انقلاب اسلامی :: روایت زهرا شجاعی از 16 آذر سال 55

روایت زهرا شجاعی از 16 آذر سال 55

09 اسفند 1404

یکی از فعالیت‌های مشترک بچه‌های مذهبی و مارکسیست‌ برگزاری مراسم 16 آذر بود. البته مارسیست‌ها فعال‌تر بودند. این مراسم برای زنده نگه داشتن یاد سه نفر از دانشجویان دانشکده فنی، قندچی و شریعت‌رضوی و بزرگ‌نیا برگزار می‌شد. این سه، در 16 آذر 1332 به سفر نیکسون، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، به ایران اعتراض کرده و به دست مأموران رژیم به شهادت رسیده بودند. بچه‌ها طبق قرار قبلی، کلاس‌ها را تعطیل می‌کردند و به محوطه می‌آمدند. بعد، از جلوی مسجد دانشگاه دسته‌جمعی راه می‌افتادند و شعار می‌دادند. گارد دانشگاه هم که در ساختمانی، روبه‌روی در غربی دانشگاه، در خیابان 16 آذر مستقر بود، بلافاصله برای بگیروببند وارد دانشگاه می‌شد. گارد دانشگاه شاخه‌ای از ارتش بود و کنترل نظم و امنیت دانشگاه را بر عهده داشت. لباس گاردی‌ها سبز بود و کلاه‌کاسکت و سپر و باتوم داشتند.

سال اول دانشجویی‌ام، روز 16 آذر کلاس‌ها تعطیل شد و بچه‌ها شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند. دانشکده حقوق سه در ورودی و خروجی داشت. در شرقی، ورودی اصلی بود و به محوطه دانشگاه باز می‌شد، در جنوبی و غربی هم همیشه بسته بود. گاردی‌ها بلافاصله ریختند توی دانشکده. در شرقی را بستند و از در غربی که کنار کتابخانه علمی دانشکده بود، بچه‌ها را باتوم زدند و بیرون کردند. من هم بی‌نصیب نماندم. البته ضربه شدید نبود، بیشتر برای متفرق کردن بچه‌ها بود. آن سال گاردی‌ها فرصت ندادند به محوطه برویم.

سال بعد (1355) باز سر کلاس بودیم که بچه‌ها آمدند ضربه‌های شدیدی به در کلاس زدند و با لحن خشن و آمرانه گفتند: «کلاس تعطیل است!» معمولاً بچه‌ها از دانشکده‌های دیگر می‌آمدند که شناسایی نشوند. از دانشکده ما هم کسانی می‌رفتند دانشکده‌های دیگر. بنابراین مشخص نبود چه کسی در می‌زند، ولی آن فرد آن‌قدر خشن این کار را می‌کرد که استادها بلافاصله کیف و کتابشان را می‌گذاشتند زیر بغل و می‌رفتند. بعضی استادها این کار بچه‌ها را قبول داشتند، بعضی دیگر از تعطیلی خوششان می‌آمد، بعضی هم می‌ترسیدند. برای همین معمولاً تبعیت می‌کردند. می‌دانستند اگر این کار را نکنند، یا برخورد شدیدتری با آن‌ها می‌شود یا بچه‌ها کیف و کتابشان را برمی‌دارند و می‌روند، خودبه‌خود کلاس تعطیل می‌شود. آن روز استاد ما هم بلافاصله از کلاس رفت، ما هم پشت سرش خارج شدیم. بچه‌هایی که اهل این جور فعالیت‌ها نبودند از دانشگاه رفتند. عده‌ای هم ماها بودیم پیوستیم به جمعیت و از داخل ساختمان دانشکده شروع کردیم به شعار دادن و رفتیم به محوطه. شعارمان «اتحاد، مبارزه، پیروزی بود. این شعار بچه‌های چپ بود. بعد، دور زمین چمن (زمین فوتبال) دانشگاه چرخیدیم و باز شعار دادیم. بچه‌ها پلاکاردهای کوچکی از عکس‌های شهدای 16 آذر 1332 از قبل آماده کرده بودند و دستشان بود. از دانشکده‌ها مرتب به جمعیت اضافه می‌شد که گارد به محوطه آمد و این حرکت را به شدت سرکوب کرد. گارد بغل گوشمان بود و در دانشکده‌ها رابط یا خبرچین داشت. خبرچین‌ها فوراً به گارد زنگ می‌زدند و خبرشان می‌کردند. اگر اعتراض موج بیشتری می‌گرفت و بچه‌ها تا آمدن گاردی‌ها فرصت بیشتری داشتند، بعد از دور زدن در محوطه، به سمت در اصلی دانشگاه می‌رفتند تا تظاهرات را به خیابان بکشانند و توجه مردم را جلب کنند. اما معمولاً وقتی جمعیت به در اصلی می‌رسید، گارد هم دیگر آمده بود و با چرخاندن باتوم همه را متفرق می‌کرد. بعضی از نگهبان‌های جلوی در دانشگاه که با بچه‌ها بودند، یا آن‌ها را فراری می‌دادند یا جایی قایمشان می‌کردند. آن‌هایی هم که گیر گارد می‌افتادند اگر مقاومت می‌کردند، با ضرب‌وشتم شدیدی مواجه می‌شدند. گاردی‌‌ها تا حد ممکن سعی می‌کردند در خود دانشگاه اعتصاب را سرکوب کنند و نگذارند به خیابان کشیده شود. معمولاً هم تا این مرحله ادامه پیدا نمی‌کرد.

گاردی‌ها بیشتر ایام سال، به خصوص روزهایی که احتمال اعتصاب و تظاهرات بود، دم در دانشگاه به حالت آماده‌باش می‌ایستادند و اگر اعتراض بچه‌ها شدید می‌شد، با باتوم و گاز اشک‌آور متفرقشان می‌کردند. اگر هم شدید نبود، فقط از باتوم استفاده می‌کردند. ما وقتی جلوی در می‌دیدیمشان، می‌فهمیدیم در دانشگاه خبری هست، یا اینکه قرار است خبری بشود. گاهی هم بچه‌ها به همدیگر اطلاع می‌دادند.

 

- تا آن ستاره، خاطرات زهرا شجاعی، طیبه پازوکی، انتشارات سوره مهر، 1403، ص 162 - 160.



 
تعداد بازدید: 13


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: