انقلاب اسلامی :: ایران و دکترین ریگان

ایران و دکترین ریگان

05 آبان 1400

فرد‌هالیدی
ترجمه علی‌محمد آزاده

*فرد‌هالیدی[1]

All Fall Down: America's Tragic Encounter with Iran, By Gary Sick. New York and London: Random House and LB. Tauris, 1985.

American Hostages in Iran: The Conduct of a Crisis, By Warren Christopher, et al, New Haven and London: Yale University Press, Council on Foreign Relations, 1985

*توضیح گروه ترجمه و پژوهش منابع خارجی دفتر ادبیات انقلاب اسلامی: سیاست آمریکا در برابر انقلاب اسلامی از موضوعاتی است که تاکنون توجه محققین زیادی به خود جلب کرده است. اواسط دهه1980/1360 فرد هالیدی با بررسی دو کتاب تازه منتشر شده مقامات دولت کارتر (وارن کریستوفر و گری سیک)، در مقاله زیر تلاش کرد علت اصلی ناکامی سیاست آمریکا در حفظ شاه و مهار انقلاب اسلامی را مشخص و دکترین سیاست خارجی دولت ریگان بر اساس درس‌های گرفته شده از انقلاب ایران را تبیین کند. بنا بر ادعای هالیدی، مقامات دولت کارتر در مسئله رویارویی با انقلاب اسلامی به دو گروه تندروها و میانه‌روها تقسیم شدند. هر کدام از این گروه‌ها سیاستی برای مهار انقلاب اسلامی پیشنهاد ‌دادند، اما هر دو گروه فهم درستی از مخالفین شاه و جنبش انقلابی رو به رشد نداشتند. گروه تندروها قدرت انقلاب و میانه‌روها ریشه‌ها و میزان خصومت عمیق نسبت به آمریکا در جنبش انقلابی را دست‌کم گرفتند. نتیجه این شد که هیچ سیاست آمریکایی نتوانست حکومت پهلوی را در سال 1357 نجات دهد.

هالیدی معتقد است دولت ریگان از ماجرای انقلاب اسلامی درس گرفته و دکترین سیاست خارجی خود در برابر جنبش‌های انقلابی در نقاط مختلف جهان را بر اساس برکناری حاکم خودکامه و حفظ کشور مورد نظر قرار داده است. واکنش آمریکا به اعتراض‌های مردمی در کشورهای سودان، هائیتی و فیلیپین مثال‌هایی از اجرای این دکترین هستند. انتشار نوشته زیر به‌ معنی تأیید همه نظرهای نویسنده آن نیست، بلکه از این‌رو این مقاله منتشر می‌شود که خوانندگان با نظرها و تحلیل‌های یکی از متخصصین معروف انقلاب اسلامی ایران آشنا شوند. خوانندگان محترم سایت را به مطالعه ترجمه این مقاله دعوت می‌کنیم.

دو رویداد شکست در ویتنام در سال 1975 و انقلاب ایران در سال 1979/1357، یکی از بزرگ‌ترین موانع در پیشبرد منافع آمریکا در جهان سوم از زمان پیروزی انقلاب چین در سال 1949 را رقم زده است. پیامدها و بحث و جدل‌های آن انقلاب هنوز هم بسیار جاری هستند؛ نتیجه آن با این وجود هنوز مشخص نیست. اما بحث‌ها در آمریکا درباره ماجراهای بعدی در ایران و بحران گروگان‌گیری، دیدگاه‌های الهام‌بخشی را درباره تدوین سیاست خارجی آمریکا و «درس‌هایی» که از شکست شاه آموخته شد، فراهم کرده است.

چند تن از شخصیت‌های اصلی آمریکایی به تازگی خاطرات خود را چه به‌طور کامل یا بخش‌بندی شده درباره ایران منتشر کرده‌اند. رییس‎جمهور جیمی کارتر، وزیر امور خارجه سایروس ونس، مشاور امنیت ملی زبیگنیو برژینسکی، معاون کاخ سفید همیلتون جردن و سفیر آمریکا در تهران ویلیام سالیوان، همگی مشاهدات خود را منتشر کرده‌اند.[2] آخرین فرستاده آمریکا به ایران، ژنرال رابرت هایزر قصد دارد خاطرات خود را منتشر کند. (شاید برجسته‌ترین و دخیل‌ترین فرد که دست به انتشار خاطرات خود نزده، هنری پرشت، مسئول میز ایران در وزارت امور خارجه است که سپر بلای از «دست دادن» ایران شد. بعد از اینکه سناتور جسی هلمز از انتصاب او به سمت ناچیزی در سفارت آمریکا در موریتانی ممانعت کرد، پرشت را به سمتی در سفارت آمریکا در قاهره اعزام کردند.) تحلیل‌گری سیک، معاون برژینسکی در شورای امنیت ملی  فعالیت‌های خاصش و همین‌طور انتظار‌های طولانی برای دیدن و ارزیابی گزارشات سایرین، تاکنون روشن‌گرترین تحلیل‌ها بوده است.

خاطرات، بازگوکننده تداوم سیاست بوروکراتیک بوده و درباره ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. سؤال اینکه چه کسی مسئول از دست رفتن ایران بود در موارد زیادی از این سؤال که چرا ایران از دست رفت، پیشی گرفت، بگذریم از اینکه سؤال چرا و چگونه هم از همان اول هم وانهاده شده بود. در اصل، مبارزان دولتی به دو اردوگاه تقسیم‌ می‌شوند. «تندروها» به نمایندگی برژینسکی و پیش‌تر همین نگاه در کتاب بی‌ارزش ه‍زی‍م‍ت‌ اثر مایکل لدین و ویلیام لوئیس مطرح شده بود که ایران را می‌شد با اتخاذ یک سیاست سخت‌گیرانه «حفظ» کرد. یا واشنگتن‌ می‌توانست به شاه دستور دهد تا مخالفین را در اواخر سال 1978/1357 سرکوب کند یا اگر او اراده‌‌ای برای اجرای این کار نداشت،‌ می‌شد او را با جایگزینی یک دولت نظامی سرسخت، کنار گذاشت و با حمایت آمریکا، این کار را خیلی خوب می‌شد انجام داد. این گزینه سوم (C) انجام نگرفت و تندروها معتقد بودند که میانه‌روهای ترسو در واشنگتن و خصوصاً شخص سفیر سولیوان در تهران، جلوی هرگونه اقدامی را گرفته بودند. نتیجه این شد که بدون هیچ‌گونه راهنمایی واضحی از جانب واشنگتن، اوضاع  رو  به قهقرا رفت. تا ژانویه سال 1979/ دی 1357 بحران به اوج خود رسیده بود، مخالفان، شاه را بیرون ‌انداختند و ارتش چنان به حالت تدافعی فرو رفته بود که نتوانست حمله بی‌امان [آیت‌الله] خمینی را متوقف کند.

در اردوگاه دوم، میانه‌روها قرار دارند که آنها هم سعی‌ می‌کنند از دور، ولی با دیدگاهی متفاوت دستی بر آتش داشته و اوضاع را مورد ارزیابی قرار دهند. همان‌طور که ونس و سولیوان به ‌اشکال متفاوت نشان داده‌اند، این اردوگاه به این موضوع‌ می‌پردازد که اگر آمریکا زودتر از این دست به کار‌ می‌شد یا قاطعانه جانشینی برای شاه پیدا‌ می‌شد و روند ایجاد دموکراسی در ایران را ارتقا‌ می‌دادند، می‌شد جلوی] آیت‌الله[ خمینی را گرفت. سولیوان‌ می‌گوید برژینسکی پیشنهادات اولیه همکاری با [آیت‌الله] خمینی را وتو کرد. در پس تمام این همه انتقادی که نسبت به آنچه در خود انقلاب رخ داد، اتهام جدیدی نیز مطرح شد که اگر سیاست متفاوتی پیش گرفته‌ می‌شد،‌ می‌توانست از بحران گروگان‌گیری نوامبر سال 1979/ آبان 1358 جلوگیری کند.

تحلیل‌گری سیک[3] هیچ کدام از این دو تحلیل را قبول ندارد، ولی چند سؤال اصلی درباره تصمیمات مقامات آمریکایی در این‌باره را مطرح‌ می‌کند. اول، او این قضیه را روشن‌ می‌کند که تا چه حد، حتی تا اواخر ماجرا، در میان مقامات بالا توجه چندانی نسبت به ایران صورت نگرفت. اولین جلسه شورای امنیت ملی کاخ سفید در تاریخ نوامبر سال 1978/ آبان 1357 درست پس از این‌که نیروی انقلاب خود را جمع و ساماندهی کرده بود، برگزار شد. آمریکا در آن زمان مشغول مذاکرات کمپ دیوید و آماده کردن خود برای ورود دنگ شیائوپینگ در ژانویه/ دی 57 بود که این دو ماجرا بسیار هم مهم بودند. از آن لحظه به بعد، وسط یک‌سری اختلافات شخصی، اداری و عملیاتی، مباحثات مربوط به بحران در بالاترین سطح خود آغاز شد.

دوم، اطلاعات سیاسی آمریکا در ایران عملاً در حد صفر بود. CIA فقط درباره نفوذ شوروی در ایران متمرکز شده بود و اطلاعات داخلی خود را از ساواک دریافت می‌کرد. جسی لیف، مسئول سابق میز ایران در CIA که در سال 1977/1356 استعفا کرد، به من گفت که تحلیل‌گران CIA فقط دو نفر بودند که فارسی می‌دانستند و به احتمال بسیار زیاد هیچ کدامشان ایران را ندیده بودند.

سوم، علی‌رغم روابط بسیار نزدیک در سطوح مختلف با حکومت ایران، دولت آمریکا به ‌راحتی از عامل اساسی که باعث از هم پاشیدگی حکومت ایران شد و شاه را ضعیف کرد، یعنی سرطان خبر نداشت. در شرایط انقلابی، ضعف و ناکامی یک فرد کلیدی در گروه سرکوبگر موجب افزایش قدرت و کسب وجهه در گروه مظلوم خواهد شد: [آیت‌الله] خمینی که مثل لنین یا مائو کار می‌کرد، شاه هم در ماه‌های پایانی اراده خود را از دست داده و شبیه لوئی شانزدهم و نیکلای دوم شد. با وجود این، سیاستمداران آمریکایی هرگز متوجه این موضوع نشدند و بالطبع نتوانستند از فلج‌شدن بیشتر حکومت ایران جلوگیری کنند.

نظامی‌گری مرسوم

مسئله‌ای که درباره جدل میان تندروها و میانه‌روها درباره ایران مطرح شده و در پژوهش سیک آمده این ‌است که خنثی کردن انقلاب تا چه حد و تا چه زمانی در ایران ممکن بود. همه انقلاب‌ها نیازمند اهداف ساختاری یعنی اهداف عینی و آرمانی هستند. در شرایط دوگانه مشهور لنین، ظالمان دیگر نبایستی قادر باشند به شیوه گذشته حکومت کنند و به مردم تحت حکمرانی آن‌ها دیگر نمی‌شود حکومت کرد، اما از همه مهم‌تر و لازم‌تر از این شرایط عینی، این است که آنها نبایستی اهمیت عوامل فردی و ذهنی چون سازمان سیاسی، رهبری، قضاوت و زمان‌بندی را دست‌کم بگیرند. به ‌این شکل، انقلاب‌ها ناگزیر نبوده و قابل مهار هستند.

البته هر دو طرف درباره ایران اشتباه کرده‌اند. گروه «گزینه C» برژینسکی، میزان توانایی انقلاب برای تضعیف نیروهای مسلح از صدر تا ذیل را دست‌کم گرفته بود. آنها تا اواخر سال 1978/1357، ارتش را درهم شکسته بودند و آن چند افسری هم که باعث خونریزی و ترس شده بودند نمی‌توانستند تا مدت طولانی در قدرت بمانند. تندروها، تلاشی برای ارزیابی نیروهای انقلاب و همین‌طور سازمان سیاسی که [آیت‌الله] خمینی روی آن حساب می‌کرد، نکردند. در حقیقت، بیشتر بحث تندروها درباره ایران، درباره موضوعات کلی مربوط به قدرت آمریکا، نظامی‌گری مرسوم اواخر دهه 1980 است که معلوم شد در ایران موضوعی نامربوط بوده، همان‌طور که در لبنان نامربوط بود. این‌که واقعاً چه چیزی باعث شد انقلاب ایران اتفاق بیفتد تنها فلج‌شدن رژیم شاه نبود، بلکه ناتوانی آمریکا در دخالت مستقیم یا حمایت از گزینه‌ای از نوع C بود. مسائل عملیاتی مربوط به فاصله و ابعاد مخالفان ایران بسیار زیاد بود. آمریکا اراده سیاسی نداشت. از همه مهم‌تر که کمتر اشاره شده، این بود که ایران هم‌مرز با اتحاد جماهیر شوروی بود. دخالت آمریکا در ایران باعث پاسخ تحریک‌آمیز شوروی و نتایج ناگوار برای نیروهای آمریکا در ایران و احتمالاً مشکلات بین‌المللی گسترده‌تری می‌شد.

لیبرال‌ها، میانه‌روها نیز در مقابل، اهداف سیاسی [آیت‌الله] خمینی و خصومت عمیق نسبت به آمریکا‌ در ایران را دست کم گرفتند. بخشی از این خصومت خیالی و بر اساس گرایش توطئه‌آمیز فرهنگ سیاسی ایران بود، اما بخش دیگری از آن نتیجه تاریخی مستقیم نقش آمریکا در ایران از زمان جنگ جهانی دوم یعنی سازماندهی کودتای 1953/1332، تأیید شکنجه‌ها و حمایت از درباریان چپاول‌گر پهلوی و تعیین مسیر سیاست خارجی ایران همسو با منافع استراتژیک آمریکا بود. این فکر که گفتگوی مستقیم با [آیت‌الله] خمینی در پاریس یا کنار گذاشتن به موقع شاه در سال‌های 1977 یا 1978/ 1356 یا 1357 می‌توانست نتیجه نهایی انقلاب را تغییر دهد، بی‌اساس است. شکست بزرگ میانه‌روها که در روایت سیک هم آمده، نپذیرفتن مشروعیت نارضایتی ایرانیان از آمریکا است. «ضد آمریکایی» بودن به عنوان یک آسیب‌شناسی و یک موضع غیرمنطقی ملهم از شوروی از طرف مردم ایران و نیکاراگوئه تلقی می‌شود تا یک پاسخ ملی‌گرایانه و طبقاتی به دهه‌ها سیاست امپریالیستی آمریکا باشد.[4] نکته‌‌ای که سیک در ارزیابی انقلاب بدان اعتراف می‌کند که هیچ سیاست آمریکایی نتوانست رژیم ایران را از اواسط سال 1978/1357 به‌ بعد نجات دهد، درست است: برژینسکی، سولیوان و سایرین بر روی کشتی تایتانیک امپریالیسم در حال غرق، تلاش می‌کردند. تندروها و همفکران‌شان قدرت انقلاب را و میانه‌روها هم خصومت عمیق نسبت به آمریکایی‌ها در جنبش انقلابی را دست‌کم گرفتند.

انقلاب، رویداد تاریخی بزرگ و دارای اهمیت بین‌المللی بود. گروگان‌گیری که از نوامبر سال 1979/ آبان 1358 تا ژانویه سال 1981/ دی 1359 ادامه یافت، پر از هتاکی و مسائل تلخ و موضوعی در درجه دوم اهمیت تلقی شد. ده‌ها دیپلمات آمریکایی در شرایط ناخوشایند و دردناکی زندانی شدند، ولی همگی آنها در آخر ماجرا به‌سلامت به خانه بازگشتند. آمریکا با ایران وارد جنگ نشد و در توافق نهایی که وارن کریستوفر هم به‌طور مفصل بدان اشاره کرده، انقلاب ایران اولین موردی در تاریخ شد که تمام دیون خود را پرداخت. مهم‌ترین وجه بحران گروگان‌گیری که در کتاب کریستوفر تقریباً نادیده گرفته شد، نقش این بحران در عرصه سیاست داخلی ایران بود. [...]

