انقلاب اسلامی :: باید بگویی هلمز کیست

باید بگویی هلمز کیست

28 بهمن 1404

اوایل خرداد سال 53، امتحانات آخر سال شروع شد. مطلع شدیم که ساواک یکی دو نفر از دوستانمان را دستگیر کرده. دو روز گذشت و دو نفر دیگر را هم دستگیر کردند. احساس خطر کردم. ما در خانه، کتاب‌های زیادی داشتیم که بعضی از آنها ممنوع بودند.

علاوه بر کتاب‌ها، برادرم حبیب که دو سال از من بزرگ‌تر و کارگر بود، یک کلت ساچمه‌ای داشت. با دستگیری چند نفر به این فکر افتادم که کتاب‌ها را جمع کنم. کتاب‌ها را در گونی ریختیم و به دامادمان دادیم که در جایی پنهان کند. به دوستان دیگر هم هشدار دادم. دو روز بعد، دو نفر دیگر را هم دستگیر کردند. 23 خرداد ساعت 11، 12 شب، در خانه ما را زدند. مادرم منتظر این اتفاق بود. پدرم در را باز کرد. چند نفر که خود را مأمور معرفی کردند، داخل آمدند و در خانه را بستند. خواب بودم که پدرم صدایم کرد. وقتی چشمم را باز کردم، دیدم سه تا ساواکی بالای سرم ایستاده‌اند. ساواکی‌ها را از قیافه و تیپشان می‌شناختیم. اسمم را پرسیدند و اینکه کلاس چندم هستم. حبیب را هم بیدار کردند. بچه‌های دیگر هم بیدار شدند. خانه را پاکسازی کرده بودیم؛ اما یادمان رفته بود که عکس امام و کلت حبیب را از منزل خارج کنیم. ساواکی‌ها کمدها را زیرورو کردند. من هفت هشت تا دفترچه دست‌نویس داشتم که سخنرانی‌ها و شعرهای سیاسی را در آن نوشته بودم. آنها را برداشتند؛ اما در کمال ناباوری، کلت و عکس امام را ندیدند. من و برادرم را همان شب به زندان اوین بردند. از قبل می‌دانستیم که چه کسانی دستگیر شده‌اند. آماده بودیم که چه جواب‌هایی باید به آنها بدهیم. تقریباً یک هفته در اوین بودیم. من و حبیب دوبار به بازجویی رفتیم. جواب‌های کلی می‌دادیم. فکر می‌کردیم که حرفه‌ای هستیم و باید طوری صحبت کنیم که چیزی نفهمند؛ در حالی که آنها از بازجویی‌ها هدف دیگری داشتند.

در آن مقطع، افراد زیادی را دستگیر کرده بودند. در هر سلول، دو نفر بودند. نگهبان بند ما آدم خوبی بود. گفت: «می‌خوام با یکی از دوستات هم‌سلول بشی.» حرفی نزدم. من را به سلولی برد. تصورم این بود که می‌خواهند از طریق هم‌سلول کردن ما اطلاعات به دست بیاورند. وارد سلول که شدم، نگاهی به زندانی کردم. به شدت او را کتک زده بودند. سرش تقریباً دو برابر یک آدم معمولی به نظر می‌آمد. متورم و زخمی بود. گفت: «رضا چطوری؟» صدایش خیلی آشنا بود. گفتم: «کی هستی؟» گفت: «حسین.»

حسین یزدانی از جوان‌های مسجد بود. سه روز قبل از این ماجرا همدیگر را دیده بودیم. در آن زمان، من هفده ساله بودم و حسین کوچک‌ترین عضو مجموعه ما و پانزده ساله بود؛ نوجوانی خوش‌فکر بود که در برنامه‌ کتاب‌خوانی و جلسات حاضر می‌شد. ناگهان گریه‌ام گرفت. آن‌قدر به دهانش زده بودند که لب‌هایش ورم کرده و ترک برداشته بود و از آن خون می‌آمد.

همان شب، من را برای بازجویی سوم بردند. بازجویی با کتک‌ زدن و گذاشتن آتش سیگار روی بدنم شروع شد. خدا را شکر، با حسین صحبت کرده بودم و چیزهایی دستم آمده بود. می‌دانستم چه حرف‌هایی بگویم که برایم دردسرساز نشود.

بازجو از من پرسید: «برای چه در خانه‌هایتان جلسه برگزار می‌کردید؟ هلمز کیست؟» من نمی‌دانستم هلمز کیست. من را کتک می‌زد و می‌گفت که باید بگویی هلمز کیست. بعدها متوجه شدم منظور بازجو چه بود. استادی به نام بهروز عشقی ملایری داشتیم که با ما جلسات خصوصی داشت. دانشجوی دانشگاه شریف (آریامهر سابق) و بسیار باسواد بود. بعد از آزادی‌ام،‌ او در یکی از جلسات گفت که ریچارد هلمز رئیس سابق سازمان سیا بوده و الان سفیر آمریکا در ایران است. من و حسین یزدانی چهار پنج روز در یک سلول بودیم.

پدرم با این فضا غریبه نبود و واکنش خاصی نداشت؛ ولی مادرم افسردگی گرفته بود و چند بار او را به درمانگاه برده بودند.

نمی‌خواستند حبیب را دستگیر کنند. ساواک دستگیری‌های کور انجام می‌داد. دنبال من آمده بودند، اما او را هم دستگیر کردند؛ مثل برادر محمد جعفری. محمد استاد من و آدم باسواد و فعالی بود. برادر دوقلویی به نام علی داشت که اصلاً در فعالیت‌های سیاسی شرکت نمی‌کرد. همراه محمد او را هم دستگیر کرده و به اوین برده بودند.

از جمع بیست‌وپنج نفر که در مدت هفت روز دستگیر شده بودیم، بعضی‌هایمان بعد از یک هفته آزاد شدیم. بعضی‌ها دو هفته یا یک ماه در زندان ماندند. محمد جعفری و محمود بازرگانی، که بعدها داماد خانواده ما شد، به زندان محکوم شدند. محمود چون هفده سال داشت و به سن قانونی نرسیده بود، مدت حبسش چند ماه کمتر شد؛ البته هر دو تا نزدیک انقلاب در زندان ماندند.

قبل از اینکه دستگیر شوم، تصمیم گرفته بودم که خیلی خوب درس بخوانم و در خرداد قبول شوم؛ اما در زمان برگزاری امتحانات پایان سال در زندان بودم و کلاس یازدهم، سه درس را تجدید شدم.

 

_ تاریخ شفاهی دفاع مقدس روایت رضا محمدی‌نیا، از جوانرود تا پیرانشهر، به کوشش حمید حاذق نیکرو، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، 1402، ص 53 - 50.



 
تعداد بازدید: 10


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: