نمایشگاه در زندان

مدتی بود که به طور مخفی زندگی میکردم [مسعود ستوده]، یک شب تصمیم گرفتم سری به منزل پدریام بزنم. ساعت 30/1 بعد از نیمهشب بود که آهسته و با احتیاط بر روی دیوار خانه به داخل حیاط پریدم. آنقدر خسته بودم که در گوشهای از حیاط خوابم برد. یکباره با سروصدای زیادی از خواب پریدم. هوا هنوز تاریک بود. صدا از خانه همسایه دیوار به دیوار ما میآمد. نگاهی به ساعت انداختم. 10/5 صبح بود. به سروصداها، دقیق گوش دادم، بعد از کمی دقت متوجه شدم ساواکیها برای دستگیری من وارد عمل شدهاند ولی به اشتباه از دیوار همسایه بالا رفته و وارد خانهاش شدهاند.