بحران گروگان‌گیری به لحاظ بین‌المللی در تحریک اقدامات جنون‌آمیز تروریستی سهم به‌سزایی داشت که ریگان هم از 1980 به بعد از آن به‌خوبی بهره‌برداری کرد. علاوه بر این، بحران به دولت آمریکا و جوامع تجاری کمک کرد تا از طریق یک مانور، یعنی مصادره دارایی‌های ایران که دیگر رقبای جهان سومی را سر جای خودشان نشانید، به فعالیت‌های خود ادامه دهند.جزئیات این روند در بخش‌هایی از کتاب کریستوفر آمده است: همانند آموزش نبرد صحرایی در موجاوه، این اقدام مالی علیه ایران به عنوان عامل بازدارنده‌‌ای برای دیگر کشورهای جهان سوم بود تا مبادا به فکر مبارزه با مرکز سلطه سرمایه‌داری جهانی بیفتند. اعراب به‌طور خاص به ‌این موضوع توجه کردند.[5]

ایران و ویتنام

در راستای تدوین و اجرای دکترین فعلی ریگان، درس‌های گرفته شده از ویتنام بسیار مورد توجه قرار گرفتند. آمریکا بایستی «همان ابتدا کار را تمام می‌کرد» یعنی به ویتنام شمالی حمله می‌کرد. واشنگتن در حالی که تصمیم واضح سیاسی برای ادامه عملیات برای یک مدت طولانی را گرفته بود، فقط بایستی بر اقدامات نظامی متمرکز می‌شد. از همه مهم‌تر، موفقیت در عملیات مقابله با انقلاب، نیازمند حمایت پایدار سیاسی داخلی است. بیشتر سیاست‌های اتخاذ شده درباره آمریکای مرکزی امروز بر اساس درس‌های گرفته شده، چه عملی و چه نظری از ویتنام بوده و نادرستی و عدم انسجام سیاست ریگان در بخش‌هایی به خاطر نیاز به عملیات مقابله با انقلاب بوده که از حمایت کافی داخلی بهره‌‌‌مند نیست یا هنوز بهره‌‌‌مند نشده است.

دروغ‌ها و هراس‌ها و هشدارها درباره وجود مبارزان فلسطینی، لیبی و ایرانی در نیکاراگوئه، بخش‌هایی از کارزاری بودند تا حمایت عمومی در جامعه ایجاد کنند. وظیفه اصلی کمیسیون کسینجر تدوین سیاست برای آمریکای مرکزی نبود، با این حال، هیچ اطلاعی از منطقه نداشت و دولت ریگان بدون اینکه تغییری در ظاهر سیاست‌های ضدانقلابی خود بدهد به نحو بسیار خوبی توانست به تدوین سیاست‌های مربوط به خود بپردازد. هدف این کمیسیون افزایش قدرت و انسجام پشتیبانی در جامعه آمریکا بود، اما مورد ایران و درس‌هایی که از این شکست بزرگ گرفته شده‌اند، سیاست‌های آمریکا درباره جهان سوم را زیر سؤال می‌برند. چند تحلیل پسینی بر فشارهای اقتصادی و تغییر اجتماعی متمرکز شده‌اند و خیلی‌ها که فکر می‌کردند شاه با تغییرات اجتماعی اقتصادی که صورت داده می‌تواند جلوی تغییر سیاسی را بگیرد، در اشتباه بودند. تا آن جایی که قضیه ایران باعث شده یک میخ دیگر بر تابوت «نظریه مدرنیزاسیون» کوبیده شود، کار خود را انجام داده است. این نظریه یکی از برساخته‌های ایدئولوژیک در جهان پس از جنگ است: اما این نکته که تغییر اجتماعی ـ اقتصادی می‌تواند به قیام سیاسی منجر شود، با توجه به انقلاب‌های 1789، 1907 و نظایر آن حرف تازه‌‌ای نیست.

درس مهم ایران، توجه به مدیریت بحران‌های انقلابی است. این موضوع، کار کمیته‌های [سنا] و روند‌های اداری و اطلاعاتی در واشنگتن نیست: واشنگتن‌نشین‌ها اغلب دچار این کوته‌بینی هستند و در مذاکرات و مباحث خود جزئیات نه‌چندان مهم اداری را به عنوان موضوع اصلی مد نظر قرار می‌دهند. مهم‌تر از همه، موضوع اداره رژیم‌های نیابتی به شیوه‌‌ای است که در صورت مواجه‌شدن با چنین چالش‌هایی، بتوانند از سقوط خود جلوگیری کنند.

درس ایران کاملاً مشخص است: خلاص‌شدن از دست دیکتاتور و حفظ حکومت. هم میانه‌روها و هم تندروها به دنبال حفظ کشور ایران و رهایی از دست شاه بودند. یکسان شمردن کشور و شاه و توهماتی که این موضوع در واشنگتن به‌وجود آورد، آمریکا را از رسیدن به یک راهبرد جایگزین مشخص بازداشت؛ و قدرت سازمان‌یافته مخالفان هرگونه مانور برای نجات حکومت را با مشکل مواجه ساخت.

حداقل در سه بحران انقلابی در کشورهای مورد حمایت آمریکا از سال 1979/1358، واشنگتن هر چه درس از انقلاب ایران گرفته بود بر روی آنها پیاده کرد: دیکتاتور را برکنار و دولتی که از او حمایت کرده بود و اغلب تا ساعات آخر دم از وفاداری مسخره‌آمیز می‌زد، پابرجا می‌ماند.[6] به‌این شکل نُمیری، دووالیه و مارکوس، همگی اعلام بی‌طرفی کرده و مشتاقانه به تبعید رفتند و ساختار دولتی سودان، هائیتی و فیلیپین سر جای خود ماندند. این راهبرد نیازمند ‌اندکی آزادی توده‌ها و دادن آزادی سیاسی است. به تلافی آن، کشور نیابتی برای مدتی محدود به واشنگتن اجازه می‌داد تا نقش مسخره قهرمان تغییرات را بازی کند. در تمام این کشورها، مثل ایران، خود مردم اغلب به بهای جان و با درد و رنج به مبارزه با دیکتاتور مورد حمایت آمریکا می‌پردازند که این نکته نیز به ‌راحتی فراموش می‌شود.

دکترین‌های شکست‌خورده

ایران باعث شد که تغییر عمده‌‌ای در صف‌آرایی‌های استراتژیک آمریکا به‌ویژه در قبال جهان سوم شکل بگیرد. اموری چون مقابله با انقلاب و از میدان خارج کردن رقبا نه فقط در مسائل دفاعی، اقتصادی یا «آزادی»، باعث شکل‌گیری «دکترین»‌های شکست‌خورده‌ای شد که رؤسای جمهور آمریکا نام خود را بر روی آنها گذاشته‌اند. دکترین مونرو برای آمریکای لاتین و منطقه کارائیب؛ ترومن برای یونان و ایران؛ آیزنهاور برای جهان عرب؛ نیکسون برای هند و چین و جاهای دیگر؛ کارتر برای خلیج[فارس]. حالا ما دکترین ریگان، برنامه‌‌ای شامل تروریسم دولتی علیه رژیم‌های انقلابی را داریم. آمریکا سعی نکرده که [آیت‌الله] خمینی را از طریق نظامی سرنگون کند – رژیم چنان قوی و مستحکم شده که خطرات استراتژیک آن نیز بزرگ هستند. انقلاب ایران دکترین نیکسون را در غرب آسیا با انهدام سیاست اتکا بر «قدرتمندان منطقه‌ای» شکست داد. در اینجا غلبه با دکترین کارتر است: افزایش تدریجی نیروهای آمریکایی در خلیج [فارس] و به‌طور کلی جنوب غرب آسیا تا شکاف ایجاد شده از شکست در ایران را پر کند.

هر ارزیابی از «درس‌های» گرفته شده از دو بحران ایران بدون بیان نتایج ناشی از سیاست آمریکا در قبال این متحد سابقش، کامل نخواهد بود. در ظاهر، آمریکا عمیقاً با [آیت‌الله] خمینی دشمن است و بحران گروگان‌گیری را نه بخشیده و نه فراموش کرده است. تهران، در کنار پیونگ یانگ، ‌هانوی، پنوم پنه، عدن، تیرانا، طرابلس و لوآندا، یکی از مراکز منتخبی است که آمریکا چه به شکل علنی یا مخفی در آنجا حضور دیپلماتیک ندارد، اما همان‌طور که سیک به دقت اشاره می‌کند، ایران همچنان دغدغه جدی آمریکا است. واشنگتن با عدم دخالت در هنگام بحران گروگان‌گیری و پس از آن تمام درها را به روی خود باز گذاشته است. سیک می‌کوشد نشان دهد از وقتی روس‌ها در دسامبر سال 1979/ آذر 1358 در افغانستان دخالت کرده‌اند، هر نوع اقدام نظامی جدی علیه ایران منتفی است. آمریکا در آن مقطع نمی‌توانست و حالا هم نمی‌تواند ایران را به بهبود روابط با اتحاد جماهیر شوروی تشویق کند. همانند اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا از عراق در جنگ فعلی ایران – عراق حمایت اقتصادی و دیپلماتیک می‌کند و اطلاعات ماهواره‌‌ای برای نظارت بر پیشروی نظامیان ایرانی در اختیارش قرار می‌دهد و همانند اتحاد جماهیر شوروی که به نظر می‌رسد به سوریه، لیبی و کره شمالی اجازه و تشویق ارسال سلاح به ایران را داده، متقابلاً آمریکا هم به اسرائیل، چین و پاکستان مجوز چنین اقدامی داده است.

جنگ سرد برای اولین‌بار در بحران آذربایجان ایران در سال 1946/1325 شکل گرفت. امروز، ایران به ‌خاطر نفت و موقعیت حساسش، دغدغه بزرگی برای آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی است. ایران دیگر به راحتی اجازه نمی‌دهد دیگران بر او تسلط پیدا کنند. به این دلایل، ایران به‌طور مستقیم در داخل تنش‌های بین‌المللی ایستاده و به حیات خود ادامه می‌دهد.

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

[1] - Fred Halliday, Iran and Reagan Doctrine, Middle East Report, May – June 1986, pp. 31- 35.

 

[2] - Jimmy Carter, Keeping Faith; Cyrus Vance, Hard Choices; Zbigniew Brzezinski, Power and Principle; Hamilton Jordan, Crisis:The Last Year of the Carter Presidency; William Sullivan, Mission to Iran.

[3]. کتاب گری سیک به صورت ناقص و پر اشکال با این مشخصات ترجمه شده است:

همه ‌چیز فرو می‌ریزد، ترجمه علی بختیاری‌زاده، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384 [ویراستار]

[4]. من نقد مشابهی را درباره کتاب بری رابین در نشانی زیر آورده‌ام:

Paved with Good intentions, in MERIP Reports #98 (July - August 1981)

 

 [5]. بحران گروگان‌گیری یک پیامد جانبی جالبی، یعنی انتشار ده‌ها جلد اسناد پیدا شده در سفارت آمریکا داشت. در صحت و درستی آنها شک چندانی وجود ندارد، گرچه اسناد چند روحانی که با سفارت در تماس بوده‌اند، حذف شده‌اند.

[6]. نقد جدی جناح راست درباره نیکاراگوئه دقیقاً این است که چرا چنین سیاستی برای برکناری سوموزا در آنجا دنبال نشد: ببینید:

 Shirley Christian, Nicaragua, Revolution in the Family.

 



 
تعداد بازدید: 114


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: