حال و هوای روزی که شاه رفت
شهر در خود، هیجان های پنهانش را می پیچد. شهر، چشم های خواب آلودش را باز می کند، دهان غبار گرفته اش را از پس خمیازه ای دو هزار و پانصد ساله، به گِل کشیدن باز می کند، دست های در بندش را تکان می دهد، شانه های خرد شده اش را استوار می گیرد، به امید روزهای آفتابی آینده نفس می کشد. روی دو پا می ایستد و صدای خنده هایش، سکوت سرد سال ها رنج بی اندازه اش را می شکند. آن سوتر، شیطان، در آتشی سوزان، چشم هایش ذره ذره آب می شوند. این جا خانه شیطان نیست؛...