02 اسفند 1404
عید سال 1357 هنوز سربازیام تمام نشده بود که برای مرخصی به اهواز آمدم. شب سیزدهبهدر، حسین علمالهدی آمد و گفت: «امشب یکی از انقلابیون قراره بیاد توی مسجد سخنرانی کنه، کسی رو خبر نکن، فقط خواص قراره بیان. خودت هم زود بیا، شاید اتفاقی بیفته.»
علیرغم گفته حسین، جمعیت زیادی به مسجد آمده بودند و هر کس وظیفهای داشت؛ مثلاً محمدعلی حکیم وظیفه داشت سخنرانی که تمام میشود، برق مسجد را قطع کند تا سخنران بتواند سریع مسجد را ترک کند و بقیه نیز به همین صورت مسئولیتهای دیگری داشتند. من به عنوان یک نفر عادی در مسجد حضور داشتم. قرار شده بود که بعد از سخنرانی، جمعیت حاضر در مسجد تظاهراتی هم برپا کنند.
سخنران مراسم هادی غفاری بود. هنوز سخنرانیاش را شروع نکرده بود که برق قطع شد، بچهها بلافاصله برق را وصل کردند و با آمدن برق، مردم صلوات فرستادند. هادی غفاری گفت: «چرا برای روشن شدن چراغها صلوات میفرستید؟ برای آقای خمینی صلوات بفرستید.»
خب، آن زمان بردن نام امام، آن هم در محافل عمومی جرم محسوب میشد اما جمعیت علاوه بر اینکه صلوات بلندی فرستادند، برای ادامه کار و تظاهرات هم بیشتر تهییج شدند.
هادی غفاری سخنرانی پرشوری کرد. سخنرانی که تمام شد، جمعیت خیلی آرام با سر دادن شعار مرگ بر شاه از مسجد خارج شدند. به محض خروج از مسجد، دیدیم چهار تانک در اطراف کوچه مستقر شدهاند و مثل مور و ملخ نیروهای امنیتی آنجا ریخته و کل منطقه را قرق کردهاند؛ اما مردم با دیدن مأموران و تانکها، عقبنشینی نکردند و کماکان شعار میدادند.
مدتی نگذشت که درگیری شروع شد و مأموران شروع به تیراندازی کردند. جمعیت متفرق شدند. هر کس به سمتی میدوید و شعار میداد. صدای شلیک تیر پشت سر هم به گوش میرسید.
من به همراه چند نفر دیگر در یکی از کوچهها میدویدم و شعار میدادم، که صدای شلیک گلوله را خیلی نزدیک به خودم شنیدم. ناگهان نفری که کنار من در حال دویدن بود، روی زمین افتاد. میخواستیم او را از زمین بلند کنیم که مأمورها با تهدید اجازه این کار را به ما ندادند و مجبور به ترک کوچه شدیم.
بعد از رفتن ما، کاظم علمالهدی، برادر حسین از راه میرسد و وقتی با پیکر شهید «کتانباف» که نقش بر زمین بود، روبهرو میشود، او را از روی زمین بلند میکند تا از آنجا ببرد، اما مأموران از راه میرسند و دستگیرش میکنند.
فردای آن روز که 14 فروردین بود، راهی محل خدمتم در مریوان شدم و همان جا بودم تا اینکه امام دستور تخلیه پادگانها را دادند و من با این حکم، محل خدمتم را ترک کردم و به اهواز برگشتم. البته تا چند وقت آفتابی نمیشدم و حتی برای مدتی رفتم دزفول؛ چون احتمال میدادم مأموران دنبالم باشند و موجب اذیت خانواده بشوند. این وضع ادامه داشت تا این که انقلاب پیروز شد.
_ مجموعه خاطرات و نوحههای حاج صادق آهنگران در سالهای دفاع مقدس، پژوهش و نگارش علی اکبری، تهران، انتشارات یا زهرا سلام الله علیها، پائیز 1391، ص 53 و 54.
تعداد بازدید: 14