12 اسفند 1404
زمانی که در ده گورانآباد و در خانه سپاه دانش خدمت میکردم، به علت اینکه من در مسابقات دومیدانی در سطح استان آذربایجان غربی مقام میآوردم، به همین دلیل مورد حمایت مسئولین ورزش سپاه دانش که اغلب نیروهای انقلابی بودند قرار میگرفتم و گاهی وقتها نیز میآمدند و وسایل ورزشی میآوردند و من را تشویق میکردند. از طرفی مدیرکل سپاه دانش آذربایجان غربی که از سوابق انقلابی بنده مطلع بود تندتند بازرسان سازمان را برای بازدید از خانه سپاه دانش به گورانآباد میفرستاد تا از این طریق مرا کنترل کنند؛ و طوری شده بود که نمایندگان سازمان، یک روز در میان برای بازدید و بررسی اوضاع منطقه آنجا میآمدند. در یکی از همین روزها بود که یکی از بازرسان سپاه دانش آذربایجان غربی همراه با فرمانده پاسگاه ژاندارمری مستقر در مرز ایران و ترکیه سرزده به خانه سپاه دانش گورانآباد آمدند. آن موقع من 5 کلاس از پایه اول تا کلاس پنجم ابتدایی را در یک مدرسه یک کلاسی اداره میکردم. وقتی که وارد کلاس شدند بازرس سپاه دانش از یک دانشآموز بنام «فهیم» سئوال کرد که ولیعهد ایران کیست؟
آن دانشآموز گفت: آقای «مدور» یعنی «آقا مدیر». بازرس به من گفت: «مگر درس شاه و شهبانو را درس ندادهای.» گفتم نه هنوز به آنجا نرسیدهام. از دانشآموز دیگری سئوال کرد درس فارسی را تا کجا خواندهاید؛ گفت: «تا صفحه 36» در حالیکه درس شاه در صفحه 29 کتاب آمده بود. بالاخره آن روز بازدید از مدرسه صورت گرفت و بازرس هم رفت. تا اینکه بعد از ظهر همان روز فرمانده پاسگاه محل بنده را احضار نمودند و وقتی هم به پاسگاه مراجعه کردم ایشان یک نامه را به دست من داد و گفت: «فردا صبح با این نامه میروی دادگاه و خودت را معرفی میکنی.» وقتی از ایشان سئوال کردم که چرا دادگاه؟ گفت: «شما به خاندان پهلوی توهین کردهای و خودت را به عنوان ولیعهد به دانشآموزان معرفی کردهای.» و همینطور که صحبت میکرد و بدون اینکه متوجه بشوم ناگهان، در حضور مردم محل سیلی محکمی به گوشم نواخت. دیگر نفهمیدم چکار میکنم و گفتم: «مرتیکه روانی تو میزنی تو گوش من؟» و با سر رفتم به شکمش و از روی تپه پرتش کردم پایین داخل رودخانه. آن لحظه دیگر فکر کردم که فرمانده پاسگاه مرده است. سه نفر سرباز که با اسلحه آنجا بودند به طرف من حملهور شدند ولی در یک چشم به هم زدن و با یک سرعت خیرهکننده به طرف آنها پریدم و اسلحه یکی از آنها را از دستش گرفتم. بلافاصله گلنگدن را کشیدم و حالا دیگر تفنگ آماده شلیک بود. بعد هم فریاد میزدم حالا هر کس جرئت دارد بیاید جلو! از حالت طبیعیام خارج شده بودم. معاون فرمانده که یک گروهبان بود وقتی این وضعیت را دید از ترس بیسیم زده بود و تقاضای نیرو کرد. همان شب تعدادی نیروی مسلح با دو دستگاه جیپ از ارومیه آمدند. به محض اینکه آنجا رسیدند یکی از آنها که با درجه ستوانی بود، خطاب به فرمانده پاسگاه که زخمی و خونآلود بود فریاد کشید و گفت: «این چه کاری است؟ چرا در اموری که به تو ارتباطی ندارد دخالت میکنی؟ وظیفه پاسگاه تأمین امنیت جانی و مالی منطقه است نه دخالت در کار سپاه دانش.» خلاصه این مقام ارشد آن روز به فرمانده پاسگاه تشر زد. من هم از این بابت خیلی خوشحال بودم و با خودم میگفتم که فعلاً همه چیز به نفع من است که نیروهای هنگ ژاندارمری ده را ترک کردند و راهی ارومیه شدند. یادم هست آن روز آنها فرمانده مجروح پاسگاه را که حال مناسبی نداشت برای معالجه به همراه خود بردند. البته این پایان ماجرا نبود و فردای آن روز در حالی که برای رفتن به کلاس آماده میشدم، یکی از دانشآموزان آمد و در اتاق را زد و گفت: «آقای مدیر یک جیپ نظامی با سه سرنشین جلوی خانه سپاه دانش منتظر شما هستند و به من گفتند که به شما اطلاع بدهم». به محض اینکه از خانه سپاه دانش بیرون آمدم دو نفر از سرنشینان جیپ که درجهدار بودند پیاده شدند و گفتند: «سوار شوید، شما باید به همراه ما بیایید پاسگاه.»
