انقلاب اسلامی :: خاطرات دانش‌آموزی

خاطرات دانش‌آموزی

04 فروردین 1405

ورود من به فوتبال و باشگاه صنعت نفت قم موجب آشنایی‌ام با مربیان باشگاه، از جمله آقای محمدرضا اسماعیلی شد. تیم او تیم اول فوتبال قم بود و به تیم اخلاق شهرت داشت.

بازیکنان تیم هم همه افرادی مذهبی بودند. جوان‌های هم‌ دوره خودم در آن تیم تقریباً همه جزء افراد شاخص کشور هستند. اکثر آنها تحصیل‌کرده‌اند و چهار پنج نفرشان از استادان دانشگاه‌ها هستند. عامل اصلی این موفقیت‌ها حضور آقای اسماعیلی بود. او فردی تحصیل‌کرده بود که تفکراتش به دکتر شریعتی نزدیک بود. پیشرفت زیادی در ورزش داشت. حتی یکی از تیم‌های مطرح تهران به او درخواست همکاری داده بود؛ اما آقای اسماعیلی می‌گفت: «هدفم ورزش نیست؛ ورزش ابزاریه که می‌خوام ازش برای تربیت جوون‌ها استفاده کنم.» آقای اسماعیلی علاوه بر مربی‌گری در ورزش، در شیمی هم تبحر داشت و دبیر شیمی دبیرستان ما و البته جزء بهترین دبیران شیمی قم محسوب می‌شد. هنوز هم بعد از گذشت سال‌ها شیمی تدریس می‌کند. خانه ایشان در قم، پاتوق شاگردانش بود. با ارتباط خوبی که با نسل جوان برقرار می‌کرد، در ورود جوانان قمی، به خصوص دانش‌آموزان دبیرستان حکیم نظامی، به مسائل انقلاب نقش بسزایی داشت. او با تفکر دینی و انقلابی، در بسیج و آماده ‌کردن مردم در جریان انقلاب و پس از پیروزی انقلاب اسلامی بسیار فعال بود. او و پدرش در هیئت هفت‌نفره‌ای که به فرمان امام خمینی برای واگذاری زمین و تقسیم زمین‌های کشاورزی خوانین در بین مردم تشکیل شده بود، نقش مؤثری داشتند. آقای اسماعیلی یکی از افراد مؤثر در شکل‌گیری شخصیت من بود....

غیر از آقای اسماعیلی، چند نفر دیگر هم بودند که باعث آشنایی من با مسائل انقلاب و مبارزه شدند؛ از جمله چند جوان دانشجو که با آ‌نها در باشگاه صنعت نفت آشنا شدم که آن روزها دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک (امیرکبیر) بودند. با آنها به تهران می‌آمدم و در برنامه‌هایشان، از جمله کوهنوردی شرکت می‌کردم؛ هر چند که بعضی از آنها مارکسیست بودند. آقای دکتراحمد احمدی هم که عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بود، معلم دینی ما در دبیرستان بود. من همچنین در جلسات درس اخلاق آیت‌الله اسدالله مدنی شرکت می‌کردم که در کنار مباحث اخلاقی، ما را به برپایی تظاهرات تشویق می‌کرد. جلسات بحث‌های آیت‌الله بهشتی هم برپا بود و من از همان زمان، به ایشان علاقه‌مند شدم....

ارتباط نزدیک من با آقای اسماعیلی زمینه‌ساز اصلی آشنایی من با نهضت انقلاب اسلامی شد. ما در خانه ایشان اعلامیه‌های حضرت امام را تکثیر و سپس پخش می‌کردیم. مبارزه به‌طور مخفی در همه جا جریان داشت، ولی تظاهرات، چند ماهی زودتر و به صورت علنی از قم شروع شد. اشتیاق انجام دادن حرکتی جدی را آقای هادی غفاری در من ایجاد کرد. او در سخنرانی آتشینی که دی ماه سال 56 در مسجد اعظم قم ایراد کرد، برای اولین‌بار شعار «مرگ بر شاه» را بر زبان آورد. آخر سخنرانی، چراغ‌ها را خاموش کردند و نوار صدای ایشان را پخش کردند که یعنی دارد روضه می‌خواند. او هم در تاریکی لباسش را عوض کرد و از مسجد بیرون رفت. ساواکی‌ها که برای دستگیری‌اش برنامه‌ریزی کرده بودند، متوجه خروجش نشدند و بعد از پایان مراسم، به جست‌وجوی او در اطراف مسجد اعظم پرداختند. آن زمان، پدرم روبه‌روی مسجد اعظم مسافرخانه‌ای اجاره کرده بود و اداره‌اش می‌کرد. گاهی که می‌خواست جایی برود، من به مسافرخانه می‌رفتم و جایش می‌ایستادم. بعد از سخنرانی، به آنجا رفتم. ساواکی‌ها برای دستگیری آقای هادی غفاری همه جا را گشتند. برخوردهای بسیار بدی هم با مرم داشتند. به مسافرخانه ما هم آمدند و دست خالی برگشتند. این سخنرانی و واکنش ساواکی‌ها اولین شعله مبارزه بر ضد رژیم را در من روشن کرد. بعد از آن، مصمم، به صفوف محکم انقلاب پیوستم و موضوع مبارزه با رژیم شاه برای من جدی شد. پیش از آن، فعالیت خاصی نداشتم. بعد از آن مراسم، باتوجه به ارتباطم با آقای اسماعیلی وارد فعالیت‌های مبارزاتی شدم. آن موقع، جوانی هفده ساله بودم که هیچ جریان سیاسی و نظامی‌ای را نمی‌شناختم. ورودم به نهضت با عضویت در گروه‌های مبارزاتی نبود؛ با وجود این، در شعارنویسی، چاپ و توزیع اعلامیه‌های حضرت امام اهتمام داشتم و در تظاهرات‌ها به طور مستمر شرکت می‌کردم. در دبیرستان حکیم نظامی، جزء نفرات اصلی بودم که تظاهرات‌ها را برپا می‌کردم. موقع زنگ تفریح، با عده‌ای از دانش‌آموزان، مسافتی کوتاه را راهپیمایی می‌کردیم و «مرگ بر شاه» می‌گفتیم. شعارهای دیگری هم می‌دادیم. هر شب، چند ساعتی را برای اعتراض به حکومت نظامی توی خیابان بودیم. کارمان اذیت کردن گاردی‌ها و پاسبان‌ها و مأموران امنیتی بود. شعار می‌دادیم و فرار می‌کردیم. آنها هم دنبالمان می‌کردند. موقع شعارنویسی روی دیوارها، با اراذل و اوباشی که حکومت برای درگیر شدن با مردم اجیر کرده بود، درگیر می‌شدیم. چند باری هم در تظاهرات از دست مأموران کتک خوردیم. یادم هست وقتی که خبر آوردند که آقای طالقانی و آقای منتظری از زندان آزاد شده‌اند و آقای منتظری قرار است به قم بیاید، ما هم برای مراسم استقبال، تظاهراتی در همین خیابان امام فعلی به راه ا نداختیم. می‌خواهم بگویم فعالیت من مانند سایر مردم بود و فعالیت تشکیلاتی نبود. سازماندهی‌ها مردمی بود و من هم یکی از آنها بودم.

 

- تاریخ شفاهی دفاع مقدس  -روایت حسین باقری (مخابرات غرب و شمال غرب)، به کوشش سیدسعید الفتی، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، 1402، ص 33 -30.



 
تعداد بازدید: 2


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: