حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
[تیرماه 1351، زندان اوین]... شب بعد به قدری مرا شکنجه دادند که نزدیک به مرگ شدم. دیگر نفسم به سختی بالا میآمد، فشاری بینهایت و سنگینی خاصی در قلبم احساس میکردم. میپنداشتم که قلبم از شماره افتاده است. دکتری را به بالینم آوردند تا شاید با درمانی موقت دوباره به کارشان ادامه دهند. اما دکتر اظهار یأس کرد و گفت امیدی به زنده ماندنش نیست. پس آنها مأیوسانه دست از شکنجه کشیدند؛ در آن حال چند سرباز و مأمور مرا کشانکشان به سلول...