گفتم: چه خبر است؟ گفتند: «از بازرسی اداره کل استان با شما کار دارند و در پاسگاه منتظر هستند که شما را ملاقات کنند».
گفتم: «امروز روز تغذیه و ورزش است و شما حتماً میدونید که اهمیت دارد.» گفتند: «ما مأموریم و معذوریم و اگر شما حرفی دارید آنجا به آنها بگویید.»
من هم مقاومتی نکردم چون میدانستم که اگر با آنها نروم مرا به زور و با خشونت و در نهایت دستبند و پابند میزنند و با خودشان میبرند. پس بهتر است با پای خودم سوار جیپ ژاندارمری بشوم و با آنها بروم. من سوار بر جیپ شدم و به همراه آنها به سمت پاسگاه رفتیم ولی در بین راه تغییر مسیر دادند. وقتی متوجه این موضوع شدم از مأموران ژاندارمری سؤال کردم کجا داریم میرویم؟ گفتند: «باید به شهر اورمیه منتقل بشوی.» بعد که وارد شهر ارومیه شدیم مرا تحویل لشکر 64 پیاده ارومیه دادند. آن موقع لشکر 64 پیاده جایی بود برای نگهداری آن دسته از زندانیانی که بهطور موقت بازداشت میشدند. برخی از زندانیان چندین ماه در آنجا نگهداری میشدند تا مراحل تحقیقات پرونده آنان تکمیل شود.
یادم هست زمانی که به ستاد لشکر رسیدیم، خواستند مرا به داخل ببرند. ستوانی که دم در بود گفت: «شما تحویل بدهید بروید». آنها نیز رفتند، به این ستوان گفتم: «چه را تحویل بدهید و بروید؟ چرا من را اینجا آوردند؟ اتهامم چیست؟ به من علامت داد که آرام باشم. من هم ساکت شدم. تا آن سه نفر رفتند، به من گفت: «با من آرام حرف بزن، سروصدا نکن، عکسالعمل نشان نده، اعتراض هم نکن. شما یک هفته فقط میهمان ما هستی». ستوان همینطور صحبت میکرد و من کاملاً گوش میدادم. آخر کار هم به من گفت: «دوست عزیز از اینکه امروز شما را اینجا میبینم بنده هم ناراحت هستم؛ و من مقصر نیستم! و از شما عذر میخواهم». من چیزی نگفتم. او گفت: «فکر میکنم که شما به رژیم متعرضی؟» ساعت 2 بعد از ظهر بود و ستوان باید به منزل میرفت. همانطور که سرش پایین بود گفت: «از اینکه نمیتوانم بفرستمت بروی شرمنده شما هستم چون ممکن است مطلع شوند و هم من و هم شما را اذیت کنند». سپس سربازی را صدا زد و گفت: «ایشان را ببر و تحویل بازداشتگاه بده. خلاصه آن روز به اتفاق سرباز به بازداشتگاه رفتم و همانجا بازداشت شدم. آنجا در یک اتاق تاریکی که فقط یک دریچه کوچک داشت و با یک پتوی سیاه رنگ که پرز میداد مرا یک هفته زندانی کردند. پتویی که به من داده بودند، پتوی ارتشی کهنه و بسیار فرسوده بود و کاملاً غیربهداشتی بود به طوری که وقتی آن را تکان میدادی تمام پرزهاش میریخت؛ یعنی تمام بدنم از دست و پا گرفته تا سر و صورت به خاطر پرزهای پتو همه سیاه شده بود. غذا را هم از همان دریچه کوچک میدادند. نکته جالب این بود که ساعت غذا منظم نبود و هر وقت میلشان بود غذا را میآوردند و گاهی پیش میآمد که اصلاً غذایی در کار نبود. طی این یک هفته که در بازداشتگاه لشکر بودم هر روز میآمدند و با یک ماشین تراش (اصلاح) که خیلی هم کهنه بود قسمتی از موهای صورت من را میتراشیدند! یک هفته که میهمان آنها بودم همین کارشان بود. زمانی که شروع میکردند به تراشیدن ریشم، به جای تراشیدن به عمد موهای من را میکشیدند و با این کارشان اشکم را در میآوردند؛ یعنی ریش من را طوری اصلاح میکردند که مقداری از آن باقی بود و بسیار مضحک بود. این مدت بر اثر نم موجود در زندان و پرز پتو من شبیه دلقک و عمو یادگار شده بودم. به هر حال این رفتار و کردار مسئولین بازداشتگاه برای من بسیار عذابآور بود ولی راهی جز تحمل آن نداشتم.
- خرابههای نبطیه، خاطرات کودکی، انقلاب تا پایان جنگ یوسف یحییزاده، جمشید نریمیسا، تهران، پلاک افتخار، 1402، ص 118-127.
تعداد بازدید: 4