دیدار امام در نجف
نجف غلغله بود خیابانهایش پر سواره و پیاده. فیاتم را جلو مغازهی پارک کردم. تو خیابان شلوغ میان چرخدستیها و بساط مغازهدارها قدم زدم. همهشان در حال جابهجاکردن و چیدن میوهها و برقانداختن آنها بودند. یک رقابت بیسروصدا. گاه صدای نخراشیده یکی از فروشندهها بلند میشد.
ـ آی خواهر، آی برادر خوبش را دارم. همهاش یک دینار. ارزانِ، ارزان. انبه را دست بزن ببین چیه. سیبها را نگاه کن تازه از درخت چیدهاند.
به آسمان...