25 بهمن 1404
یک روز که مریم آمد خانه ما. گفت: «الان دیدم خونه یکی از همسایههاتون روضهست. بریم موقعیت رو بسنجیم، ببینیم میشه کار کرد یا نه».
منظورش این بود که اعلامیه پخش کنیم. وقتی رفتیم، دیدیم خانه خانم مقدسی است؛ مدیر مکتب اسلامشناسی. مهدیآقا دو جا را خیلی تأکید میکرد که برویم: یکی مکتب اسلامشناسی، یکی هم مسجدالرضا(ع) که حاجآقای موسوی، شوهر خانم مقدسی، امام جماعتش بود.
من بیشتر میرفتم مکتب. خانم مقدسی شخصیتی جدی داشت. حرفهایش بحثهای روز بود و مخاطب جوان و خاص داشت.
هر وقت با مریم میرفتیم مکتب اسلامشناسی، با خودمان اعلامیه هم میبردیم و پخش میکردیم. یک روز نزدیک ظهر بود که رفتیم. اعلامیهها را پخش کردیم و نشستیم. یکهو چشمم افتاد به پیرزنی که روزهای قبل هم دیده بودمش. به نظرم خیلی عجیب و غریب بود. به مریم گفتم: «گمونم این پیرزن ساواکیه».
گفت: «نه. بهش نمیآد اینکاره باشه».
وقتی سخنرانی خانم مقدسی تمام شد، همان پیرزن بلند گفت: «خانم، برای شاه هم دعا کنید».
خانم مقدسی اصلاً به روی خودش نیاورد. دوباره گفت: «برای رئیس مملکت هم دعا کنید».
باز هم خانم مقدسی جوابش را نداد.
وقتی میخواستیم از مکتب برویم بیرون، یکی از خانمها گفت: «مأمورهای ساواک اینجا رو زیر نظر دارن».
ترس عجیبی افتاد به دلم. به مریم گفتم: «اگه ما رو شناسایی کرده باشن چی؟ اگه دنبالم بیان؟! من تنها خونه نمیرم».
مریم گفت: «با خانم مقدسی برو».
رفتم پیش خانم مقدسی و گفتم: «میشه من هم با شما بیام؟ خونهمون نزدیک خونه شماست».
خانم مقدسی من را نمیشناخت و نمیدانست توی مکتب اعلامیه پخش کردهام؛ اما بدون هیچ سئوالی، خیلی راحت گفت: «من الان نمیرم خونه. اگه میترسی، میتونم خادم اینجا رو همراهت بفرستم».
مریم گفت: «بیخود نگرانی. هیچ اتفاقی نمیافته».
پوشیهام را انداختم روی صورتم و رفتم بیرون. همیشه آقاجانم میگفت: «اگه خواستی بلایی ازت دور بشه، هفت بار سوره حمد رو بخون».
هفت تا حمد خواندم و راه افتادم. کنار خیابان تاکسی دربست گرفتم. توی راه به این فکر میکردم که یک درصد اگر مأمورها دنبالم باشند، چطور میتوانم از دستشان فرار کنم. قبلاً مهدیآقا درباره روشهای ردگمکردن چیزهایی گفته بود. مثلاً اینکه دو تا چادر داشته باشیم و چطور از وسط راه پیاده شویم. جواد هم توی این کارها خیلی وارد بود. یک بار تعریف میکرد نزدیک حرم وقتی داشته اعلامیه پخش میکرده مأمورها افتاده بودند دنبالش. خودش را زده بود توی جمعیت و پولیور سبزش را که خیلی هم دوست داشته، سریع درآورده و انداخت بود دور. اینطوری از دست مأمورها در رفته بود.
آن روز تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که دو تا خیابان پایینتر از خانهمان پیاده شوم. رفتم توی مغازه خرید کردم. همان جا پوشیهام را برداشتم و آمدم بیرون. توی راه مدام چشمم به دوروبرم بود که مبادا کسی تعقیبم کند. میترسیدم از این که من را توی خیابان بگیرند. چون دیگر هیچکس متوجه نمیشد و میتوانستند هر بلایی سرم بیاورند. همین که پایم رسید خانه، نفس راحتی کشیدم. تا دو سه روز از خانه نرفتم بیرون.
_ خاطرات شفاهی اقدس حسینیان، خانهدار مبارز، مصاحبه و تدوین زهرا حسنمقدم، مرضیه ذاکری، 1401، تهران، راهیار، ص 41 - 43.
تعداد بازدید: 6