21 بهمن 1404
مهمترین راهپیمایی آن روزها، راهپیمایی تاسوعا و عاشورا بود که در 19 و 20 آذر برگزار شد. برای برگزاری این مراسم، ستادهای سازمان یافته غیرمتمرکزی در مساجد برخی محلات شکل گرفتند و افراد بسیاری برای حفظ انتظامات دعوت شدند.
یادم هست یک روز مدیر مدرسه رفاه، خانم عربزاده، زنگ زدند و گفتند: «فلان روز در مسجد لرزاده جلسه داریم، شما هم بیایید». نگفتند چه جلسهای است. ظاهراً از ایشان خواسته بودند چند نیروی جوان از بین معلمهای مدرسه معرفی کنند. رفتم مسجد لرزاده و دیدم تعداد زیادی خانم هستیم که برای انتظامات دعوت شدهایم. در آن جلسه آقای حسین رثایی گفتند قرار است روز تاسوعا و عاشورا راهپیمایی برگزار شود و خیلیها شرکت کنند. بعد، بر چند نکته خیلی تأکید کردند. ایشان گفتند: «روز راهپیمایی اجازه ندهید عکسی به جز عکس امام بالا برود. قرار است به دنیا نشان بدهیم همه جمعیتی که به راهپیمایی آمده، رهبری حضرت امام را قبول دارد.» آن روزها گروههای سیاسی مختلف در راهپیماییها شعارهای خاص خودشان را میدادند و پلاکاردها و عکسهای خاص خودشان را میآوردند. مثلاً عکس آقای شریعتمداری، مصدق، دکتر شریعتی، بنیانگذاران اولیه سازمان مجاهدین خلق و رهبران چریکهای فدایی خلق. حتی عکس مارکس و لنین و چهگوارا هم بود. تنوع عکسها زیاد بود. ولی هوادارهایشان زیاد نبودند و عکسها به وفور مشاهده نمیشد. این تصمیم تنها برای برگزاری راهپیمایی تاسوعا و عاشورا گرفته شد. در راهپیماییهای بعدی گروهها و تشکلهای سیاسی مختلف برای تبلیغ مرام سیاسی خودشان آزاد بودند، اما نقش رهبری حضرت امام را هم قبول داشتند. مثلاً کنار پلاکارد عکس امام، پلاکارد آرم سازمان مجاهدین خلق هم بالا بود. گاهی حتی روی یک پلاکارد، هم عکس امام بود هم عکس چهگوارا. در واقع گروههای سیاسی با همه تفاوت سلیقهها، رهبری حضرت امام را قبول داشتند.
آقای رثایی در ادامه صحبتشان گفتند: «به آشنایان توصیه کنید شیء قیمتی همراهشان نباشد، و هر کس اسم و مشخصات و آدرس خودش را روی کاغذ بنویسد و توی جیبش بگذارد.» چون احتمال درگیری با نظامیان وجود داشت. یکی از مشکلات حادثه 17 شهریور این بود که جنازهها زیاد، و تشخیص کشتهها برای خانوادهها سخت بود. برای همین خود رژیم از جنازهها عکس انداخت و آلبوم درست کرد، بعد خانوادهها عکسها را دیدند و جنازهها را شناسایی کردند. بعضاً هم ممکن بود افراد شناسایی نشوند. صحنههای رقتانگیزی بود.
آقای رثایی همچنین گفتند: «این احتمال هست که نیروهای نظامی از گاز اشکآور استفاده کنند، به مردم بگویید دستمال مرطوب همراه بیاورند که بتوانند با آن اثر گاز را خنثی کنند.» در آخر هم گفتند: «به شما بازوبند انتظامات میدهیم، فردا با خودتان بیاورید. راهپیمایی ساعت نُه شروع میشود، شما ساعت هفت اینجا باشید.» این جلسه یک ساعت بیشتر طول نکشد.
