایلی به استفاده از منابع عظیم مهمات مشاهده میشد. بهعنوان مثال، به یاد میآورم که در طی حمله گردانی، علاوه بر حمایتهای معمول توپخانه، خمپارهاندازها و هلیکوپترهای مسلح، بیش از هزار گلوله ۴.۵ اینچی شلیک کردند.
منابع گسترده و حضور انبوه کارکنان غربی در برنامههای تجهیزاتی، به گفته منتقدان رژیم شاه بهشدت به منافع ایران آسیب میرساند. شاه از این خطر آگاه بود و دائماً بر ضرورت «راه حل ایرانی» تأکید میکرد که منظورش دستیابی به کارآمدی غربی با روشها و فرهنگ ایرانی بود؛ آرمانی که حتی در مساعدترین شرایط نیز احتمالاً دستنیافتنی بود. در شرایط حاکم بر ارتش آن زمان، با رهبری تضعیفشده، نتیجه بدترین حالت ممکن بود: روشهای غربی که با ضربالمثل ایرانی مذکور ناکام میماندند. اگر ارتش بهقدر کفایت مطمئن و قابل اعتماد بود میتوانست مکمل انعطافپذیری سیاسی شاه باشد که در نهایت به آن تن داد و به این شکل منتقدانی که همه توجهشان معطوف به «فساد غربی» بود، ساکت میشدند. اما آوردن حجم زیادی از تجهیزات باعث ضعف آموزش شد در حدی که نیروها بهکلی انعطاف خود را از دست دادند و در بستر مدرن برای امنیت داخلی نامناسب بودند. همانطور که قبلاً توضیح داده شد، ارتش صرفاً به استفاده از مهمات گسترده متکی بود و حتی از گلولههای اصلی تانک برای سرکوب شورشیان استفاده میکرد. این مسئله تنها وضعیت را تشدید میکرد و در نتیجه، نیروها روحیه خود را از دست میدادند، رهبران جوان قادر به حفظ انضباط نبودند و ارتش عملاً فروپاشید.
درسی که غرب باید از این وضعیت بگیرد، آشکار است: باید از وسوسه تجهیز بیش از حد رژیمهای دوستی که امنیت آنها با ثبات منطقهای یکی است، اجتناب کنیم. این کار آسان نخواهد بود. غالباً دشوار است یک حاکم را متقاعد کرد که نیازی به تسلیحات خاص ندارد و چیزی بسیار ساده کافی و حتی بهتر است. برای غلبه بر اشتیاق منطقهای برای دستیابی به تسلیحات پیشرفته و هدایت حاکمان به سمت آنچه که در حال حاضر، از نظر فنی، بیش از حد با توانایی آنها فاصله دارد، به اقناع و روشهای قابل توجهی نیاز است. اما باید رضایت مشتریان جلب شود، زیرا در غیر این صورت، زمانی که آنها برای تهیه تجهیزات به جای دیگری رجوع کنند، نفوذ غرب کاهش مییابد.
در نهایت، غرب باید خطرات پیش رو را میدید. مخالفت سیاسی با چنین رژیم استبدادی اجتنابناپذیر بود، اما شاید تصور میکردیم که با قدرت نظامی، حداقل تا زمانی که توسعه اقتصادی تهدید را کاهش دهد، قابلکنترل است. چیزی که به آن توجه نشد این بود که گسترش و پیچیدگی همزمان، قدرت نظامی را ناتوان میسازد. در بهترین حالت، قدرت نظامی تنها میتواند مکمل فرآیند سیاسی باشد. در بدترین حالت مانند ایران، میتواند با حضورش به عاملی تحریککننده تبدیل شود و با رویکردی بیشازحد خشن، اوضاع را وخیمتر کند. در آینده، هر جا که غرب در کمکهای نظامی دخیل است، باید مشاوره بهتری به مشتریان خود ارائه دهد.

سلطان قابوس، پادشاه عمان از گارد احترام نیروهای ایرانی مستقر در عمان سان میبیند.
پینوشتها:
[1]. Major General K. Perkins CB, MBE, DFC (1980) The Death of an Army: A Short Analysis of the Imperial Iranian Armed Forces, The RUSI Journal, 125:2, 21-23, DOI: 10.1080/03071848009441861.
[2]. منظور نویسنده، شهریار شفیق، خواهرزادة شاه، فرزند اشرف پهلوی است که فرمانده یگان هاورکرافت نیروی دریایی ایران بود. ویراستار
[3]. Dartmouth.
تعداد بازدید: 13