روز راهپیمایی صبح زود رفتم مسجد لرزاده. شرکت در این راهپیمایی برای من که یک دانشجوی بیستودو ساله بودم، جالب و هیجانانگیز بود. فکر میکردم باید با تمام وجود، مسئولیتم را خوب انجام بدهم. مسجد که رسیدم، دیدم یک سری پلاکارد از عکسهای حضرت امام آماده شده است. من و خانمهایی که جزو انتظامات بودیم، بازوبندی که به ما داده بودند به چادرمان زدیم و آماده شدیم. حرکت ما از مسجد آغاز شد و رفتیم به سمت دانشگاه تهران و میدان انقلاب. در مسیر گاهی میرفتم جلوی صف راهپیمایان و گاهی میآمدم عقب که افراد را کنترل کنم. یک لحظه دیدم در قسمتی از جمعیت یک گروه ده پانزده نفری پلاکاردی از عکس لنین در دست دارند، ده پانزده نفر دیگر هم پلاکاردی از عکس مجاهدین خلق و آرم آن سازمان. رفتم سمت هر دو گروه و گفتم که قرار است امروز فقط عکس امام در دستها باشد. با کمال میل و رغبت قبول کردند. آن روزها به قدری وحدت و همدلی و همبستگی وجود داشت که کسی سئوال نمیکرد چرا. جمعیت در روز تاسوعا واقعاً بینظیر بود. تقریباً نصف خیابان آقایان بودند، نصف دیگر خانمها. به خاطر صحبتهای حضرت امام راجع به زنان، خانمهای بسیاری آمده بودند. بعضی شاید همسرشان انقلابی نبود، اما خودشان آمده بودند. میگفتند شرکت در راهپیمایی را امام بر ما واجب کرده است. ظاهراً افرادی با خاستگاه تفکر سنتی گفته بودند شرکت خانمها در راهپیماییها خلاف شرع است، چون وقتی شعار میدهند نامحرم صدایشان را میشنود. مضاف بر اینکه ممکن است بین زن و مرد اختلاط پیدا شود. امام هم گفته بودند شرکت خانمها اشکالی ندارد. در واقع حتی در آن مقطع هم، جامعه یکپارچه انقلابی نبود و چنین حرکتهایی را همه تأیید نمیکردند. در اطراف ما هم چنین افرادی بودند و نهتنها همراهی نمیکردند، بلکه سرزنش هم میکردند. خلاصه در راهپیمایی آن روز خیلی از خانمها به خاطر تکلیف شرعی شرکت کرده بودند.
یادم هست وقتی جمعیت از مسیرهای مختلف در خیابان انقلاب به هم پیوست، دیدم خانمهایی که بازوبند انتظامات دارند خیلی زیادند. ظاهراً در مساجد محلات دیگر هم، جلسه مشابهی برگزار شده بود. آن روز ترکیب جمعیت خانمها جالب بود. این جوری نبود که همه چادری باشند. بینشان بودند کسانی که روسری سرشان بود، یا اصلاً حجاب نداشتند. کم هم نبودند. این خانمها عکس امام هم دستشان بود و شعار اللهاکبر میدادند، موقع ظهر نماز هم خواندند.
در ادامه مسیر به سمت میدان آزادی، یک دفعه صدای هلیکوپتر آمد. دیدم دو هلیکوپتر بالای سر ما چرخ میزند. با آمدن هلیکوپترها شور مردم بیشتر شد. یکپارچه فریاد زدند: «الله اکبر»، «درود بر خمینی بتشکن». هلیکوپترها آن قدر نزدیک به جمعیت پرواز میکردند که با خودم گفتم: «الان به ما شلیک میکنند.» اما چرخی زدند و رفتند. خیلیها آن روز به خاطر احتمال تکرار جمعه سیاه (17 شهریور) با غسل شهادت آمده بودند.
روز بعد (عاشورا) هم در راهپیمایی شرکت کردم. آن روز شنیدم لویزان هم شلوغ شده. اما جزئیات ماجرا را متوجه نشدم. روز اربعین (29 دی) هم باز تظاهرات دیگری برگزار شد. ولی حادثه خاصی یادم نمیآید. آن روزها راهپیماییها خیلی زیاد بود و ما وظیفه خودمان میدانستیم که در همه آنها شرکت کنیم.
_ تا آن ستاره، خاطرات زهرا شجاعی، طیبه پازوکی، انتظارات سوره مهر، 1403، ص 276 - 280.
تعداد بازدید: 2